X
تبلیغات
خاطرات تلخ اما شیرین

خاطرات تلخ اما شیرین

سلام یه عذر خواهی به همه بدهکارم ببخشین البته گفته بودم پنج شنبه و جمعه نمیام ولی شنبه و یکشنبه رو خودم خبر نداشتم نمیتونم بیام گفتم یه خورده خجالت بکشم بیام آپ کنم

سلام خوبی؟ یه خاطره دارم تازه از تنور در اومد چند شب پیش شیفت بودم ۲تا اقای هیکل دار از اون ورزشی ها که شبیه ملوان زبل هستن اومدن اتفاقات حال یکیشون خراب بود اما اصلا به روی خودش نمی اورد دکتر شیفت بعد از معاینه به من گفت معاینه کن دارو بنویس منم خوشحال معاینه کردم بعد هم پرسیدم آمپول یا قرص که اقای پهلوان فرمود ابجی من از این قرص گچی ها نمیخورم چیه سوسول بازی امپول میزنم در ضمن یه چیز بنویس که فردا حالم خوب باشه بعد هم رو کرد به دوستش و گفت حالا یه امپول مینویسه که مورچه کش بعد هم خندیدن دکتر شیفت حواسش به ما بود همین که خواستم دارو بنویسم گفت ۲ تا سفتریا بنوس بعد هم گفت هر ۲ تارو الان بزنید منم نوشتم رفت دارو گرفت و برگشت رفت تو اتاق تزریقات که صدای پرستار بلند شد منو دکتر شیفت رفتیم ببینیم چی شده که دیدم اقای پهلوان کمر بندشو باز کرده شلوادشو تا نیمه پایین داده وسط اتاق ایستاده از پرستاد میخواد اینجوری یعنی ایستاده بهش آمپول بزنه اونم سفتریاکسون من که این شکلی شدم دکتر شیفت با جدیت گفت این چه وضعی اقا مگه شما تا حالا آمپول نزدین برو بخواب ببینم راستش نمیدونم از قیافه من بود یا حرف دکتر رفت پشت پرده گفت دکتر جون اصرار نکن من نمیخوابم بزن بره همینجوری مسخره اشو دراوردین هی بخواب بخواب یه آمپول که این حرفا نداره پرستاره گفت دکتر مسؤلیت داره من این طوری آمپول نمیزنم دکتر هم رو کرد به من گفت ازاین موقعیت ها کم پیش میاد تو برو بزن تجربه اس منو میگین خب دروغ چرا خوشحال شدم چون آمپول زدن به کسی که نمیترسه راحته اما........القصه آمپولو اماده کرده به اتاق اقای پهلوان مشرف شدم شرایط فرق چندانی نکرده بود اینم بگم دکترم باهام اومد پنبه رو کشیدم آمپولو فرو کردم همین که شروع به تزریق کردم پهلوان مثل فنر یه جهش انقباض انبساطی رفت بعد هم با دادو هوار میگفت درش بیار این چیه دیگه منم ترسیدم درش اوردم پهلوان همون جا نشست بعد هم گفت ابجی چه دست سنگینی داری تو، تو عمرم کسی به بدی تو بهم آمپول نزده منو میگی کلا وارفتم آخه یکی نیست به این بگه تا حالا کی آمپول ایستاده زده پهلوان پنبه البته اینارو تو دلم گفتم دکترهم شرایطو این جوری دید خودش آمپولو گرفت پهلوان هم رفت خوابید و آمپول تزریق شد حالا بماند که موقع تزریق چی کار کرد بعد هم خودشو از تک و تا نینداخت گفت دست همتون سنگینه وگرنه یه آمپول این قرطی بازیارو نداره بخواب بخواب

ان شالله خوشتون اومده باشه

سلام هیربد هستم 25 سالمه و از امپول خیلی میترسم متاسفانه دوروبرمم پر از پزشکه از دوتا برادرام بگیره تا داییا و پسر دایی ودختر داییام به علاوه 2تا از پسر خاله هام اینارو گفتم بدونید کسی تو فامیل ما جرات مریض شدن نداره!ما کلا 4تا بچه ایم دوتا دوتا دوقلو این ماجرا مربوط میشه به 1.5 پیش که داداش بردیام از المان اومده بود به ما سر بزنه یه روز با دوستام بیرون بودیم حسابی اب بازی کردیم وقتی داشتم برمیگشتم دیدم بلهههههه سرما خوردم از ترسم که باربدو بردیا چیزی نفهمن رفتم داروخانه قرص سرماخوردگی و استمینافون گرفتم خوردم و رفتم خونه بعد شام به هوای خستگی سریع رفتم بخوابم که باربد پرسید حالت خوبه؟گفتم اره ولی خودم میدونستم این طور نیست چون ظاهرم خوب بود باور کرد تا صبح خیلی کم خوابیدم صبح خیلی زودم پاشدم رفتم دانشگاه اونجا دیگه حالم واقعا بد بود دوستم به زور منو برد دکتر هرچی گفتم خودم به باربدو بردیا میگم قبول نکرد گفت میخواستی بگی قبلا گفته بودی رفتیم تو مطب دکتره معاینه کرد چون من حالم بد بود توضیحارو به دوستم میداد خیلیم اروم حرف میزد من متوجه نشدم چی نوشته تا اومدیم بیرون دوستم گفت بشین من برم داروهاتو بگیرم بیام رفتو اومد گفت پاشو بریم امپولاتو بزن برق از سرم پرید گفتم بکشیمم نمیام هرچی حرف زد اخرم راضی نشدم اومدیم تو راه باز قرص خوردم منو رسوند خونه خیلی اصرار کردم ماشینو ببره ولی نبرد داروهارو گذاشتم تو کولمو رفتم توسلام کردم بردیا تا دیدم گفت مریضی؟با قاطعیت گفتم نه راضی نشد از حرفم ولی چیزی نگفت این قضیه گذشت تا دو روز بعد من حالم بهتر نشده بود که هیچ بدترم شده بودم ولی حفظ ظاهر میکردم روز سوم از دانشگاه که اومدم دیدم جو خونه سنگینه بردیا عصبانیه باربد داره باهاش حرف میزنه هیواام نگرانه سلام کردم بردیا اومد پاشه باربد گرفت نشوندش با سر به من گفت برو رفتم تو اتاقم که هیوا اومد گفتم چی شده؟گفت بدبخت شدی چرا گوشیت خاموش بود؟پرسیدم چی شده گفت بردیا داشت دنبال رم ریدرش میگشت داروهاتو پیدا کرد هرچی زنگیدم بهت بگم خاموش بود گوشیت اون میگفت منم که عین مجسمه خشکم زده بود میدونستم دست دست کنم امپولارو خوردم یه لباس راحتی گذاشتم تو پلاستیک دادم بهش گفتم اینارو یواشکی بزار دمه در خودمم لباسامو درنمیارم خواستن کاری کنن فرار میکنم میرم خونه وحید قبول کرد از اتاق اومدم بیرون نشستم جلو تلویزیون الکی کانالارو این ور اون ور میکردم بردیا پاشد رفت تو اتاق باربدم اومد پیش من نشست بهم گفت داداشی چرا این چندروز مریضی این همه ازت سوال میکنیم میگی نه؟گفتم تو که میدونی من از امپول میترسم چرا میپرسی؟سرشو تکون داد گفت میدونم ولی به این کسالته 3.4 روزت میرزید؟الانم پاشو بریم تو اتاقت بردیا میخواد امپولاتو بزنه اومدم در برم مچ دستمو گرفت گفت کجا با این عجله هستیم درخدمتتون به التماس افتادم که باربد تورو روح بابا بزار برم به خدا میترسم بردیام الان عصبانیه داغونم میکنه گفت نمیشه حالت بده داری میمیری حقا که خیلی رو داری اگه به حرفم گوش کنی دردت نمیاد پاشو بریم ازش پرسیدم خیلی درد داره گفت نه گفتم میگی یواش بزنه خندید گفت به روی چشمام اینم میگم دیگه چی؟منه ساده فکر میکردم الان 1 امپول میخوام بزنم نگو 5تاس وارد اتاق که شدم دیدم همه چی هست 5تا امپولو سرنگه اماده نشده هم هست منو میگین کپ کردم گفتم عمرا بزارم 5تا امپول بزنین برام مگه مرده باشم بردیا عصبانی شد گفت بیخود میکنی نزاری 4روزه ازش میپرسم بهم دروغ میگه تقصیره منه فکر میکنم داداش راست گویی دارم به حرفش اعتماد میکنم چند بار اومدم معاینت کنم با خودم گفتم نه حالش خوبه به من دروغ نمیگه ولی دیدم نخیر اشتباه میکردم حالام سریع بخواب منم شرمنده از حرفایی که میزد ولی بازم حاظر نشدم بخوابم حتی با اعمال زور هم موفق نشدن منو بخوابونن در حال کشتی گرفتن با من بودن که زنگ خونرو زدن فکر کردم مامانه خوشحال شدم که میاد منو از دست اینا نجات میده اما چیزی نگزشته بود که خوشحالیم تبدیل شد به غمه عالم صدای هیوا اومد که گفت باربد بردیا یکیتون بیاد دمه در بردیا رفت هیوا اومد تو اتاق باربد سوال کرد کی بود؟هیوا گفت امیرعلی این اقا امیرعلی و برادرای عزیز بنده هم دانشکده ای بودن کنار هم که قرار میگیرن بهشون میگن سه قلوها چند دقیقه بعد امیرعلی و بردیا اومدن بعد سلامو احوال پرسی بردیا بهش گفت منو باربد دستو پای این اقا کوچولورو میگیریم تو امپولاشو بزن با عصبانیت اینارو میگفت امیرعلیم به من چشمک زد گفت من دلم نمیاد واسه داداش باربد امپول بزنم خودت بزن منم گفتم نه تو بزن این عصبانیه پدرمو در میاره خندید قبول کرد با این حرفم از عصبانییت بردیا کم شد یه خورده خندید منم خوابیدم از پس 3تاشون برنمیومدم امیرعلی داشت امپولارو اماده میکرد با ترس نگاش میکردم که باربد گفت اون ورو نگا کن داداشی بهش گفتم توروخدا بگو یواش بزنه بهش گفت هوای داداش منو داشته باشیا یواش بزنی گفت چشششششم یه اقا هیربد که بیشتر نداریم یه امپولی بود خیلی بزرگ بود امیرعلی گفت اینو با 2تا اب مقطر قاطی کنم بکشم تو دوتا سرنگ بهتره اینجوری خیلی دردناک میشه دارین گفتن اره داریم رفت از هیوا بگیره به این دوتا التماس میکردم همون 5تارو بزنین نه 6تا باربد ارومم کرد اونجوری دردش زیاده اینجوری بهتره خودتو شل کنی چیزی متوجه نمیشی خلاصه دردسرتون ندم امیر خان با امپولا اومد سراغم نشست کنار تخت باربد بالا سرم بود بردیا پایین پام قلبم مثل گنجیشک تند تند میزد همش منتظر بودم پنبرو بکشه که یهو دیدم زدن زیره خنده اونم چه خنده ای حرصم گرفته بود من داشتم از استرس میمردم اینا میخندیدن برگشتم گفتم چتونه مسخره ها به چی میخندین؟امیرعلی به باسنم اشاره کرد گفت به این اول متوجه نشدم بهم گفت اقا هیربد باید از روی شلوار لی بزنم امپولاتو تازه یادم اومد لباس بیرون تنمه خودمم خندم گرفت پا شدم کمرو دکمه زیپ شلوارمو باز کردم تا وسط باسنم دادم پایین شلوارمو ولی چون شلوارم تنگ بود باسنم سفت شده بود بردیا شلوارمو کامل تا زیره باسنم کشید پایین امیرعلی پنبه زدو امپول اولو فرو کرد اولی خیلی درد نداشت دومیرم همون سمت زد اینم نسبتا بی درد بود سومی خیلی سوزش داشت چاهارومی هم درد داشت هم سوزش ولی امان از پنجمی و شیشمی خدا نصیب هیچ کس نکنه دردش به حدی بود که تکون میخوردم داد میزدم عظلمم شده بود مثل سنگ داشتم میمردم بچه ها هی میگفتن اروم باش الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد؟اخراش دیگه گریم گرفته بود التماس میکردم درش بیارین دیگه طاقت ندارم تا این که تموم شد باربدو بردیام که دستو پامو گرفته بودن تکون نخورم ولم کردن امیرعلی ازم معذرت خواهی کرد که دردم اومده بهش گفتم این حرفا چیه؟دستت درد نکنه که پدرمو در اووردی باربد جای امپولامو ماساژ داد واقعا درد داشتم بردیام پیشونیمو بوس کرد گفت داداشی همش به خاطره خودت بود جالب اینجا بود فرداشم باربد 2تا تقویتی برام زد یکی صبح یکی شب بدمصبا هم موقع زدن درد دارن هم بعدش امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه ببخشید اگه بد نوشتم یا بی مزه بود اخه من هیچ وقت انشام خوب نبوده موفق باشین و هیچ وقت احتاجتون به دکترو امپول نیوفته خدانگهدار


[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 21:24 ] [ حسین ]

