خاطرات تلخ اما شیرین

با سلام من حسین هستم یه پسر با 22سال سن قد 186وزن 75 چشم سبز و موهای مشکی و لخت دانشجوی جهان شناسی دو تا دوست صمیمی دارم به نامهای محسن و امیر که تقریبا تو مایه های خودم هستن که البته واسه هم مثل برادریم نه دوست و همدیگرو داداش صدا میزنیم و هر روز باید همدیگرو ببینیم .میخواستم یه خاطره از مریض شدن خودم بگم که اگه استقبال زیاد باشه ادامه میدم از امپول زدن فامیل هم کم خاطره ندارم بریم سراغ شبی که من عین انسان های متمدن و امیدوار به زندگی داشتم با محسن و امیر فیلم میدیدم که یکدفعه دلم انچنان درد گرفت که نمیتونستم تکون بخورم و یهو بدون هیچ مقدمه ای زدم زیر گریه اون دوتا نمیدونستن چی شده و باید چیکار کنن فقط تنها کاری که کردن امیر رفت لباسامو اورد و به هزار مکافات تنم کرد محسنم رفت ماشینو روشن کرد و اومد بالا دنبال من و امیر زیر بغلمو گرفتن و تو ماشین گذاشتن امیر که دید من حالم خوب نیست اومد پشت نشست و منم از خدا خوسته تا مطب سرمو رو پاش گذاشتم و دایما داشتم گریه میکرم در همین حال یه نگاه به امیر انداختم دیدم بغض کرده و به محسن که داشت هم رانندگی میکرد هم گریه تا اینکه به مطب رسیدیم داخل مطب که رفتیم دکتر یه نگاه به 3 تاییمون انداخت و گفت کدومتون بیمارید من که از شدت درد و ترس امپول رنگم پریده بود با گریه گفتم من و رفتم روی تخت واسه معاینه که محسن و امیرم اومدن بعد از معاینه نسخه رو به محسن داد و اومدیم بیرون وقتی محسن اومد دیدم دو تا امپول تو کیسه داروهاست گریه ام بدتر شد با 100 تا سلام و صلوات رفتیم تو تزریقاتی که دیدم یه پسره با قیافه جذاب و با نمک با اندامی توپ برگشت رو به من و گفت سلااااااااااام چته چرا داری گریه میکنی میترسی؟ منم پلکامو به نشان تایید روی هم گذاشتم که 2 گلوله اشک به سرعت پایین اومد اومد جلو و با دستمال کاغذی که جلو دستش بود اشکامو پاک کرد و به امیر گفت بره و قبض بگیره محسنم که تحمل گریه و ناراحتی منو نداشت گفت تو ماشین منتظرتونم تو همین فاصله که امیر رفت قبض بگیره نیما همون پسره گفت خوشگله برو اماده شو منم با کل کل کردن با پاهام و دلداری خودم روفتم رو تخت کمربند و دکمه و زیپمو باز کرم و دراز کشیدم گریم کمتر شده بودتا اینکه نیما با دو تا امپول و پنبه اومد بالای سرم هوای امپولو گرفت و پنبه رو رو باسنم کشید همون موقع گریه ام شروع شد سوزنو که رو باسنم حس کردم فرو رفت یه ااااااااااایییییییی گفتم و شروع کردم به گریه کردن امپولو که بیرون کشید فکر کنم نیمی از مشمع روی تخت زیر دست من جمع شده بود در همین حین امیر اومد و قبضو به نیما داد تا نیما رفت قبضو تو کشو بذاره هرچی به امیر التماس کردم که داداش امیر بمون رو سرم بغض کرده بود و فقط یه کلمه گفت نمیتونم و رفت رو صندلی بیرون پرده نشست که نیما اومد تو و بدون امادگی قبلی امپولو واسم زد و باسنم یه سوزش عجیبی کرد و گریه من بیشتر شد احساس میکردم تموم عضله باسنم جمع شده یادم نمیاد امامی رو جا گذاشته باشم از ترس اسم همشونو بردم که امپولو بیرون کشید و به امیر گفت بیاد و پنبه رو نگه داره بعد از چند ثانیه پنبه رو برداشت خدا خیرش بده اینقدر امپولو خوب زد که نه کبود شد نه خون اومدبعدش امیر شورت و شلوارمو داد بالا کمکم کرد بیام پایین کمربند دکمه و زیپمو بست کاپشنمو تنم کرد وقتی داشتیم از مطب بیرون میومدیم نیما گفت خوشگله این شماره منه دوست دارم منم به جمع دوستیتون وارد شم و گفت همیشه گریه کن چشمات خیلی خوشگل میشه شماره رو گرفتم ویه لبخند ژکوند زدم و خداحافظی کردیم اومدیم پایین ولی هنوز جاش درد میکردوقتی رسیدیم خونه محسن به امیر گفت تو برو استراحت کن من هستم لباسامو عوض کرد منو برد روی تخت منم که عین خیالم نبود و به رو خودم نمیاوردم که مهمونی اینارو خراب کردم عین خرس رفتم رو تخت و خوابیدم 1 ساعت بعد که بیدار شدم دیدم محسن داره رو سرم چرت میزنه گفتم چرا نرفتی بخوابی گفت نگرانت بودم پرسیدم امیر کو گفت وقتی تو خوابیدی 2 تاییمون عین پدر مرده رو سرت گریه کردیم بعد امیر رفت خوابید منم که معرف حضورت هستم ولی اینقدر خجالت کشیدم بابت خراب شدن مهمونیشون البته نا گفته نمونه 2 روز بعدش به نیما زنگ زدم بیشتر با هم اشنا شدیم و فهمیدم که اون تزریقاتتی نیست فقط واسه کمک به دوستش اومده اونم تو دانشگاه ما بود اما کلاس بغل دیشبم خونمون بود و کلی ادای امپول زدن منو دراورد

[ سه شنبه بیستم بهمن 1388 ] [ 15:50 ] [ حسین ]
ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام من حسین هستم امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد دوستتون دارم نظر یادتون نره ...
Çã˜ÇäÇÊ æÈ