X
تبلیغات
خاطرات تلخ اما شیرین

خاطرات تلخ اما شیرین

سلام گل گلیای خودم خوبین؟خسته نباشین با خونه تکونی های عید من نمیفهمم این چه رسمیه که باید سالی یه بار کل خونه رو بهم بریزی من که خیییییییلی خسته م یه ج.رایی هلاکم از صبح دم دست مادر محترم بودم تا 1 ساعت قبل مامان:حسین جان کاشی های اشپزخونه .حسین کف اشپزخونه.لباسارو پهن کن خشک شد بیار تو حمومو بشور دستشویی یادت نره سقف گازرو بکش کنار زیرشو تمییز کن زیر لباسشویی یادت نره رو تختیارو پهن کن رو مبلی رو پهن نکردی؟خلاصه که از صبح تا حالا به در و دیوار این خونه اویزون بودمو عین زبل خان هر بار یه جای خونه گلوم هم به شدت درد میکنه و عین سنگ سفت شده همش هم تقصیر خودمه از بس به شیرینی ارادت خاصی دارم دارم خفه میشم تا میام ترشی هم بخورم بابا میگه بیخود زوم نکن رو ترشی یه دونه گل کلم بهم میده و دیگه حق ندارم بخورم چون بابا معتقده پسر هیکلی خوبه و چهار شونه و اگه ترشی بخورم لاغر میشم از درسامم بگم که از اول ترم تا حالا لای هیچ کتابی رو باز نکردم البته دوستام میگن تو دروغ میگی اون ترمم گفتی نخوندی ولی معدلت18.75 شد و 4 واحد بیشتر از ما برداشتی واسه بعد عیدم 12 ص کنفرانس دارم خب بریم سراغ خاطره خاطره اینبار مربوط به پارمیدا خانوم گله راستی خانومی قالبمو از www.avazak.ir گرفتم:

سلام من پارمیدا هستم 14 سالمه(من دو اسم دارم) ازآمپول زدن نمی ترسم ولی این داستانی رو که برات میذارم واقعی وبلاگ خیلی قشنگی داری فقط بهم بگو قالب وبلاگت رو از کجا آوردی .
من مریم هستم از آمپول زدن خیلی می ترسم.یادم می آید وقتی 12سالم بود آنفلانزا گرفتم تب شدیدی داشتم مادرم مرا به درمانگاه برد دکتر مرا معاینه کردوتمام دارو هارا برایم آمپول نوشت وبرای تبی که داشتم برایم شیاف نوشت (من نمی دانستم آن دارو ها آمپول هستند)بامادرم رفتیم به دارو خانه تاآمپول ها بخریم .آنجا بود که من فهمیدم چه چیزی در انتظارم نشسته .دوباره به درمانگاه برگشتیم تا من آمپول هایم را بزنم.وقتی رفتیم تمام تخت ها پر بود وما باید صبر می کردیم تا یکی خالی شود.دراین فاصله به مامانم التماس کردم که آمپول نزنم ومادرم گفت که دردش زود تمام می شود ومن حرف اورا قبول نکردم بالاخره یک تخت خالی شد ومن مجبور شدم برم وروی آن بخوابم تا من آماده می شدم مامانم آمپول ها را به پرستار داد تا آماده اش کند.ومادرم را از آنجا بیرون کرد وخودش آمد تو من خیلی ترسیده بودم آمپول هایی که باید میزدم
شش تا بود که دوتاش پنی سیلین بود دوتای دیگر پنادور بود
ودوتای دیگر آن هم ویتامین بود.پرستار شلوارم را تازیر باسنم کشید پائین الکل را به پنبه زد ومالید به باسنم احساس خنکی روی باسنم به من می گفت که حالا وقتشه پرستار از پنادور شروع کرد
من از ترسم انقدر خودم را سفت گرفتم که نگو.پرستار با آرامش آمد تا آمپول را بزند ولی مگه تومیرفت .پرستار عصبانی شد
وآمپول را محکم زد ومن تا می توانستم جیغ زدم پرستار حساب کار دستش آمد وهمه ی آمپول هارا محکم زد .من انقدر جیغ زدم که دیگه ساکت شدم حالا نوبت شیاف ها بود من تاآن موقع شیاف نگذاشته بودم وساکت شدم .من جسه ی کوچکی داشتم مخصوصاً
باسنم خیلی کوچک بود.وقتی پرستار شیاف را گذاشت انقدر دردم آمد که نگو .خلاصه وقتی از درمانگاه بیرون آمدیم نمی تونستم راه برم رسیدیم خانه خوابیدم ولی باید هر چهار ساعت یکبار باید شیاف می گذاشتم