سلام سر کار تشریف دارم داشتم آمار در میاوردم که ببرم اداره  یهو به ذهنم خطور کرد یه خورده به خودم استراحت بدم بیام آپ کنم خجالتم واسه بعضی از مدیرهای وب خوبه والا تا اونجایی که بتونم نظرارو ج میدم اگه نظر خیلیارو ج ندادم به بزرگی خودتون ببخشید سر فرصت همه رو تایید میکنم

حالا یکی دوست خوبم کار خوبی کردی ممنون که منو قابل دونستی ولی با تیکه آخر حرفت مخالفم دیگه نشنوما

 

سلام هیربد هستم 25 سالمه و از امپول خیلی میترسم متاسفانه دوروبرمم پر از پزشکه از دوتا برادرام بگیره تا داییا و پسر دایی ودختر داییام به علاوه 2تا از پسر خاله هام اینارو گفتم بدونید کسی تو فامیل ما جرات مریض شدن نداره!ما کلا 4تا بچه ایم دوتا دوتا دوقلو این ماجرا مربوط میشه به 1.5 پیش که داداش بردیام از المان اومده بود به ما سر بزنه یه روز با دوستام بیرون بودیم حسابی اب بازی کردیم وقتی داشتم برمیگشتم دیدم بلهههههه سرما خوردم از ترسم که باربدو بردیا چیزی نفهمن رفتم داروخانه قرص سرماخوردگی و استمینافون گرفتم خوردم و رفتم خونه بعد شام به هوای خستگی سریع رفتم بخوابم که باربد پرسید حالت خوبه؟گفتم ارهولی خودم میدونستم این طور نیست چون ظاهرم خوب بود باور کرد تا صبح خیلی کم خوابیدم صبح خیلی زودم پاشدم رفتم دانشگاه اونجا دیگه حالم واقعا بد بود دوستم به زور منو برد دکتر هرچی گفتم خودم به باربدو بردیا میگم قبول نکرد گفت میخواستی بگی قبلا گفته بودی رفتیم تو مطب دکتره معاینه کرد چون من حالم بد بود توضیحارو به دوستم میداد خیلیم اروم حرف میزد من متوجه نشدم چی نوشته تا اومدیم بیرون دوستم گفت بشین من برم داروهاتو بگیرم بیام رفتو اومد گفت پاشو بریم امپولاتو بزن برق از سرم پرید گفتم بکشیمم نمیام هرچی حرف زد اخرم راضی نشدم اومدیم تو راه باز قرص خوردم منو رسوند خونه خیلی اصرار کردم ماشینو ببره ولی نبرد داروهارو گذاشتم تو کولمو رفتم توسلام کردم بردیا تا دیدم گفت مریضی؟با قاطعیت گفتم نه راضی نشد از حرفم ولی چیزی نگفت این قضیه گذشت تا دو روز بعد من حالم بهتر نشده بود که هیچ بدترم شده بودم ولی حفظ ظاهر میکردم روز سوم از دانشگاه که اومدم دیدم جو خونه سنگینه بردیا عصبانیه باربد داره باهاش حرف میزنه هیواام نگرانه سلام کردم بردیا اومد پاشه باربد گرفت نشوندش با سر به من گفت برو رفتم تو اتاقم که هیوا اومد گفتم چی شده؟گفت بدبخت شدی چرا گوشیت خاموش بود؟پرسیدم چی شده گفت بردیا داشت دنبال رم ریدرش میگشت داروهاتو پیدا کرد هرچی زنگیدم بهت بگم خاموش بود گوشیت اون میگفت منم که عین مجسمه خشکم زده بودمیدونستم دست دست کنم امپولارو خوردم یه لباس راحتی گذاشتم تو پلاستیک دادم بهش گفتم اینارو یواشکی بزار دمه در خودمم لباسامو درنمیارم خواستن کاری کنن فرار میکنم میرم خونه وحید قبول کرد از اتاق اومدم بیرون نشستم جلو تلویزیون الکی کانالارو این ور اون ور میکردم بردیا پاشد رفت تو اتاق باربدم اومد پیش من نشست بهم گفت داداشی چرا این چندروز مریضی این همه ازت سوال میکنیم میگی نه؟گفتم تو که میدونی من از امپول میترسم چرا میپرسی؟سرشو تکون داد گفت میدونم ولی به این کسالته 3.4 روزت میرزید؟الانم پاشو بریم تو اتاقت بردیا میخواد امپولاتو بزنه اومدم در برم مچ دستمو گرفت گفت کجا با این عجله هستیم درخدمتتون به التماس افتادم که باربد تورو روح بابا بزار برم به خدا میترسم بردیام الان عصبانیه داغونم میکنه گفت نمیشه حالت بده داری میمیری حقا که خیلی رو داری اگه به حرفم گوش کنی دردت نمیاد پاشو بریم ازش پرسیدم خیلی درد داره گفت نه گفتم میگی یواش بزنه خندید گفت به روی چشمام اینم میگم دیگه چی؟منه ساده فکر میکردم الان 1 امپول میخوام بزنم نگو 5تاس وارد اتاق که شدم دیدم همه چی هست 5تا امپولو سرنگه اماده نشده هم هست منو میگین کپ کردم گفتم عمرا بزارم 5تا امپول بزنین برام مگه مرده باشم بردیا عصبانی شد گفت بیخود میکنی نزاری 4روزه ازش میپرسم بهم دروغ میگه تقصیره منه فکر میکنم داداش راست گویی دارم به حرفش اعتماد میکنم چند بار اومدم معاینت کنم با خودم گفتم نه حالش خوبه به من دروغ نمیگه ولی دیدم نخیر اشتباه میکردم حالام سریع بخواب منم شرمنده از حرفایی که میزد ولی بازم حاظر نشدم بخوابم حتی با اعمال زور هم موفق نشدن منو بخوابونن در حال کشتی گرفتن با من بودن که زنگ خونرو زدن فکر کردم مامانه خوشحال شدم که میاد منو از دست اینا نجات میده اما چیزی نگزشته بود که خوشحالیم تبدیل شد به غمه عالم صدای هیوا اومد که گفت باربد بردیا یکیتون بیاد دمه در بردیا رفت هیوا اومد تو اتاق باربد سوال کرد کی بود؟هیوا گفت امیرعلی این اقا امیرعلی و برادرای عزیز بنده هم دانشکده ای بودن کنار هم که قرار میگیرن بهشون میگن سه قلوها چند دقیقه بعد امیرعلی و بردیا اومدن بعد سلامو احوال پرسی بردیا بهش گفت منو باربد دستو پای این اقا کوچولورو میگیریم تو امپولاشو بزن با عصبانیت اینارو میگفت امیرعلیم به من چشمک زد گفت من دلم نمیاد واسه داداش باربد امپول بزنم خودت بزن منم گفتم نه تو بزن این عصبانیه پدرمو در میاره خندید قبول کرد با این حرفم از عصبانییت بردیا کم شد یه خورده خندید منم خوابیدم از پس 3تاشون برنمیومدم امیرعلی داشت امپولارو اماده میکرد با ترس نگاش میکردم که باربد گفت اون ورو نگا کن داداشی بهش گفتم توروخدا بگو یواش بزنه بهش گفت هوای داداش منو داشته باشیا یواش بزنی گفت چشششششم یه اقا هیربد که بیشتر نداریم یه امپولی بود خیلی بزرگ بود امیرعلی گفت اینو با 2تا اب مقطر قاطی کنم بکشم تو دوتا سرنگ بهتره اینجوری خیلی دردناک میشه دارین گفتن اره داریم رفت از هیوا بگیره به این دوتا التماس میکردم همون 5تارو بزنین نه 6تا باربد ارومم کرد اونجوری دردش زیاده اینجوری بهتره خودتو شل کنی چیزی متوجه نمیشی خلاصه دردسرتون ندم امیر خان با امپولا اومد سراغم نشست کنار تخت باربد بالا سرم بود بردیا پایین پام قلبم مثل گنجیشک تند تند میزد همش منتظر بودم پنبرو بکشه که یهو دیدم زدن زیره خنده اونم چه خنده ای حرصم گرفته بود من داشتم از استرس میمردم اینا میخندیدن برگشتم گفتم چتونه مسخره ها به چی میخندین؟امیرعلی به باسنم اشاره کرد گفت به این اول متوجه نشدم بهم گفت اقا هیربد باید از روی شلوار لی بزنم امپولاتو تازه یادم اومد لباس بیرون تنمه خودمم خندم گرفت پا شدم کمرو دکمه زیپ شلوارمو باز کردم تا وسط باسنم دادم پایین شلوارمو ولی چون شلوارم تنگ بود باسنم سفت شده بود بردیا شلوارمو کامل تا زیره باسنم کشید پایین امیرعلی پنبه زدو امپول اولو فرو کرد اولی خیلی درد نداشت دومیرم همون سمت زد اینم نسبتا بی درد بود سومی خیلی سوزش داشت چاهارومی هم درد داشت هم سوزش ولی امان از پنجمی و شیشمی خدا نصیب هیچ کس نکنه دردش به حدی بود که تکون میخوردم داد میزدم عظلمم شده بود مثل سنگ داشتم میمردم بچه ها هی میگفتن اروم باش الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد؟اخراش دیگه گریم گرفته بود التماس میکردم درش بیارین دیگه طاقت ندارم تا این که تموم شد باربدو بردیام که دستو پامو گرفته بودن تکون نخورم ولم کردن امیرعلی ازم معضرت خواهی کرد که دردم اومده بهش گفتم این حرفا چیه؟دستت درد نکنه که پدرمو در اووردی باربد جای امپولامو ماساژ داد واقعا درد داشتم بردیام پیشونیمو بوس کرد گفت داداشی همش به خاطره خودت بود جالب اینجا بود فرداشم باربد 2تا تقویتی برام زد یکی صبح یکی شب بدمصبا هم موقع زدن درد دارن هم بعدش امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه ببخشید اگه بد نوشتم یا بی مزه بود اخه من هیچ وقت انشام خوب نبوده موفق باشین و هیچ وقت احتاجتون به دکترو امپول نیوفته خدانگهدار

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:18 ] [ حسین ]

سلام به روی ماه همه شرمنده تونم تلفن قطع شده پولو از خدمات پستی یرداخت کردیم اونا به حساب نریختن به محض اینکه تلفن وصل شه آپ میکنمبه نظراتونم جواب میدم بخشید نگرانتون کردم خودمم یه حالی دارم دور از جونتون که میشنوین روم به دیوار سگ نداشته باشه نمیتونم حرف بزنم اینقدر گوشمو گلوم درد میکنه نمتونم سرمو تکون بدمدر یک کلام سرما خوردم کارم از شصت پا هم گذشته لازم به ذکر است دکترم رفتم بازم عذر خواهی میکنم الانم آموزشگاهم فقط اومدم خبر بدم اینو علی الحساب از من داشته باشین:

سلام من پریا هستم 25 سالمه میخوام داستان امپول زدن داداشمو براتون تعریف کنم اما قبلش بگم که داداشم خیلی به خاطر ترسم از امپول سربه سرم میزاره.یه روز داداشم خیلی حالش بد بود سرما خورده بود هرچیم بهش میگفتیم بره دکتر میگفت ولی نمیرفت تا اینکه باربد اومد خونمون مامانمم سریع به باربد گفت باربد جان پویا حالش بده یه معاینش بکن باربدم گفت چشم مامان بعد رفت از تو ماشین کیفشو اوورد با هم رفتیم تو اتاق پویا دراز کشیده بود بعده سلامو احوال پرسی باربد پویارو معاینه کرد هیم میگفت اوه اوه حالت بده ها اوضات خرابه پویا چرا زودتر دکتر نرفتی تو؟دفترچشو برداشت دارو نوشت گفت من میرم داروهاتو بگیرم وقتی رفت پویا گفت پریا گفتم چیه داداشی؟گفت زنگ بزن ببین امپولم نوشته؟زنگ زدم پرسیدم گفت اره نوشتم چطور مگه؟گفتم هیچی همینجوری پرسیدم به پویا گفتم اره نوشته حس کردم رنگش پرید ولی چیزی نگفت باربد 10 مین بعد اومد پلاستیکی که داروها توش بود پر بود از امپولو سرنگ من داشتم سکته میکردم به باربد گفتم وای اخه چرا انقد امپول نوشتی گفت خانومی مجبور بودم حالش اصلا خوب نیست حالام برو پنبه و الکل بیار عزیزم خودشم رفت دستاشو بشوره وقتی میخواستیم بریم تو اتاق پرسیدم چندتا میخوای بزنی گفت 4تا وارد اتاق که شدیم هم پویا نگام کرد گفت پریا چت شده؟چرا اینجوری شدی؟باربدم نگام کرد یهو زد زیر خنده گفت میدونی چرا اینجوری شده؟پویا گفت چرا؟گفت چون جنابالی میخوای امپول بزنی فشارش افتاده کلی مسخره بازی دراووردن از خودشون تا من یکم بهتر شدم باربد گفت برو یه لیوان اب قند بخور بهتر میشی وقتی برگشتم دیدم باربد داره از پویا سوال میکنه کی پینیسیلین زدی؟پویام میگه یادم نیست منم گفتم من یادمه 3ماه پیش زده ولی پویا اصرار داشت که یادش نیست باربدم گفت باشه تست میکنم بعد تست اون 3تا امپول دیگشو اماده کرد گفت برگردپویا گفت میشه همشو الان نزنی؟باربدم گفت مثلا کی بزنم؟گفت شب باربد گفت اولا نمیشه دوما غصه شبو نخور شبم میزنم برات حالام زودتر برگرد داداشم با اکراه برگشت باربد امادش کرد پویا پرسید اینا درد دارن؟باربد گفت نه خلاصه 3تا امپولاشو زد فقط سره سومیه یکم ای ای کردو باسنش یکم سفت شد که خودش شلش کرد اینا که تموم شد باربد گفت دستتو ببینم وقتی دید گفت برگرد ولی پویا خودتو به هیچ عنوان سفت نکن دردت میگیره اوکی؟پویام گفت اوکی باربد پنبه زد سوزنو فرو کرد شروع کرد به تزریق پویا تا وسطاش تحمل کرد ولی وسطاش عضلش سفت شد باربدم هرچی زد رو باسنش شل نشد مشم میگفت توروخدا درش بیار مردم وای خدا مردم پدرم در اومدباربدم هرچی بهش میگفت شل کن شل کن الان تموم میشه گوش نمیکرد باربدم دعواش کردو سوزنو دراوورد بهش گفت پویا این کارا چیه میکنی؟بچه شدی؟با این هیکلت خجالت نمیکشی؟(اخه داداشم قدش 186)الان سوزن تو پات میشکست میخواستی چکار کنی؟اخرم بهش گفت میخوام بغیشو بزنم جرات داری سفت کن عضلتو اون وقت ببین چکارت میکنم منم چشم غره میرفتم به باربد اونم به روی مبارک نمیاورد دوباره سمته دیگرو پنبه زدو سوزنو فرو کرد بغیه امپولرو زد داداشیمم فقط اخو اوخ میکرد تا اینکه باربد سوزنو کشید بیرونو گفت تموم شد اقای پهلوون پنبه این همه دادو بیداد داشت اخه یه امپول زدن؟پویام گفت خیلی روت زیاده یه امپول بود؟باربد که رفت پویا برگشت دیدم چشمای قشنگه ابیش بارونیه جیگرم اتیش گرفت اشکاشو دیدمجای امپولارو براش کمپرس کردم اخره شبم 2تا دیگه زد فردام 2تا دیگه داشت بابام میگفت میده به اقای شفیعی همسایمون بزنه براش اما خود پویا از باربد خواهش کرد بمونه خودش بزنه باربدم موند فردا صبح امپولای پویارو زدو اون طرف رفت مطب باربد که رفت نشستم پیش داداشیم باهم حرفیدیم بهش گفتم من یادمه تو 3ماه پیش مریض بودی دکتر امپول داده بود بهت رفتی بیرون اومدی گفتی زدیش پس چرا به باربد میگفتی یادم نیست؟دیدم خندید گفت من الان ی 5.6 سالی هست امپول نزدم اخرین بار به اصرار بچه های خوابگاه زدم اونم کارشناسی نه ارشد تا الان که باربد پدرمو دراوورد اواییم که دکتر میداد مینداختم دور گفتم پس واسه این بود دیر خوب میشدی گفت اره منو داداشم با اینکه فاصله سنیمون 4ساله ولی خیلی خیلی با هم صمیمی هستیم.امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه همیگیتونو به خدای بزرگ میسپارم بدرود.

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 9:46 ] [ حسین ]

سلام با اینکه جمعه ست ولی وقتم از همیشه کمتره طبق معمول همیشه عصر دو جا دعوت بیدیم تنها کاری که کردم یه دوش گرفتمو نشستم پای کام آپ کنم نیم ساعت بیشترم وقت ندارم بالای 3 بارم زنگ زدن که چرا نیومدینو کجایین در اولین فرصت نظرهای پست قبل رو ج میدم ببخشین :

امین هستم 21 ساله . یه داداش دارم علی که متاسفانه پزشک هست و من هیچ وقت ازدستش درامان نیستم وهمیشه لطف کرده آمپولای منوبابی رحمی زده .متاسفانه زیادمریض میشم قبل ازعلی دایی گرامی زحمت آمپولارومیکشیدن که خوشبختانه به خارج ازکشورمهاجرت کردن, ازرفتن دایی خوشحال بودم ولی خوشحالیم دووم نداشت . بریم سراغ خاطره : بادوستام درهوای خیلی خیلی خیلی سردرفتیم کوه و مطمئن بودم برگشتم سرمامی خورم و همین طورشدشب حالم خیلی بدبودبه سرماخوردگی تب و گلودرداضافه شدتاصبح نتونستم درست بخوابم ولی برای اینکه بابا ومامان چیزی نفهمن صبح زودآماده شدم رفتم دانشگاه کلاسم تاظهربودولی اطلاع دادم تاشب کلاس دارم ونرفتم خونه تواین فاصله چندتاقرص خوردم ولی بدنم فقط به آمپول جواب میده حالم بهترنشدجایی نداشتم برم برگشتم خونه ودراولین نگاه مامان فهمیدوباباروخبردارکردوچون علی دراون روزهازیادکارداشت بابازنگ زدبه یکی ازدوستای دایی اومدو معاینه کردو نسخه رونوشت گفتم آمپول ننویسیددستون خسته میشه بابایه نگاه انداخت که لال شدم.  خواستم بدونیدچقدرشجاعم. باباداروهاروگرفت وهمراه دکتراومدن تواتاق دکترسه تاازآمپولاروجداکردگفت بخواب منم گفتم زحمت نکشیدمن روبه موت باشم آمپول نمیزنم چه برسه به الان دکترهم حالت روانشناسانه به خودش گرفت و صحبت کرد گفتم نظرم عوض نشدباباگفت به علی میگم بیادمیدونی که همه رومیزنه حداقل دوتابزن وقتی دیدن قبول نمی کنم باباازدکترعذرخواهی کردودکتررفت و دعواهای باباشروع شد وگفت آبرومون و بردی خجالت داره و بقیه حرف ها روکات می کنم.شب داروهای گیاهی خوردم حس کردم بهترم وروزبعدتمرین داشتیم رفتم. به باباگفتم حالم خوب شده نمی خوادبه علی بگیدولی خوب شدنم ظاهری بودچون روزبعدحالم خیلی بدشدوبابا زنگ زدبه علی گفت وعلی گفت قبل ازرفتن به مطب میادباباگفت ببینم حالامی خوای چکارکنی به آبجی مریم خانم علی زنگ زدم وقرارشدکاری کنه علی نرسه بیادهمه کارکردکه علی نتونه بیادولی علی اومدو گفت چرازودترخبرم نکردین گفت امین دیرم شده بروتواتاقت الان میام.به بابا گفت پنبه و الکل وبیاره گفتم نیازت نمیشه خوبم قرص بدی بهتره گفت من اگه جات بودم الان روم نمیشدحرف بزنم خجالت آوره بروتواتاق آماده شو باباوعلی اومدن تواتاق علی به باباگفت شمابیرون باشیداینجاباشیدلوس بازی امین گل می کنه بابارفت بیرون علی گفت امین جراتش وداری خودتوسفت کن یا تکون بخوریادادبزن آمپولای بیشتری میخوری میدونی که اینکارومی کنم صدات درنیادخوابیدم ودستم وگازگرفتم که صدام درنیاداینجوری گفت بیشترترسیدم بدنم خودبه خود سفت شدپنبه روکشیدگفت آخرین اخطاره شل کن گفتم به خداخودش سفت شده چندضربه زدسوزنوفروکردیعنی اگه تهدیدم نکرده بودسقف خونه میومدپایین اینقدرمحکم دستموگازگرفتم که جای دندونام تاچندساعت بعدمونده بوداولی روکشیدبیرون گفت آفرین آروم باش دومی روهمون سمت زددستم دردگرفت درش اوردم صدام دراومددیدم علی چیزی نگفت دادم بلندترشدگفت نشنوم سرم وچسبوندم به بالشت خیلی طول کشیدتاتزریقش تموم شددرش اوردگفتم علی خواهش میکنم جون مامان هرکاری بگی می کنم من حرف میزدم علی خیلی تحویلم گرفت همون موقع پنبه روکشیدوبلافاصله فروکردیعنی یه دادی زدم علی گفت مثل اینکه لازمه چهارمی روآماده کنم خفه شدم بالشت وبغل کرده بودم فشارمیدادم تادرش اوردچندتانذرکرده بودم که بعدش یادم نبودچی نذرکردم
روزبعددوتاآمپول دیگه به لطف علی زدم .روزسوم دیگه اینقدرپام دردمیکردهرچی خواهش التماس بلدبودم کردم افاقه نکردگفت دوتاداری ایناروبزنی تموم میشه بخواب داداشم آبجی مریم و باباومامان وخواهرمو اگه مهمون داشتیم حتمامهموناهم بالای سرم میومدن ک خدارحم کردمهمون نداشتیم آمپول اول وکه زدنزدیک بودبلندشم کامل برگشتم علی وبابایه دادی زدن باباسریع کمرم وگرفت ولی مردم تادرش اوردعلی هم گفت حرف زدم پاش هستم روزاولم گفتم اتمام حجت کردم گفت به جای دوتا3 تامیزنی تایادبگیری تکون نخوری
گفتم ببخشیدشوکه شدم دردش زیادبوداشتباه کردم دیگه تکون نمی خورم بخشش ازبزرگ تراست یه پامعلم دین وزندگی شده بودم علی گفت باشه برای این یکی تکون بخوری بخششی درکارنیست دومی روپنبه زدسوزن وفروکردشلوغ کاری هاشروع شدسفت کردم دادمیزدم تکون خوردم که بابادوباره کمرموگرفت وعلی سریع تزریقش کرد وکشیدبیرون خواستم سریع برگردم گفت بخواب یکی دیگه داری درطول زندگی پرافتخارم هیچ وقت تااین حدخواهش نکرده بودم علی گفت بیشترحرف بزنی یکی دیگه آماده میکنم گفت صدات درنیادمطمئن باش یکی دیگه میزنم آمپول وزدودردبعدش وحشتناک تربود. یعنی این آمپولای تقویتی واگه بدونم مخترعش کی بوده حاضربودم آمپول زدن ویادبگیرم یکی به خودش بزنم ببینم میتونه دردش وتحمل کنه تادیگه یادبگیره ازاین بلاهاسربشرنیاره. ببخشیدخیلی طولانی بودچشمای قشنگتون خسته شد. آرزوی بهترین هابرای همه آبجیاوداداشای عزیزم.

سلام اسم من فرهادهست این خاطره مال آمپول خوردن دوستمه روز اول دانشگاه ترم یک بودیم علی همون دوستم با دوست دخترش قرار داشت اونم ساعت چهار ما پزشکی میخونیم استادمون یه چهل و پنج دقیقه ای تاخیر داشت حالا اومد کلاس و درس خوندیم اونم نیم ساعت علی یه نقشه کشید که فرار کنیم راستش زیاد حرف میزد علی خودشو زد به اینکه شکمش درد میکنه همراه با گریه چه گریه ایم میکرد  رفتم از استاد اجازه گرفتم که ببرمش بیرون همینکه میخواستیم پامونو از در بزاریم بیرون گفت نه نرین بیارش اینجا دوستم تعجب کرده بود گفت یادم نبود درمانگاه بسته ست تا ببریش یه جا دیگه تلف میشه خودم معاینش میکنم رفتیم منم گفتم که این به محرم و نامحرم بودن خیلی اهمیت میده اونم گفت پس بریم این یکی کلاس خالیه وسایل و تجهیزاتم
داره بعد ازاینکه معاینش کرد گفت مسموم شده بزار حالا آمپولاشو بزنم حالش خوب میشه یه سرمم میزنم رنگ از رخسار علی پرید عین گچ شده بود تو همون کلاس امپولا و سرم موجود بود رفتم یواشکی به استاد گفتم که این از آمپول خیلی میترسه و اجازه نمیده به این راحتیا بهش آمپول بزنن موقع آمپول زدن باید ده نفر بگیرنش استادم درگوشی به من گفت برو چند تا از پسرا رو بیار بگیرنش رفتم دو تا از دوستامونو آوردم
به زور خوابوندیمش آمپولارو بزنه که گند کار در نیاد سه نفری گرفته بودیمش اونم حالا از ترس آمپولا گریه میکرد همینکه استاد آمپولو زد یه چنان دادی زد که استاد یه کلاس دیگه
اومده بود ببینه چی شده آمپول دومم زد قبل از اینکه آمپول سوم رو بزنه یه نفر زنگ زد به گوشیش چون برنداشتیم رفت رو پیغام گیر دوست دخترش بود با اون چیزایی که گفت ماجرا لو رفت ولی به روی خودمون نیاوردیم استاد اومد آمپول سوم رو زد خیلی بد زد بیچاره تا دو هفته نمی تونست بشینه فک کنم واسه اون کلکی که زده بودیم بهش اینجوری زد بعد هم سرمشو زد علیم هی آخ آخ میکرد بعد از اونم استاد یه بار از علی پرسید دیگه شکمت درد نمیکنه علی هم با استرس گفت نه به خدا
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 11:32 ] [ حسین ]

سلام عزیزای داداش فقط اومدم آپ کنم و بگم نظرای دو پست قبل رو جواب دادم اگه کسی هست که کامنتشو تایید نکرده بهم بگه که بیشتر کاوش بنمایم هرچند گوش نمیدین ولی مواظب خودتون باشین:

سلام لعيا هستم 19 سالمه قبل از تعريف كردن خاطرم ميخوام تاريخچه آشنايي من ورز براتون تعريف كنم ما از آمادگي (پيش دبستاني) تا سوم دبيرستان همكلاس بوديم پيش دانشگاهي به خاطر كار پدرم اومديم تهران ولي با رز همچنان در ارتباط بودم رتبه رز تو كنكور خيلي بهتر از من بود حتي ميتونست پزشكي قبول بشه ولي خودش ميگفت كه اصلا به رشته هاي پزشكي و پيرا پزشكي علاقه اي نداره ما الان با هم ي دانشگاه ميريم

خب حالا بريم سر اصل مطلب يعني خاطرم راستش من چندروزي ميشد سرما خورده بودم رزم فهميده بود ولي خب چون زياد شديد نبود به روم نمياورد اون روز بابا و مامانم ميخواستن برن مسافرت منم قرار بود بيام پيش رز وقتي رز منو ديد فهميد حالم خيلي بده بهم گفت بايد بريم دكتر گفتم نه گفت پس داييم اومد خونه ميگم معاينت كنه منم گفتم نميخوام رز من خوبم گفت از حال وروزت معلومه خيلي خوبي دايي رز وقتي اومد خونه رز بهش گفت كه من مريضم يعني واقعا مريض بودم نميتونستم از جام بلند بشم روي كاناپه دراز كشيده بودم ولي دلم نميخواست دايي رز معاينم كنه چون با حال خراب من ميدونستم حتما آمپول مينويسه اومد معاينم كرد بهم گفت بدجوري گلو وگوشم چرك كرده گفت برات آمپول نوشتم بعد دفترچه داد به رز گفت عزيز دايي برو داروهاشو بگير منم اشك تو چشام جمع شد رز رفت سريع آماده شد تا بره داروهامو بگيره بعداز 15 دقيقه اومد و داروهارو به داييش نشون داد بعد اومد تو اتاق گفت لعيا آماده شو منم گريه ميكردم كه ترو خدا رز من نميزنم رزم هي دلداريم ميداد بعد داييش با 3 تا آمپول اومد تو اتاق منو كه ديد دارم گريه ميكنم گفت لعيا جان چيزي نيست اگه به حرفم گوش كني اصلا درد نداره گفت اگه خودتو شل كني اصلا درد نداره رز كمكم كرد كه برگردم بعد يكم شلوارمو داد پايين پنبه زد بعد گفت ي نفس عميق سوزنو فرو كرد منم گريهام بيشتر شدن خودمو تكون ميدادم ولي بهم گفت تكون نخور الان تمام ميشه نميدونيد من چقدر جيغ كشيدم آمپول دوم وسوم هم زد خيلي پاهام و كمرم درد ميكرد از 7 تا آمپول 4 تا مونده بود فرداو پس فردا هم بايد آمپول ميزدم رز همش دلداريم ميداد ميگفت دركت ميكنم ولي چاره چيه بايد بزني 2 تا آمپول بعديو به دايي گفتم كه نميزنم دايي گفت لعيا خانم اگه نزني اين عفونت بعدها برات مشكل ايجاد ميكنه ميدونم درد داره ولي باعث ميشه خوب بشي دوباره همون ماجرا تكرار شد ولي با جيغ و گريه بيشتر من كه گريه ميكردم هيچي رزم گريه ميكرد به دايش ميگفت نميتونه درد كشيدن منو ببينه  بعد از اينكه آمپول زد من گريه هام تموم شده بود ولي رز همش گريه ميكرد داييش اومد بغلش كرد بهش گفت قربون اون چشاي سبز و موهاي بلند خرماييت برم گريه نكن عزيز دايي منم بهش گفتم رز من خوبم گريه نكن اصلا ي جورايي فيلم هندي شده بود 2تا آمپول آخري رو هم زدم حالم بهتر شد ولي رز يكم گلوش درد ميكرد داييش بهش گفت شب تو اتاق اون بخوابه بهش چند تا قرصم داد رز ميترسيد مريض بشه آخه من ورز بايد كنفرانس ميداديم خدارو شكر هر 2 تامون خوب شديم رفتيم كنفرانس داديم نميدونم خاطرمو خوب تعريف كردم يا نه راستش من اصلا انشام خوب نيست ولي اوميدوارم خوشتون اومده باشه و هيچ وقت مريض نشيد چون هيچ نعمتي بالاتر از سلامتي نيست

ممنون فاطمه جان:

َسلام من فاطمه 28 سالمه از امپول عضلانی از این پودریها وحشت دارم تا حالا 2 امپول معمولی رو باهم تو یه روز نزدم پنی سیلین که 14 ساله نزدم خاطرم مربوط به چند سال پیشه تب و لرز شدید داشتم بالاخره مجبوری رفتم دکتر شروع کرد به نوشتن دارو ازم پرسید که امپول میزنی ابروهامو بردم بالا یه ذره فک کرد گفت حالت بده حداقل یکی بقییشو کپسول و قرص میدم کسی نبود بهش بگه پس واسه چی میپرسی داشتم سکته میگردم امپولو که دیدم جنتامایسین بود یه سرنگ گنده ای هم داشت با دوستم رفتیم تزریقات خانمه امپولو که دید گفت قویه باید بری درمونگاه خودم کم میترسیدم دیگه کم مونده بود همون جا گریه کنم خلاصه برد نشون دکتر داد گفت بزن با هم رفتیم تو اتاق داشت امادش میکرد دراز نکشیدم گنت بخواب درم بست همیشه این صحنه عذابم میده از ترس اماده نشده بودم خودش کشید پایین پنبه رو کشید فقط شل گرفتم که دردش کمتر شه قلبم اومد تو دهنم سوزنو تو کرد دردم نیومد کم کم دردش شروع شد دیگه تحملم تموم شد خیلی درد میکرد یواش اخ اخ میکردم بهش گفتم خیلی درد داره گفت تموم شد تموم شد هنوز سوزن تو برگشتم دوباره پرسیدم که دیگه درش اورد گفت جاشو بمال نامرد همین کارم نکرد ولی جرات نداشتم بهش دست بزنم چه برسه به مالیدن با یه مکافاتی پا شدم خونه که رسیدم رو شکم خوابیدم فرداشم جاش درد میکرد ببخشید اگه طولانی بود دوستتون دارم.من همیشه خاطره هاتو میخونم
[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 22:9 ] [ حسین ]

سلام به همه فرشته های زیمینی .... خوبین؟قبل از اینکه بریم داستانو بخونیم همه کسایی که لطف کردن و نظر گذاشتن تو پست قبل تا اونجایی که رسیدم تایید کردم اون کامنتهایی هم که تاید نکردم و مونده حتما در اولین فرصت جواب میدم .... بازم ازتون ممنونم خودتون میدونین چرا  .... بیشتر از این منتظرتون نمیزارم اما قبلش خوب گوشاتونو باز کنین با همه آجیای گلم هستم از طرف من مواظب خودتون باشین

سلام سمانه هستم 2تا برادر دوقلو بزرگتر از خودم دارم داداش بابك(پزشكي)و داداش بهنام(دندان پزشكي)ميخونن پدر ومادرم هر دوتا براي شركت تو مجلس عروسي يكي از فاميلا رفته بودن شهرستان منم به خاطر امتحاناتم و داداشامم بخاطر كشيك و درس نرفتيم من البته مريضم بودم ولي به روي خودم نمياوردم داداش بابكم فهميده بود كه مريضم چند بارم بهم گفت كه بيا معاينت كنم ولي قبول نميكردم همش ميگفتم چيزيم نيست خوبم

تا اينكه ي روز صبح بخاطر حال بدم اصلا نميتونستم از جام بلند بشم شب قبلش داداشام نبودن صبح داداش بابكم اومد خونه صدام زد منم گفتم تو اتاقمم در كه باز كرد ديد من دراز كشيدم گفت آبجي كوچولوي من خوبي؟ منم انقد بدنم درد ميكرد كه زدم زير گريه داداشم گفت سمانه جان الان چند روزه دارم بهت ميگم بيا معاينت كنم نميزاري بيبين اينم آخر و عاقبتش همون موقع داداش بهنام اومد خونه و فهميد كه من مريضم داداش بابكم معاينم كردو برام دارو نوشت داداش بهنام رفت داروهام گرفت 5 تا آمپول بود منم تا آمپولارو ديدم زدم زير گريه داداشم گفت عزيزم اگه زودتر ميزاشتي معاينت كنم اينطوري نميشد ولي الان حتما بايد آمپول بزني تا خوب بشي گفتم داداشي من ميترسم خواهش ميكنم داداش بهنام اومد تو اتاق كلي قربون صدقم رفت و گفت قربون آجي كوچولوم برم ولي بايد آمپولاتو بزني بعد گفت بخواب روي شكمت داداش بابكم 3تا از آمپولارو آماده كرد داداش بهنام يكم لباسمو داد پايين منم همچنان در حال گريه كردن بودم پنبه زد ولي خودمو سفت كردم داداشم چند تا ضربه زد و سوزنو آروم فرو كرد من هي آي آي ميكردم ولي آمپول دومي دردش بدتر بود كلي جيغ كشيدم و داداش بهنام كمر و پاهامو محكم نگه داشت داداش بابكم دعوام كرد و گفت آروم باش الان تموم ميشه آمپول سومي نميدونم چي بود ولي خيلي زياد بود ولي من انقدر جيغ كشيده بودم نفسم ديگه بالا نميومد داداش بهنام يكم پشتمو ماساژ داد و بوسم كرد گفت قربونت برم سعي كن يكم بخوابي از خواب كه بيدار شدم رفتم آب بخورم ديدم داداشام دارن فوتبال نگاه ميكنن داداش بابك گفت آبجي كوچولو خوبي گفتم خوبم ولي خيلي جاي آمپولا درد ميكرد شب شده بود منم بخيال اينكه ديگه آمپول نميزنم پيش داداشام نشسته بودم ولي دوباره داداش بابكم گفت سمانه دراز بكش 2 تا آمپول ديگتو هم بزنم منم رنگم پريد گفتم داداش من كه چند ساعت پيش آمپول زدم گفت بامن بحث نكن دراز بكش اشك تو چشام جمع شد داداش بهنامم اومد پيشونيمو بوسيد دوباره همون آش و همون كاسه بعد از كلي گريه چند ساعت گذشت و من همين طوري روي كاناپه دراز كشيده بودم كه داداش بهنامم گفت سمانه جان ميخوام قهوه درست كنم ميخوري عزيزم گفتم داداش من درست ميكنم گفت نه عزيزم تو استراحت كن گفتم خوبم داداش و رفتم براي داداشام قهوه درست كردم بعد نميدونم كي خوابم برد صبحم خيلي بهتر شدم رفتم دانشگاه اميدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه

سلام

سارا هستم 27 ساله. ماه پیش رفتم دکتر و سه تا امپول بهم داد. ماه پش که رفتم برای تزریق یک خانمی تزریق رو انجام میدادن که خیلی عجله داشتن چون اونجا خیلی شلوغ بود. من داشتم خواهش میکردم که لطفا آروم بزنین من میترسم گفت خانم زودتر برگرد من وقت ندارم. گفتم کارم در اومده الان داغونم میکنه اما اصلا متوجه نشدم کی زد. اینبار دوباره به همون درمانگاه رفتم اما کس دیگه ای بود آمپول رو دادم خانمه اومد گفت آماده شو دیگه با اکراه آماده شدم داشتم دوباره حواهش میکردم که خانم من میترسم لطفا آروم که یهو حس کردم یه سوزن از پشتم فرو رفت از کف پام در اومد بعد شروع کرد به تزریق مواد بااینکه کم بود قطره قطره اش رو حس کردم. کلی ناله و التماس تا اینکه بالاخره سوزن رو به طرز بدی کشید بیرون و کلی جاش خون اومد

ممنون فاطمه جان:

سلام.میخوام براتون خاطره امپول زدنموتعریف کنم.من ازامپول نمیترسم وهروقت مریض میشم میرم دکترومیگم امپول بنویس.یه روزحالم بدبود.گلودردبد.رفتم دکترومعاینه کردوگفت امپول میزنی گفتم اره.من ومامانم رفتیم داروخانه که نسخه روگرفتیم و4امپول نوشته بود.که رفتم امپول رودادیم خانم پرستاروگفت دوقبض امپول بگیریدوگفت شماهم بریدبخوابید.منم رفتم پشت پرده که تخت بودسمت چپ.کفشامودراوردم وزیپ شلوارموبازکردم وخوابیدم وشورت وشلوارم یکم اوردم پایین.خانم پرستاراومدبادوتاامپول به دست.که من اروم خوابیدم وشل کردم.پنبه روکشیدسمت راست باسنم وقلبم تندتندمیزد.وسوزنوفروکرد دردداشت یه کوچولواولی وزدزودی.دومی هم همان سمت که سوزنوفروکردامادرش نمیاورد.دردش بیشتربودودیدم ازکیسه داروهام سرنگی دیگه دراوردونصف موادروتوان کشیدودوباره همان سمت زد.بلدنبودبزنه سه تاامپول یه جا.پشت سرهم.دیگه یکم سفت کردم برای سومی زدروباسنم شل کن شل کن.وشل کردم وزد.یکم استراحت وبلندشدم امادردش تازه شروع شد.سرم گیج میرفت دیگه نشستم تاسردردم خوب شدورفتم.اینم ازخاطره امپول زدنم.درکل امپول زدن ترس نداره.