[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 19:2 ] [ حسین ]

سلام به دوستای خوجل خودم حالتونو نمیپرسم چون میدونم خوبید برعکس خودم که... امروزم با یه کوله بار پر تشریف اوردم و میدونم که دیر اومدم اینو گفتم که دست پیش انداخته باشم منو به همین ترسم ببخشید و اماااااااااا یه خاطره از نازنین جان :

سلام
اسم من نازنینه و دوست پسرم هم بهزاد.چند وقت پیش حسابی سرما خوردم.اما از ترس امپول زدن به روم نیاوردم.یه روز که با بهزاد بیرون بودیم خیلی سرفه می کردم بهزاد که خودش پزشکه منو به زور برد یه درمونگاه و گفت به دکتره که حالش اصلا خوب نیست و خیلی وقته سرما خورده خوب نمیشه و احتمالا فارانژیت کرده.دکتره هم که از خدا خواسته یه نگاه به هیکل من کرد و گفت تو خیلی لاغری حتما کمبود ویتامین هم داری.دیگه مونده بودم به این دو تا چی بگم همش الکی لبخند تحویل می دادم.دکتر برام دارو نوشت و رفتیم گرفتیم چشمتون روز ید نبینه 3 تا 633 بود 2 تا 1200000 دو تا هم ب کمپلکس مونده بود با این 7 تا امپول ایا جای سالم رو باسن من میمونه یا نه.اون روز کلی بهونه جور کردم و نزدم امپولو.ولی فرداش بهزاد منو برد یه درمونگاه و امپولمم داد برای تست کردن تستش درد نداشت انصافا 633 بود.خانومه تست کرد و رفت و ده دیقه بعد اومد گفت حالت خوبه گفتم اره.گفت دراز بکش. منم زیپ شلوارمو باز کردم و دراز کشیدم.انقدر حالم بد بود که یادم رفتشلوارمو بدم پایین.تزریقاتی هم یه زنه مزخرف و عصبی بود.دستشو انداخت شلوار و شورتمو با هم تا نزدیک زانوم اورد پایین.پنبه رو جوری کشید رو باسنم که خودم فهمیدم امپول زدنش چیه.سرمو برگردوندم تا ببینم دیدم امپولو تا 3 سانتی بالا اورده و یه هو فرو کرد تو باسنم از درد به خودم پیچیدم و دادی زدم که بهزاد پرید تو اتاق فکر کرده بود حساسیت دادم.خانومه امپولو کشید بیرون و رفت دیگه تکون هم نمی تونستم بخورم.بهزاد شورتو شلوارمو کشید بالا و رفتیم.فرداش اومد دنبالم و منو برد همون درمونگاه هر چی گفتم اینجا بد میزنه گفت عوض میشه پرستارش.رفتیم تو دیدم همونه رنگ به روم نموند.رفتم اتاق تزریق دیگه مونده بودم تو کار خودم.خانومه اومد با عصبانیت گفت:زود باش یه سوزن می زن
م اینقدر ناز میکنی