ÇÏÇãå ãØáÈ
[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 13:38 ] [ حسین ]

سلام به روی ماه همه خوبین؟یک دنیا ممنون که هیچوقت منو تنها نمیزارین و همیشه اون گوشه کنارها یه وقت واسه من و وبم میزارین بازم چند نکته:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

1: مینا جان شما غریبه نیستی خانوم گل  اینجا فقط وب من نیست وب همه بچه هایی که میان اینجا اگه جواب ندادم خصوصی فرستاده بودی هیچ آدرسی هم نداشتم که بخوام جواب بدم یه کامنت عمومی هم نزاشتی که زیر اون ج بدم ... راستی سال نو هم مبارک ممنون بابت تبریکhttp://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif

2:تینا جان ممنون گلم بابت اولین ورودت به وب بهت خوش آمد میگم .... لطف داری .... چشم حتما ..... اصلا هم بی ادبی نبود ممنون بابت دقتت به وبhttp://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif

3:و از همه اونایی که کامنت خصوصی میفرستن و لطف دارن بازم ممنونhttp://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون مریم خانومی:

سلام من پرستار هستم این خاطره به دو سه روز پیش مربوطه مال خودم نیست خاطره ی کس دیگه است : دو سه روز پیش یه دختر 12 ساله با مادرش اومده بود آمپول بزنه بیچاره باید شش تا آمپولو یه جا میزد خیلی میترسید گریه میکرد اصلا هم رو تخت نمی خوابید آخرش مامانش عصبانی شد و یه سیلی در گوشش زد من جلوی مامانش رو گرفتم و گفتم از اتاق بره بیرون آمپولاشو آماده کردم و رفتم بالا سرش خواستم شلوارشو بکشم پایین که پاشد نشست و گفت نمیزنم نمیخوام بزنم من بهش گفتم زشته تو دیگه بزرگ شدی بخواب خوابید شلوارشو کشیدم پایین پنبه رو کشیدم رو باسنش و آمپول اول رو زدم پاشو سفت کرد بعد اینکه تموم شد طرف دیگه رو پنبه کشیدم و آمپول بعدی رو زدم دلم براش میسوخت ولی کاری جز این که آروم بزنم از دستم بر نمییومد دوباره آمپول دوم تموم شد آمپول سوم رو برداشتم و اون طرفی که آمپول اول رو زدم رو پنبه کشیدم و یکم اون ور تر آمپولو زدم گریه نمیکرد حتما درد نداشت بعد اینکه آمپول سوم تموم شد شلوارشو کشیدم بالا و جای آمپولاشو ماساژ دادم و یکم باهاش حرف زدم بعد از پنج یا ده دقیقه دوباره شلوارشو کشیدم پایین و آمپول چهارمی رو برداشتم و یکم با فاصله تر از آمپول دو م زدم و نوبت به آمپول پنجم رسید اون طرفو پنبه کشیدم و امپولو رو پوستش گذاشتمو با یه فشار براش زدم و بهش گفتم فقط یکی موند دوباره طرف دیگه رو پنبه کشیدم و آمپولو براش زدم و کشیدم بیرون و شلوارشو کشیدم بالا بعد از ده دقیقه کمکش کردم بلند شه و بردمش بیرون پیش مامانش بهم گفت که اصلا درد نداشت بعد ازم خداحافظی کردن و رفتن خیلی دلم براش سوخت!!!!!!!!!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حسین هستم  این خاطره هم واسه1ماه پیشه که گلوم به شدت درد میکرد هر روشی هم که بلد بودم امتحان کردم ولی هیچ فایده ای نداشت داشتم خفه میشدم احساس میکردم گلوم به اندازه یه شصت پا شده طوری بود که من خودم با پای خودم رفتم دکتر دیگه هر حسابی دارین بکنین خلاصه بعد از معاینه و چند تا سوال چند بسته آموکسی سیلین داد با 2 تا 1.200 و تاکید کرد که امروز یکی از آمپولارو حتما بزنم رفتم داروخانه درمانگاه داروهامو بگیرم اونی که کیسه داروهارو بهم داد گفت اگه میخوای آمپولتو بزنی برو تزریقات کارش عالیه اصلا متوجه نمیشی من امتحان کردم که دارم بهت میگم یه خورده شک کردم که نکنه تبلیغ کنه ولی چاره ای نداشتم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم راضی شدم که برم رفتم تو تزریقات یه خانومه بود سلام کردم گفت آمپولاتو بده من آماده کنم گفتم آقایی که اینجا بودکجاست؟گفت شیفتهامون عوض شده اون آقا صبح میاد انگار یه تخته سنگ به پاهام بسته بودن نه میتونستم برم نه میتونستم وایسم و آمپولمو بزنم از یه طرف هم زشت بود برمیگشتم تو این گیر و دار بودم که خانومه گفت آقا بفرما حاضر شو تا آمپولاتو آماده کنم مجبوری رفتم اون پشت خوابیدمو اماده شدم میدیدم که داره آمپولو آماده میکنه تو دلم گفتم خجالت نمیکشی؟نمیمیری که حالا خوبه یه دونه ست و .... گذاشتش تو جیب روپوشش و با یه پنبه اومد رو سرم اگه زشت نبود همون لحظه بلند میشدم میرفتم قلبم داشت جلو چشمام میزد اصلا نمیدونستم چه جوری میخواد بزنه فقط با خودم گفتم حسین داد نمیزنی سر و صدا هم نمیکنی واسه یک بارم که شده عین آدم آمپول بزن وسط این جمله بودم که یهو آمپولو زد آااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی این دقیقا دادی بود که من زدم دیگه مگه ول میکردم این آی بلند تر میشد تبدیل به آخ میشد کش دار تر میشد ولی ساکت نمیشدم یهو گفت هیــــــــــــــــــــــــس آقا تو رو خدا گفتم خدا خیرت بده با این آمپول زدنت تازه یادش اومد که پنبه نزده بود و همینجوری آمپولو زده اصلا فکرشم نمیکردم الکل تا این حد مؤثر باشه تو درد آمپول احساس میکردم همون نقطه ای که آمپولو زده از همون جا الانه که نصف شم خیلی دستش سنگین بود قبل از اینکه بکشه بیرون گفت آقا میخوام آمپولتو در بیارم فقط خواهشا اینو که گفت فکر کنم دستم تا آرنج تو دهنم بود دقیقا احساس کردم آمپول تا کجا رفته بود و چه جوری بیرون اومد از اون روز تا حالا هم هر وقت میشینم و دراز میکشم به شدت درد میکنه یه خورده مشکوکه نه؟ ببخشین اگه کلی تعریف کردمو جزئی نبود تو کافی نتم مواظب خودتون باشین

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون فاطمه جان:

 تو کامنتام گفتم گوشم یهو درد کرد رفتم دکی دارو مصرف کردم خوب شدم امپولشم دگزا یه بار قبلن زده بودم اصن هیچی حس نکردم اینقدر خوشحال بودم خلاصه رفتم خوابیدم اماده شدم اومد کشید پایین تر یه جوری خوابیدم که ببینم اخه از تزریق وریدی سرم ازمایش خون نمیترسم حس میکنم چون میبینم استرسم کم میشه سوزنو تو کرد یه کوچولو دردم اومد ولی خالی کردن مواد نه ولی تا 1 ساعت جاش دردمیکرد تا اخر هفته جمعه یهو دیدم دارم عطسه میکنم شبشم ابریزش بینی داشتم شبش اصن خواب نرفتم ساعتای 5 حالت تهوع دلشتم مثل جنازه شده بودم راه میرفتم سرم گیج میرفتم مامان گفت باید بری دکتر چون براش کار پیش اومد تنهایی رفتم دکی دیدم گفت گوشت خوب شده ولی گلوت ورم کرده تنها راهشم امپوله خیلی مهربون بود اخه با قرص خوب نمیشه 1امپول 1200 با یه دگزا رفتم برا تزریق جای دیگه چون اونجا تزریقا ت نداشت خانمه گفت چون بار اولته باید صبر کنی دکتر بیاد باید تست بشه نمیتمنستم بشینم رفتم رو تخت یخ کرده بودم میلرزیدم بعد 30مین دکتر اومد حالا خانومه میگه تو که تا حالا نزدی خیلی قویه برا چی میخوای بزنی انگاری من التماس کردم که بنویسه 2 تا خانم بودن خلاصه یکیشون تست کرد گفت تستش خیلیییییییییییییییی درد داره سوزنو تو کرد درد نداشت ولی موا سفید امپولو خالی کردمردم اخم در اومد حس کردم دستم کنده شد اون یکی دگزامو اماده کرد سمت راستمو اماده کردمو پنبه رو کشید با تموم قدرتش زد تو پام نفسم رفت یه تکونی خوردم خودم وحشت کردم خانمه حالمو دید آخم در اومه هیچی نگفت خالی کردن موادش دردم اومدم از درد به خودم میپیچیدم نمیتونستم تکون بخورم با اخم گفتم دفعه پیش اینقدر درد نکرد گفتم 1200 با بی حسی میزنه گفت نه گفتم اخه درد داره گفت تو پا یه مقدار دردش کمتره حالم خراب بودرفتم گفتم 1200 رومیزنی گفت حالت خوبه گفتم نه سر گیجه دارم گفت پس نباید بزنی گفتم از قبلم داشتم گفت پس برو بخواب گفتم طرف جپم بزن گفت سریع بخواب میبنده پرسیدم درد داره گفت نه سوزنو تو کرد خیلی درد نداشت ولی مواد رو سریع خالی کرد صدای نالم بلندشدنفسم برید دیگه توانی برا جیغ گریه نداشتم فکر نمیکردم اینقدر درد کنه نمیتونستم از جام بلند شم بلند شدم دیدم نمیتونم دوباره خوابیدم بعدش رفتم پولشو بدم میگه دردت اومد اخه امپولش خیلی درد داره جاش به اندازه ای درد میکرد نفهمیدم چه جوری خودمو خونه رسوندم مامانم دعوام کرد امپول به این قوی زدی تنهایی زدی نگفتی حالت بد میشه برام میوه پوست کند خوابیدم تا برا ناهار دوباره خوابم برد تا عصر شبشم اینقدر جاش درد میکرد که اشکم در اومد هنوزم درده پام سنگین شده زیر باسنمو رونم درد میکنه جای تستم سفت سفت شده اگه در حال مرگ باشم دیگه نمیذارم بهم 1200 بزنن اخه بعد تزریق هنوزم حالم خوب نشده امیدوارم خوشتون بیاد عید همگی هم پیشاپیش مبارککککککککککککککککککککککک.

[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 20:13 ] [ حسین ]

سلام به عزیزای دل برادر خوبین؟خوشین؟خوش میگذره ؟چیکار کردین با خریدای عیدو رنگ سبز سال؟و صد البته قیمتاشون حالا اگه جنسش خوب باشه و با کیفیت بازم یه چیزی یکی نیست به من بگه اگه اینجوریه تو ..... داشتی 3 دست لباس خریدی؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز اینم یه حرفیه امروز هم کار و هم درسم تموم شد نه کامل ها واسه امسال فقط گفتم یه آپی هم بکنم به قول دوستان ثواب داره از اونجایی که ما 2 روز قبل از سال تحویل راه میفتیم میریم تهران این آپ میشه آخرین آپ سال 91 اگه شد میام و نظراتونو میخونمو و ج میدم اگرم نه که مثل همیشه به یادتونم سال 92 رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم ایشالا سال خوبو پر از سلامتیو شادی و موفقیت داشته باشین ازدوستای گلی که تو خصوصی واسم پیام گذاشتن و تیریک گفتن یه دنیا ممنون

دختر خوب: کامنتی رو که واسم گذاشتی خوندم ممنون عزیزم لطف داریhttp://up.patoghu.com/images/g2td1vl8losd5tdt79e.gif

مهسایی باور کن فراموشت نکردم همیشه به یادت بودمو هستم ولی آدرس وبتو ندارمhttp://up.patoghu.com/images/swjllyb4m6sg5w1w87po.gif

مرسده جان یه دنیا ممنون بابت کامنتتhttp://up.patoghu.com/images/g2td1vl8losd5tdt79e.gif

مونا خانوم کامتتو خوندم خیلی وقت پیش ولی فرصت نمیشد که ج بدم کاملا با حرفات موافقم ولی کاش یه پیشنهاد خواهرانه هم میدادی و ممنون بابت انتقادتhttp://up.patoghu.com/images/y4ibuw694h7kdvk4pwu.gif

و در آخرم ممنون از یه دیونه و یه عاشق و صد البته داداشای گلم تو خصوصی بعضیا گفتین اسمتونو کسی نفهمه چراشو نمیدونم ولی ممنون از همتونhttp://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif من ساعت 3 تا یه ربع به 4 هستم مثل قبل


من ندا هستم و 23 سلمهچندباری اومدم و به وبلاگتون سر زدم اما چون تو بچگیام فقط امپول زدم و اصلا یادم نیست نمیتونستم خاطره تعریف کنم تا الان که مجبور شدم 5تا امپول رو با هم بزنم
البته اینکه میگم تو بچگیام یعنی تقریبا تا 10_12 سالگی امپول میزدم به زور ولی از وقتی بزرگ شدم دیگه نزدم
همه ی خونوادمم میدونن که میترسم به خاطر همین اصرار نمیکنن هیچوقت
به خاطره همینم من اصلا از دکتر رفتن نمیترسیدم تا زمانی که با سیاوش عقد کردم
سیاوش 27 سالشه پزشکه عمومیه خیلیم مهربونه
البته از زمانی که با سیاوش عقد کردم تا حالا 2بار سرما خوردم ولی با بابام رفتم دکتر و امپول نزدم تا همین یک هفته پیش که سرمای خیلی شدیدی خوردم و سیاوش که زنگ زد صدامو شنید گفت الان میام پیشت
بعد از تقریبا یک ساعت اومد خونمون و تا دستمو گرفت گفت چقددددددر تب دارییییی
بعدشم معاینم کرد و گفت گلوم و گوشم عفونت کردن تب دارم باید حتما امپول بزنم تا اینو گفت زدم زیره گریه که میترسم و امپول نمیزنم سیاوشم گفت باشه باشه نزن قرص بخور بعدشم گفت میرم داروهاتو بگیرم تو استراحت کن تا برگردم رفت و بعد از بیست دقیقه با یه کیسه پر از امپول برگشت خودش میگه قیافم خیلی خنده دار شده بود موقع دیدنه امپولا دوباره زدم زیره گریه ولی سیاوش گفت نمیشه همه ی امپولاتم باید همین الان بزنی بدون امپول خوب نمیشی ولی من فقط گریه میکردم سیاوش یکم پیشم نشست دستمو گرفت یکم باهام حرف زد تا ارومم کنه که دیدم بابامم اومد خونه و گریه های منو که دید ترسید گفت چته باباییییییییییییییی؟ منم رفتم پشت بابام قایم شدم گفتم یابا سیاوش میخواد بم امپول بزنههههههههه
بابام خندید و گفت واسه همین گریه کردیییییییییییییی؟سیاوشم خندید و گفت بیا بیا بخواب امپولاتو بزنم بابامم گفت بابا منم هستم دیگه دستتو میگیرم ترس نداره که درد نداره شل کنی پاتو دردت نمیگیره سیاوشم با خنده دوباره گفت بیا بخواب ترسو خانم اروم میزنم ولی من بازم میترسیدخوابیدم رو تخت دسته بابامم محکم گرفتم تو دستم و شرو کردم بلند بلند گریه کدن سیاوشم گفت خجالت بکش مثلا 23 سالتههههههههه این چه کاراییههههههههه بچه که نیستیییییییییییی و کلی خودشو بابام باهام حرف زدن تا مجبور شدم امپول بزنم
سیاوش امپولارو اماده کرد اومد بالا سرم
بابامم سریع دستمو گرفت گفت یه لحظست همش زود تموم میشه عزیز دل بابا
منم فقط گریه میکردم سیاوش یکم شلوارمو پایین داد و سریع پنبه کشید گفت شل کن اگه شل نکنی خودت اذیت میشی ولی من واقعا نمیتونستم پامو شل کنم چندتا ضربه زد رو باسنم و سرسع اولین امپولو زد ولی اصلا درد نگرفت گفت شل کنی بقیه هم درد ندارن منم شل کردم ولی بهم دروغ گفته بوووووووووووووود امپوله دوم رو که زد درد گرفت خیلییییییییییییییی کلی گریه کردم و پامو تکون میدادم و خواستم بلند شم که یهو سیاوش داد زد و به بابامم گفت پاهامو محکم بگیره منم دیگه به نفس نفس افتاده بودم بس که گریه کردم امپوله دوم خیلی طولانی بود تزریقش ولی بالاخره تموم شد و درش اورد سریع پنبه کشید و سومیم دوباره همون سمت زد ولی دیگه من حاله جیغ و داد کردن نداشتم فقط گریه میکردم سیاوشم همش با خنده میگفت خجالت بکش امپوله سوم خیلیییییییییییییییییی درد داشت تا تموم شد سریع درش اورد و با پنبه جاشو فغشار داد که جیغ زدم گفت خانمی شل کن فقط 2تا دیگه مونده زوووووود تموم میشهههههههه و یهو امپولو چهارمم زد ولی با اینکه درد داشت سریع تموم شد و گفت فقط همین یه دونه موندههههههههههههه دیدی زود تموم شد شل کن شل کن این اخریم بزنم که زود خوب شییییییییی دقیقا مثل بچه ها شده بودم امپوله پنجمی شدیداااااااا درد داشت کلی گریه کردم تا درش اورد و گفت دیدی زود تموم شد؟ بابامم سرمو بوسید نشست پیشم اشکامو پاک کرد پیشم موند نمیدونم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم بابا و سیاوش دارن شام میخورن سیاوش گفت بیدار شدی ترسو خانوووووووووم؟دلمون نیمد بیدارت کنیم حالا هم بیا بیا اینجا بشین تا واست غذا بیارم بابامم گفت بابایی بهتری گفتم آره بعدش سیاوش گفت ندا بعد غذا 2تا دیگه امپول داری باید بزنی منم دوباره زدم زیره گریه که دیدم سیاوش زد زیره خنده بلند بلند خندید گفت شوخی کردم چتههههههههههه؟
غذا اوردن خوردم ولی نمیدونم کی دوباره سر کاناپه خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده سیاوشم رفته بود ولی همش تا عصر زنگ میزد که الان باید قرصاتو بخوری یادت نره یاده بره خوب نمیشی مجبوری دوباره امپول بزنی و میزد زیر خنده ولی خب جدا صبح دیگه خوب شده بودم

اینم از خاطرهی من امیدوارم خوشتون اومده باشه

پرنیان هستم 22 سالمه و خیلییییییییییییییییییییبیی از امپول میترسم با اینکه داداشمم پزشکه ولی موقعی که سرما میخورم تا میخواد بهم امپول بزنه گریه میکنم و اونم دیگه بهم امپول نمیزنهتا قبل ار عقد کردنم با بهروز که اونم پزشکه و دوسته صمیمیه پیمان داداشمه هیچوقت امپول نمیزدم تا دقیقا 2روز بعد از عقد کردنم که با پیمان و بهروز و لیلا خواهرم و بابام رفتیم بیرون که قدم بزنیم و کلی هم خوش گذشت و بارون میومد تو راه برگشتن به خونه بودیم که سرفه کردنای من شروع شد و پیمان با خنده گفت سرما خوردیییییییییییییییییییییییییییییییی منم گفتم نه و اصلا نترسیدم به خیاله اینکه اگه هم سرماخورده باشم پیمان بهم امپول نمیزنه.رسیدیم خونه منم سریع خوابیدم و صبح که بیدار شدم حتی توانایی اینکه چشمامو باز کنمم نداشتم آب دهنمم که قورت میدادم گلوم و گوشم به شدت درد میکردن یکم تو تختم موندم و بعد چند دقیقه از اتاق زدم بیرون پیمان داشت صبحانه میخورد بابامم داشت میرفت مطبش 2تاشون بهم صبح به خیر گفتن و منم فقط یه لبخند تحویلشون داد پیمان گفت چته گفتم پیمان حالم خوب نیست و بهش گفتم گلوم و گوشم درد میکنن اونم گفت باشه رفت و چندتا قرص بهم داد که بخورم منم قرصارو خوردم و دوباره رفتم تو تختمتقریبا دو ساعت گذشت که بهروز اومد خونه و با پیمان شروع کردن به حرف زدن بهروز گفت چرا پرنین بیدار نمیشههههههههه؟چقدر میخوابه اخه بذار برم بیدارش کنم که پیمان گفت خواب نیس حالش خوب نیست رفته تو اتاقش استراحت کنه بهروز گفت چشهههههههههه؟پیمانم گفت سرما خورده بهش قرص دادم بهروز اومد تو اتاق و گفت چی شدهههه؟منم گفتم سرما خوردم پیمانم اومد تو اتاق گفت که قرص خورده یکم استراحت کنه خوب میشه که بهروز گفت پیمان چرا امپول نزدی بهش؟امپول بزنه که زودتر خوب میشه منم یهو رنگم پرید و پیمانم گفت پرنین از امپول میترسه بهروز یه نگاه کرد بهم و گفت تو جدی جدی از امپول میترسیییییییییییی؟
منم گفتم آره گفت تو حتما باید امپول بزنی تا خوب شی اینطوری یه هفتهطول میکشه تا خوب بشییییییییییی اخههههههههههه منم گفتم نه من امپول نمیزنم میترسم که گفت نمیشه باید امپول بزنی صبر کن من برم سریع امپولاتو بگیرم و بیام که منم یهو زدم زیره گریههههههههه بهروز گفت خجالت بکش زشته این کارا چیهههههههه؟یه امپوله کوچولو که گریه نداره من میرم و سریع بر میگردم تا بهروز رفت منم افتادم به التماس کردن که پیمان نذار بهم امپول بزنه پیمانم گفت باشه تو گریه نکن من بهش میگم امپول نزنه منم یکم اروم شدم تا ربع ساعت بعد که بهروزبا امپولا برگشت و گفت اماده شو خانمی امپولاتو بزنم واییییییییییی گفتم امپولاااااااااا؟نه من امپول نمیزنم  بهروز بدونه توجه به من شروع به اماده کردن امپولا کرد و گریه منم بیشتر شد و پیمانم گفت اجی کوچولو درد نداره پاتو شل کنی درد نداره که منم فقط گریه میکردم که بهروز گفت برگرد واییییییییی منم بلند بلند گریه میکردم و بهروز و پیمان و لیلا که حالا با صدای گریه من بیدار شده بود بهم میخندیدن لیلا اومد دستامو گرفت پیمان پاهامو و بهروزم یکم شلوارمو داد پایین و پنبه کشید که سریع خودمو سفت کردم که امپول نزنه ولی بهروز گفت تو پاتو شل کنی یا نکنی من امپولو میزنم منم شل نکردم بهروز امپولو زد و منم بلند بلند گریه میکردم تا امپولو زد و درش اورد خواستم برگردم که گفت هنوز یه دونه دیگه مونده و سریع پنبه کشید و امپولو زد که یهو دردش زیاد شد و منم شروع کردم به تکون خردن که هرسه تاشون سرم داد زدن البته پیمان بیشتر که دیوونه سوزن میشکنه تو پات الان تموم میشه یکم دیگه تحمل کن منم دیگه فقط گریه میکردم وکه بهروز امپولو در اورد من همونجور رو تخت خوابم برد و بعد یکی دو ساهت که بیدار شدم بهروز بودش و تا منو میدید مسخرم میکرد منم فکر کردم که همون 2تا امپولو داشتم فقط که اخر شب که دوباره اومدن و گفتن که بخوابم تا امپولو بزنن فهمیدم 2تا دیگه هم هست اون 2تارو هم با کلی گریه زاری زدم و بعدش تا فردا صبحش با همشون قهر کردم

[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 8:48 ] [ حسین ]

سلاااااااااااااام به تک تک آجیای گلم و داداشای خصوصی و عمومی :