  و منتظر شدم کارشو بکنه.اون سمتی که امپول نزده بود رو کشیدم پایین که سمت دیوار بود و دم دستش نبود.یههو اون ور شورتمم کشید پایین.گفتم این ور بزن گفت فرق نداره. هی دستشو کشید گفت الان جا دیروزیو پیدا میکنم نزدیکش نمیزنم گفتم اینجاست هنوز درد داره و دستمو گذاشتم روش.اونم دقیقا همون نقطه رو پنبه کشید و سوزنو زد.دیگه داشتم میمردم داد زدم لعنتی درش بیار اما هی نگه داشته بود.درش که اورد داشتم بیهوش میشدم از درد.که یکی صداش کرد گفت دارم تزریق میکنم اون صدا گفت تو برو من میزنم.خیالم راحت شد که ب کمپلکسمو این نمیزنه اما صد رحمت به این.اونی که اومد سه سوت کلکشو کند.با یه فشاری زد این امپولو که نگو.
فرادش منو برد درمونگاه خودشون که دیگه بهونه نیارم.گفت خودم میزنم گفتم نه.رفتم تو تزریقات یه دختره اومد تو گفت پس دوست اقای دکتر شمایی.فکر کنم خیلی دلش بهزاد منو میخواد.یه ذره گوشه شلوارمو کسیدم پایین.خانوم با ناز و عشوه اومد کشیدش پایین تر و کل باسنمو به نمایش گذاشت یه سمتش رو الکل رد و ویتامین رو زد زیاد درد نداشت.منم برای حفظ ابرو خفه شدم.وای از 633 زدنش.پنبه کشید این یکی سمت باسنم و امپولو فرو کرد من پریدم هوا هی تکون خوردم خودمم سفت سفت کرده بودم انقدر داد زدم که به سرفه افتادم.بهزاد اومد تو دختره امپولو کشید بیرون.بهزاد بهش گفت چی کارش کردی خانوم گفت من کاریش نکردم دوستتون لوسه اقای دکتر و یه چشمک زد و رفت اما من تا 4 ساعت رو تخت معاینه مطب بهزاد افتاده بودم و نای تکون خوردن نداشتم
.
امروزم رفتم 1200 رو بزنم یکیشو.رفتیم درمونگاه یه اتاق تزریق داشت با 2 تا تخت.من و یه پیرزنه رفتیم داخل.امپول داده بودیم به منشی.پیرزنه نشسته بود منم خجالت کشیدم جلو اون دراز بکشم نشستم.دیدم استینشو داد بالا پیرزنه.پرستار اومد تو گفت خانوم ناز نکن من سرنگتو حاضر کردم.دراز کشیدم رنه دستشو اناداخت شورت وشلوارمو داد پایین کلا.پیرزنه هم نشسته بود انقدرخجالت کشیدم.زنه اومد سمت من گفت خوذتو شل کن.منم که سفت سفت بودم.هی گفت شل کن گفتم شله دیگه گفت هرجور راحتی.خواست سوزنه بزنه که من تکون خوردم پیرزنه اومد دستشو گذاشت رو پاهام و زنه امپولمو زد.انقدر داد زدم که دیگه هیچی.گفت بلند شو گفتم نمی تونم.گفت رو تو کن به من و شورت وشلوارمو داد بالا زیپمو کشید و فرستادم بیرون.فردام میرم اون یکی رو بزنم
.

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 14:24 ] [ حسین ]

سلاااااااااااااااااااام گلای ناز خودم ایشالا که همهتون خوب باشید و هیچوقت کارتون به دکتر و امپول نکشه اول از همه یه تشکر ویژه بکنم از اون دسته از دوستای گلم که لطف دارنو به منه تنبل کمک میکنن و از خاطره هاشون میگن وااااااقعا ممنون خاطره امروز از داداشو دوست گلم امیره:

سلام من 20سالمه یه خاطره میخواستم براتون تعریف کنم یه هفته ای میشه سرما خوردم گلودردم داشتم ولی کپسولم میخوردم صبح پا شدم دیدم نمیتونم آب دهنمو قورت بدم گلوم خیلی درد میکرد داشت منو میکشت نمیدونم چرا یهو اونجوری شدم قرار بود صبح برم پیش آقاجون اینا بهشون سر بزنم ولی دیگه دیدم اینجوری ام و سرماخوردگیم هنوز خوب نشده و گلومم درد گرفته،با یه عالمه ترس و لرز و برخلاف میلم لباسمو پوشیدم رفتم دکتر! آخه از آمپول وحشت میکنم...نیست که هوا سرده دکتره سرش شلوغ بود همه سرما خورده بودن اتاق تزریقات هم عین کشتارگاه؛ همینجوری پشت سر هم میرفتن تو اکثرأ هم بچه ها بودن مامانه آمپوله بچش تو دستش بود همه ی بچه ها هم داشتن آبغوره میگرفتن و میگفتن مامان توروخدا نذار منو آمپول بزنن مامان نمیخوام آمپول بزنم یه سری از مامانا با مهربونی داشتن بچه هاشونو ناز میکردن و آرومشون میکردن و توضیح میدادن آمپول زود خوبشون میکنه و یه سری هم از دست زر و گریه های بچشون عصبی شده بودن و هی بچه رو دعوا میکردن! خلاصه نوبتم شد و رفتم تو و دکتر گلومو معاینه کرد گفت این چه وضعشه گلوت خیلی خرابه بهش گفتم کپسول خوردم آقای دکتر ولی انگار افاقه نکرده ورداشت برام سه تا پنی سیلین نوشت دیوونه گفت اینارو امروز بزن هرسه تارو...من تو عمرم سه تا پنی سیلینو باهم نزده بودم یه لحظه برقم گرفت تپش قلب گرفتم خیلی ترسیدم نزدیک بود از غصه گریه م بگیره نسخه رو ازش گرفتم و رفتم داروخونه آمپولارو گرفتم و دیگه نرفتم پیش تزریقاتی

! یکسره اومدم خونه یه کاری کردم محیرالعقول...نشستم با حوصله هرسه تا آمپولو آماده کردم الکل و پنبه هم داشتم و چون بلد بودم شورتو شلوارمو کشیدم پایین دراز کشیدم رو تختم پنبه الکلو مالیدم رو باسنم و سوزنو گذاشتم رو باسنم یذره فشار دادم سوزن که باسنمو سوراخ کرد یه سوزش بدی گرفت ولی چندثانیه که وایسادم سوزشش خوابید اینو باسن چپم زدم بعدش آروم آروم فرو کردم تو بعدش آهسته موادشو خالی کردم! دوباره آروم درآوردم پنبه رو گذاشتم روش و آمپول دومی رو برداشتم و با فاصله یک سانت از اولی تزریق کردم ولی سومی رو تو باسن راستم زدم که چون بد خوابیدم و یذره خودمو سفت کرده بودم دردم گرفت اول یذره فرو کردم دیدم خیلی درد و سوزش زیادی داره و نمیتونم تحمل کنم درش آوردم یذره کنارتر دوباره آهسته تزریق کردم الانم فقط باسن راستم یذره احساس سنگینی داره و درد میکنه منتهی چون اولین بارم بود و تجربه نداشتم تپش قلبم وحشتناک بود از ترس و دستم هم خیلی میلرزید...بهرحال اولین باری بود که در عمرم به خودم آمپول زدم و انصافا هم دردم نگرفت خیلی خوب زدم با این بی تجربگیم‏!‏...حسابی ترسم از آمپول ریخت‏! فقط یذره باسن راستم درد داره...خداییش آمپول درد نداره مردم الکی میترسن...

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 23:27 ] [ حسین ]
ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام من حسین هستم امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد دوستتون دارم نظر یادتون نره ...
Çã˜ÇäÇÊ æÈ