سلام من دريا هستم حدود يك ماهي ميشه كه ازدواج كردم همسرم (سجاد) دانشجوي رشته پزشكيه من چند روز بود كه حالم خيلي بد بود پدر ومادر من و سجاد باهم رفته بودن مسافرت خارج از كشور آخه پدر مادراي ما با هم دوستاي خيلي قديمي هستن همون روزايي كه پدر ومادرم رفتن مسافرت من حالم بد شد سجاد چند شب پشت سر هم بيمارستان كشيك بود با هم روزي چند بار حرف ميزديم ولي من بهش نميگفتم كه مريضم تا اينكه ي روز صبح قرار بود برم دنبال سجاد تا باهم بريم بيرون ي سري وسيله بخرم براي جهيزيه ام صبح كه بيدار شدم احساس كردم قفسه سينم خيلي درد ميكنه دل درد هم بهش اضافه شد نميدونم تا بيمارستان چه جوري رانندگي كردم بعد به سجاد زنگ زدم كه من دم در بيمارستان منتظرش هستم اونم بعد از 5 دقيقه اومد من سويچ گذاشتم رو ماشين تا سجاد بياد رانندگي كنه حالم خيلي بد بود سجادتا منو ديد گفت دريايي خوبي چيزي نگفتم حالم خيلي بد بود گفت چقدر رنگت پريده گفتم قفسه سينم درد ميكنه گفت عزيزم چرا به من نگفتي كه مريضي رفت در ماشين باز كرد گفت پياده شو گفتم سجاد مگه نميخوايم بريم بيرون گفت با اين حالت پياده شو عزيزم بريم الان يكي از استادام تو اورژانسه معاينت كنه گفتم نه سجاد جان خودش خوب ميشه گفت دريا پياده شو حرف گوش كن ديدم حالم بده پياده شدم سرم گيج ميرفت رفتيم پيش دكتر- سجاد منو معرفي كرد دكترم كلي بهمون تبريك گفت و بعد ا ز معاينه گفت خيلي دخترم وضعت خرابه به سجاد گفت بايد بستري بشه واي منو ميديدي ميخواستم زار زار گريه كنم دكتر كه رفت سجاد گفت دريايي بلند شو گفتم سجاد ترو خدا من نميخوام بستري بشم گفت دريا نميشه بايد بستري بشي بعد رفتيم توبخش و تو ي اتاقي كه 2 تا تخت توش بود و البته كسي تو اتاق نبود من تنها بودم پرستاره اومد بعداز تبريك ي لباس بهم داد كه بپوشم بعد از اتاق رفت بيرون به سجاد گفت من بايد اين لباس بپوشم گفت آره نميشه كه با پالتو و شلوار لي بستريت كنن اومد دكمه هام باز كرد گفت زود باش خانومي لباسات در بيار اشك تو چشام جمع شد سجاد گفت ميرم داروهات بگيرم منم اون لباس مسخره پوشيدم اين لباساي بيمارستان چرا اينجوريه تو فيلما كه ديده بودم خيلي پوشيده بود ولي اين لباسه ي پيرهن كوتاه بود سجاد بعداز 10 دقيقه اومد گفت دريايي بايد ي آمپول بهت بزنن گفتم واي نه سجاد تو كه ميدوني من ميترسم گفت آره ميدونم گلم ولي بايد بزني تا اينو گفت پرستاره آمپول به دست اومد تو اتاق و تبريك و به ما شيريني ندادينو از اين حرفا سجاد گفت دريا جان برگرد منم نميتونستم جلوي پرستاره مخالفت كنم سجاد اون پيرهن و شورتم داد پايين در گوشم گفت دردت اومد دستم فشار بده وايي داشتم سكته ميكردم پرستاره از سجاد پرسيد آقاي دكتر همشو بايد تزريق كنم سجاد گفت بله خانم پنبه تازد سجاد گفت دريا ي نفس عميق تا كشيدم سوزن فرو كرد يكم تكون خوردم سجاد گفت دريا جان تكون نخور الان تمام ميشه تا سوزن در آورد من تمام صورتم خيس بود ولي اصلا جيغ نكشيدم پشتم خيلي ميسوخت سجاد لباسام درست كرد صورتم كه ديد گفت به به عجب خانم شجاعي دارم من گفتم آيييي چقدر درد ميكنه گفت ميدونم عزيزم ولي بايد يكم تحمل كني شبم دوباره ي آمپول ديگه زدم دوباره فردا صبحم ي آمپول ديگه ديگه اصلا پشتم احساس نميكردم شب دومي كه بيمارستان بودم ي پرستاري اومد قبل از اينكه آمپول بزنه در حين آماده كردنش هي داشت توضيح ميداد كه اين آمپول روغنيه و بايد عميق تزريق بشه و از اين حرفا سجاد يهو عصباني شد گفت خانم داري براي من توضيح ميدي من خودم بهتر از شما ميدونم اين آمپول چه جوري تزريق ميشه بعد آمپول ازش گرفت وگفت لازم نكرده شما تزريق كنين رفت ي خانم ديگه اومدبراي تزريق بهش گفت خانم حيدري اين طرف تزريق كن آمپول صبحش اون طرف زدن بعد گفت دريا جان يكم برو سمت خانم حيدري دوباره پيرهن و شلوارمو داد پايين پرستاره هم با تمام قدرت آمپو زد وايي اين دفعه خيلي دردم اومد سجاد باهاش گلاويز شد كه بلد نيستن ي آمپول بزنن دست سجاد انقد محكم فشار دادم كه خودش فهميد خيلي دردم اومده پرستاره كه رفت بيرون زار زار عين اين بچه ها گريه ميكردم سجاد بغلم كرد گفت آروم باش عزيزم ميدونم چه بلايي سرشون بيارم گريه نكن فرداي اون روز مرخص شدم اومديم خونه گفتم سجاد ميخوام برم حمام گفت برو عزيزم فقط زياد طولش نده از حمام اومدم بيرون خودش موهام خشك كرد و رفت برام سوپ درست كرد بعداظهر داشتيم فيلم ميديديم بهش گفتم سجاد تا حالا دادزدنت نديده بودم لبخند زد و گفت لازم بود عزيزم بايد حساب كار مياومد دستشون بعد گفت دريا ي قولي بهم ميدي قول بده هر وقت مريض شدي من اولين كسي باشم كه بفهمم بهش گفتم قول ميدم عزيزم از دستم ناراحت شدي گفت نه ولي ميدونم يكم دلخور شده بود ولي به روم نمياورد تو خونه هم 2 تا آمپول ديگه سجاد بهم زد واييي ولي كلي خونه گذاشتم رو سرم وتلافي جيغايي كه تو بيمارستان نتونستم بكشم در آوردم
[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 21:4 ] [ حسین ]

سلام:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام.مریم هستم وخاطره دومی که تعریف می کنم و امیدوارم آخری باشه. تقریبا یک ماه پیش حالم بدشدبه همسرم نگفتم رفتم دکترخودم و آزمایش دادم دکترج آزمایش و که دیدگفت بدنت عفونت کرده نسخه رونوشت وگفت داروها روبگیربرگردآمپولاتوخودم میزنم . رفتم داروها روگرفتم ده تا آمپول بودنمی دونستم چندتاروقراره بزنم ولی بیشترازیکی بودبرنگشتم مطب تاحالابیرون آمپول نزده بودم می دونستم آبروریزی میشه می ترسیدم آمپولاروباخودم ببرم خونه اگه همسرم می دید راه فرارنداشتم آمپولاروانداختم وبرگشتم ولی نگران بودم حالم بدتربشه ازطرفی جرات آمپول زدن ونداشتم.اون روزگذشت روز بعدوقتی بیدارشدم حالم بدبود گوشم خیلی دردمی کرد نگران شدم وزنگ زدم همسرم و مجبورشدم همه چیزوتعریف کنم. بعدازیک ساعت همسرم با خانم دکتراومددکترخودم نبود ولی علی قبولش داشت .خیلی جدی بودفاتحه خودم وخوندم خلاصه معاینه کرد و ج آزمایش ودیدونسخه نوشت دادهمسرم بگیره علی که رفت اس دادم چندتاآمپول نوشته ج داد چیزی نیست اگه من بودم بیشترمی نوشتم بایدچندتابیشترآمپول بزنی تادیگه ازاین کارانکنی خیلی زود باداروبرگشت.خ دکترگفت12 تا آمپوله روزی دوتامیزنی .همه رومرتب میزنی .خانم دکتر2 تا آمپول جداکردداشت آمپول و آماده میکردگفت آماده شو بغض کرده بودم ولی نمی خواستم بفهمه آماده شدم علی هم پیشم نشست ولی خ دکتر خیلی جدی به علی گفت بیرون باش علی گفت مریم میترسه اینجابمونم بهتره ولی قبول نکرد گفت بیرون باش صدای جیغ شنیدی نیا داخل ,علی رفت بیرون و خ دکتراومد شلوارم کشید پایین تر هنوزنزده اشکم دراومد پنبه روکشید چندضربه نسبتامحکم زد و سوزن که فروکرد یه جیغ بلندزدم و خیلی بدتکون خوردم خ دکترآمپولوکشیدبیرون و یه دادی سرم زد که علی اومدتو اتاق ولی خ دکتر بیرونش کرد خیلی بهم برخورد فقط می خواستم زودترآمپولوبزنه و دیگه نبینمش .دوباره پنبه کشیدو گفت تکون نمی خوری و گرنه می کشم بیرون دوباره میزنم دوباره سوزن و فروکرد گریه میکردم و جیغ میزدم ولی تکون نخوردم شروع کردبه خالی کردن مواد که پام سفت شد خیلی درد داشت گفت شل کن ولی دست خودم نبودشل نمی شد درهمون حال تزریق میکرددردش بیشترشددوباره تکون خوردم کشیدبیرون گفت مقصرخودتی میترسم سوزن بشکنه مجبورم بکشم بیرون فقط نصفش وخالی کرده بوددیدم فایده نداره برگشتم گفتم دیگه نمیزنم گفت مگه دست خودته علی روصداکرد, علی اومدباهام حرف زدگفتم نمی خوام پشیمون شدم زنگ زدم حالم کاملاخوبه برگردسرکارت .خ دکتربه علی گفت خانمت خیلی لوسه دوتاآمپول این همه گریه و لوس بازی نمی خواد دوست داشتم جوابشو بدم ولی ندادم . به علی گفت بشین روی تخت مریم و بخوابون روی پاهات که بتونی بگیریش تکون نخوره منم گفتم اینجوری آمپول نمی زنم بچه که نیستم خ دکترگفت آمپول زدن به بچه ها راحت تره کارایی که توکردی ازبچه ها بدتره گفتم من نمی زنم به علی گفت یعنی توازپس خانمت برنمیای بخوابونش بزنم تموم بشه علی هم گفت مریم جون من بیابزن تموم بشه من پیشتم حق داری درد داره ولی خوبت می کنه گفتم روی تخت می خوابم پاهام و بگیرتکون نخورن ولی روی پات نمی خوابم قبول کرد دوباره برگشتم شلوارم وکشیدپایین علی کمروپام و گرفت دوباره پنبه کشیدوسوزن وفروکرد جیغ زدنای منم شروع شد پام سفت شد هرچی علی می گفت شل کن سعی می کردم ولی شل نمی شد خ دکتربه تزریق ادامه داد چون نمی تونستم تکون بخورم اولی تموم شد کشیدبیرون آخراش دردش خیلی زیادبودحاضربودم همه چیزمو بدم فقط بکشه بیرون . طرف دیگه روپنبه کشیدو سریع فروکرد جیغ زدنم تمومی نداشت خودم کلافه شدم درحین تزریق یه تکون کوچیک خوردم که علی محکم ترگرفتم دوست نداشتم به خ دکترالتماس کنم درش بیاره همش به علی می گفتم توروخدابگودرش بیاره علی پام داغون شد درد داره بگودرش بیاره اصلاتوجهی نمی کرد فقط می گفت آروم باش الان تموم میشه . خ دکترآمپول دوم و کشیدبیرون و گفت خیلی زشته برای آمپول گریه می کنی و به علی گفت همیشه اینجوریه که علی گفت قبل ازدواج آمپول نمیزد چندماه قبل آمپول زده و امروز, به آمپول عادت نداره.نمی تونستم برگردم علی خ دکتروبدرقه کرد وقتی برگشت سعی کردآرومم کنه دردش کم نشده بود به علی گفتم برای چی خ دکترواوردی دکتردیگه ای نبود گفت پزشک خوبیه و کاربلد وباتجربه ودقیق .گفتم دقیق بودنش و دیدم معنی دقیق و فهمیدیم. گفتم بقیه رونمیزنم دیدعصبانیم گفت باشه نزن الان استراحت کن بعداحرف میزنیم می دونستم حرف زدن یعنی اینکه همه آمپولاروبایدبزنم . خداروشکردیگه خ دکترنیومد و بقیه روعلی زد مثل آمپولای اول دردنداشتن و کوچک تربودن و منم سعی کردم خودم وکنترل کنم .


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون آتنا جان

سلام من آتنا هستم ميخواستم خاطرمو واستون تعريف كنم 4-5 ماه پيش خيلي افتضاح مريض شدم جوري كه نميتونستم از جام بلند بشم يعني اوايلش زياد حالم بد نبود ولي نميدونم چرا هر روز كه ميگذشت حالم بد وبدتر ميشد من ي خاله دارم كه متخصص زنان و زايمانه ولي از اون دكتراست كه زياد آمپول ميده مامانم وقتي حال و روزم ديد به خالم زنگ زد و گفت كه آتنا بدجوري مريضه خالمم گفت كه شب موقعي كه ميخواد از مطب بياد خونه مياد ي سري بهم ميزنه شب نزديكاي ساعت 10 خالم اومد منم از درد زياد نميتونستم از جام بلند بشم خالم اومد بعد از معاينه برام دارو نوشت من ميدونستم آمپوله چون خالم به جز آمپول چيز ديگه اي نمينويسه اصلا نفهميدم كي رفت داروهام گرفت 10 تا آمپول نوشته بود خلاصه من بيچاره تا آمپولارو ديدم رنگم شد گچ ديوار روزي2تا بايد ميزدم همون شبم 2 تا آمپول بهم زد منم هرچي جيغ در گلو داشتيم زدم آخه نميدونيد چجوري آمپول ميزنه آدم ميره اون دنيا و برميگرده فرداي اون روز دختر داييم نيايش كه پزشكي ميخونه اومد خونمون منم كلي گريه كه نميزنم ولي هيچ فايده اي نداشت خالم كلي به نيايش سفارش كرده بود كه آمپولارو حتما بزنهنيايشم گفت آتنا جون بخواب بزنم اين خالتو كه ميشناسي بخواب بزنم قول ميدم آروم بزنم من بيچاره ديدم هيچ راهي ندارم خوابيدم اومد پنبه زد ي واي گفتم گفت دختر جون هنوز نزدم سوزن خيلي آروم فرو كردمنم هي آخ آخ ميكردم ولي انصا فا خيلي بهتر از خالم زد فرداي اون روزم نيايش اومد منم تا ديدمش اشكم در اومد خندش گرفته بود ولي باز جاي شكرش باقي بود كه خالم نيومده بود بازم همون آش و همون كاسه ولي اون 4 تاي آخري رو ديگه از خجالت مردم آخه پسر داييم كه رزيدنت جراحيه زد خيلي ازش رودروايسي دارم با اينكه از من بزرگتره ولي من خيلي خجالت كشيدم اصلا روم نميشد بخوابم بيچاره خودشم فهميده بود خجالت ميكشم ولي چاره اي نبود ميدونست از آمپول ميترسم روم نميشد جيغ بزنم انقدر اروم گريه كردم كه اصلا صدام نشنوه دوستاي گلم نميدونم از خاطرم خوشتون اومده يانه ببخشيد اگه بيمزه بود 
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 22:7 ] [ حسین ]

سلام به چیه خو روم نمیشه باورکنین تا 2 هفته دیگه باید 3000 برگه رو هم دستی لیست کنم هم تایپ کنم از یه طرف دیگه دانشگاه و درسو کلاسا و تدریسه ذهنم خییییییییییییییییییلی درگیره خیییییییلیییییییییییی یه عذر خواهی به همه بدهکارم همیشه به یادتونم ممنون که تحملم میکنین :

تصاوير جديد 

زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر



» بخش تصاوير زيباسازی »  www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

سلام من رز هستم 19 سالمه از وقتي دانشگاه قبول شدم اومدم پيش داييم داييم پزشكه چندروز بود حالم خيلي بد بود دل درد و حالت تهوع داشتم البته اوايل زياد شديد نبود زياد بروي خودم نمي آوردم سر خود ي داروهايي هم ميخوردم كه بعدا فهميدم اين داروها بيشتر حالم بد كرده ولي كم كم حالم بدتر شد دايي شب قبلش كشيك بود صبح مياومد خونه ميخوابيد تا ظهر منم صبح كه دايي اومد چيزي بهش نگفتم بعداظهر ولي حالم خيلي بدتر شد گلاب به روتون داشتم بالا مياوردم كه دايي از شنيدن صدام بلند شد و اومد پرسيد چي شده و كلي دعوام كرد كه چرا بهش نگفتم شروع كرد به معاينه دلم واقعا خيلي درد ميكرد دايي ميدونست كه من عادت دارم سر خود دارو بخورم خوردن داروها رو فهميد گفت اينجوري نميشه زنگ زد به يكي از دوستاي صميميش كه مثل 2تا داداشن باهم اسمش عقيله من بهش ميگم دكتر عقيل ازش پرسيد كجايي اونم گفت دارم ميرم مطب موضوع بهش گفت ميدونستم ديگه كارم ساخته ست به دايي گفتم نميام گفت رز بامن بحث نكن سريع لباسات بپوش كلي تو راه گريه كردم آخه ميدونين زياد از اين دكتره خوشم نمياد چند بارم بخاطر اين دل درد لعنتي پيشش رفتم ادامه داره خلاصه رفتيم مطبش وقتي منو ديد گفت به به خانم خانوما بازم دل درد برو بخواب رو تخت ببينم اين بار ديگه چي شده ميخواستم خفش كنم دايي كفشم در آورد منو خوابوند دكمه هاي پالتوم باز كرد اومد پشت پرده دستش گذاشت رو شكمم انگار ميدونست همون جا درد ميكنه ي آيي آروم گفتم گوشيشو گذاشت و بازم معاينه كرد دايي بهش گفت كه اونم معاينه كرده و ي اصطلاحي هم بهش گفت راستش من اصلا متوجه نشدم بعدشم رفت و دارو نوشت ميدونستم ديگه كارم تمومه دايي رفت داروهام بگيره منشيش صدا زد كه كمكم كنه برم تو اتاق بغلي دراز بكشم تا مريض بعدي بياد ومعاينهش كنه دايي بعد از 10 دقيقه اومدنميتونستم پلاستيك داروهارو نگه كنم دايي گفت گل رزم پالتوت در بيار بعد اومد پشت پرده 3تا آمپول 2تا شياف دستش بود تا ديدم شروع كردم به گريه كردن دايي اومد بوسم كرد وگفت عزيزدايي بايد بزني مگه نميخواي از شر اين درد خلاص بشي بعدش دكمه شلوار م باز كردم خوابيدم رو شكمم دايي اومدو شلوار وشورتم داد پاينتر پنبه تا زد گريهام بيشتر وبيشتر شدن دايي گفت نفس عميق تا كشيدم سورن فرو كرد آخخخخخ خيلي دردم اومد سوزن كشيد بيرون دوباره همون طرف پنبه زد و سوزن فروكرد اين بار خودمو سفت كردم گفت شل كن شل كن رز دردت ميگيره گفتم دايي ديگه نميتونم تحمل كنم گفت عزيزدلم الان تمام ميشه همه مواد ي دفعه اي خالي كرد سوزن كشيد بيرون ولي بازم خيلي دردم اومد سومي رو هم همون طرف زد يكم پشتم ماساژ دادو شيافم گذاشت ببخشيد اينجاشو ديگه نميتونم توضيح بدم ولي بازم دردم اومدخيلي جاي آمپولا درد ميكرد بعد با دايي اومديم خونه بعدا فهميدم دايي تو مطب بهم آمپول زده تا نتونم كولي بازي در بيارم 6 تاآمپول ديگه هم داده بود با 6تا شياف كه روزي 2تا آمپول و1 شياف ميزدم گفت اگه دردت قطع نشه بايد بيمارستان بستري بشه به دايي گفتم ديگه آمپول نميزنم گفت باشه منم به عقيل ميگم بياد بزنه ديگه تصميم باخودته فرداييهم 2تاديگه زدم حالم يكم بهتر شد روز بعددايي كشيك بود براي همين دوستم لعيا كه بلده آمپول بزنه اومد خونمون دايي بهش سفارش كه هر 2تا آمپول و شياف بايد بزنم بعداظهر داشتيم فيلم نگاه ميكرديم تو كامپوتر كه ي دفعه اي لعيا گفت خوب رز وقت آمپولاته گفتم يعني چي تو ميخواي بهم بزني گفت خوب آره ديگه گفتم تو كه تازه ياد گرفتي خوبم بلد نيستي بزني گفت من نميدونم من مامورم از طرف دايي جنابعالي رفت آمپولارو حاضر كرد اومد بالاي سرم گفت برگرد گفتم لعيا خواهش ميكنم يواش بزن گفت باشه دستم گذاشتم رو صورتم تا پنبه كشيد يدفه اي سوزن فرو كرد واييييييي ي جيغي كشيدم كه خودشم ترسيد مواد خالي كرد نميدونيد تاحالا كسي اينجوري بهم آمپول نزده بود چشمام سياهي ميرفت همون لحظه همسايه روبرومون زنگمون زد لعيا بهش گفت بعد اومد بالاي سرم وآمپول دومومي زد من ديگه چشمام هيچ جايي رو نميديد شيافم گذاشت بعد كيسه آب گرم آورد گذاشت رو پشتم من تا شب كه دايي بياد همش گريه كردم ميخواستم لعيارو خفه كنم 2 آمپول وشياف آخري رو نامزد دايي كه داروسازي ميخونه بهم زد حتي شبم پيشم موند وقتي ميخواست آمپول بزنه گفت آخ آمپول ديروزي رو كي بهت زده چقدر كبود شده جاش بعد داييم صدازد دايي اومد ي نگاهي كردبهش گفت تو اين جوري كبودش كردي من گفتم نه شاهكار لعيا دوستمه/ الميرا جون انقدر خوب بهم آمپول زد فقط موقع خالي كردن مواد دردم اومد حتي گفت اين سرنگا خوب نيستن دايي فرستاد دوباره سرنگ نازكتر گرفت فرداي اون روز رفتم آزمايش دادم جوابشو بردم به دكتر عقيل نشون دادم بهم گفت شانس آوردي كم مونده بود بيمارستان بستريت كنم ببخشيد دوستان عزيز از اينكه طولاني بود اميدوارم خوشتون اومده باشه وهيچ وقت مريض نشين

ممنون آنا جان:

تصاوير جديد 

زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر



» بخش تصاوير زيباسازی »  www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

سلام من انا هستم و این خاطره مربوط میشه به این چند روزی که بیمارستان بودم و توی نظراتم هم اعلام کرده بودم. من به خاطر ترس از امپول مریضیم رو مخفی کردم و خانوادم هم رفتند برای مراسمی و من تنها و خوشحال از این که کسی نیست بهم زور کنه که برم دکترو اینا...تا این که حالم انقدر بد شد که مجبور شدم زنگ بزنم یکی از دوستام بیاد دنبالم و من رو ببره دکتر من دانشجوی شیرازم و برای استراحت اومدم تهران چند روز دیگه هم باید برگردم و به خاطر یه ترس این چند روز استراحتم تبدیل شد به روزهای... بگذریم من از دوستم خواهش کردم و اون هم منو اورد دکتر و میدونستم که باید امپول هم بزنم چون خودم کاملا از وضع خودم اگاه بودم رفتیم دکتر که دیدم بر خلاف تصور من بهم امپول نداد و چند تا قرص و کپسول داد و من هم اونا رو استفاده کردم تا این که نصفه شب دیدم حالم افتضاح بد شده و انقدر تب داشتم که احساس می کردم دارم تبخیر میشم و جون رو پا وایستادن هم نداشتم سریع زنگ زدم به دوستم و اونم گفت که سریع میاد و خودش اومد منو اماده کرد و رفتیم بیمارستان که گفتند باید بستری شم بستری هم شدم و فقط دعا می کردم بهم امپول نزنن چون واقعا تمام بدنم کوفته بود و درد میکرد و تحمل هیچ درد دیگه ای رو نداشتم و خدا رو شکر بهم سرم زدن و چند تا امپول زدند توش که خیلی بهم کمک کرد و حالم بهتر شد حتی با گو.وشیم به نت وصل شدم و این جا نظر هم گذاشتم اگه خونده باشید! همین طور دراز کشیده بودم که یهو احساس کردم حالت تهوع دارم و مدام سرم گیج می رفت و یهو حالم که داشت کم کم خوب می شد برگشت خود دکترا هم نمی دونستن چرا ولی می گفتن این اصلا دیگه مثل سرما خوردگی نیستمن هم همین طوری حالم بد تر و بدتر می شد تا اینکه دکتر برام امپول نوشت و دوستم تهیشون کرد و اومد و شیفت پرستاری که برام سرم می زد تغییر کرد و دیدم خانمی اومدن که چهرشون خیلی برام اشناست . همش سرش به کارای خودش گرم بود و اصلا منو هم نگاه نکرد منم همین طوری بهش خیره شده بودم بدون این که به من نگاه کنه امپول رو از دوستم گرفت و بهش گفت که منو اماده کنه منم داشتم سکته می کردم دور از جونتون و چاره ای هم نداشتم بعدش اومد نزدیک و به من گفت بر گرد منم همین طوری نگاش میکردم گفتم خانوم با شما هستم من بهش گفتم ببخشید شما چهرتون خیلی برام اشناست ما جایی همیدگر رو ندیدیم منو نگاه کرد و گفت من که چیزی یادم نمیاد بعد گفتم میشه بپرسم فامیلیتون چیه گفت قربانی تا اینو گفت گفتم ببخشید شما توی فلان مدرسه درس نمی دادید گفت چرا بعد فهمیدم دبیر ادبیات سال اول راهنماییمه منم خودمو معرفی کردم و براش کلی توضیح دادم تا این که گفت یه چیزایی یادم میاد حالا امپول تو دستش وایستاده بود اون ور هم کلی مریض منم هی سوال پیچش می کردم از ش پرسیدم چی شد که پرستار شدید گفتش که من همزمان با این که تدریس می کردم دانشگاه هم میرفتم و به محض این که بازنشسته شدم مشغول به کار شدم من همین طوری مونده بودم و کلی سوال تو ذهنم بود که با این سنش هم بازنشسته شده درس خونده پرستاره....بعد بهم گفت حالا برگرد منم داشتم از خجالت می مردم از یه طرف هم داشتم سکته می کردم گفتم ترو خدا فقط اروم بزنید خواهش میکنم گفت باشه و انصافا از امپولش هیچی نفهمیدم اما بعد از اون چند ساعت بعد یه پرستار اومد انگار خیلی عجله داشت و از این بی اعصاب ها بود سریع خودش شلوارمو کشید پایین پنبه رو یه دور کشید تا اومدم دهنمو وا کنم بگم اروم یهو سوزنو فرو کرد که من از شدت درد فقط اروم اروم اشک می ریختم اخرشم همچین مالش میداد که نگو از درد امپول بد تر بود خدا رو شکر دیگه بعدش امپول نزدم از دبیرمون هم شمارشو گرفتم بعد دکتره اومد بهم گفت از این به بعد مریض شدی سریع بیا درمانش کن تا انقدر مریضیت سخت نشه اینم از خاطره ی من ببخشید زیاد هیجان نداشت ولی دوست داشتم براتون تعریف کنم
[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:5 ] [ حسین ]

سلام خوبین؟خوبم ببخشید دیر آپ کردم از این به بعد دیگه کارمه فکر کنم عذر خواهی پست ثابت وبم شهولی با این آپ کلی نبودمو جبران میکنم آها راستی اینهمه گفتین عکس امیر رو بزارم دیروز عکس انداخته بود واسه رو دفترچه ش منم با گوشی خودش ازش عکس گرفتم الانم نمیدونه عکسش تو وبه بدش میادبرین ادامه مطلب با همون رمز قبل حجم عکس بالاست اول کپی کنین بعد ببینین:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون آرزو جان :

يه روز حالم خيلي بد بود سرگيجه و حالت تهوع و دل درد مامان و بابام رفته بودن مسافرت من قرار بود برم طبقه بالا پيش 3 تا داييام گفته بودم كه داييام طبقه بالاي خونه ما زندگي ميكنن اون روزجمعه بود و هر 3تاشون خونه بودن حالم خيلي بد بود ميدونستم برم بالا داييام از حال وروزم ميفهمن مريضم ولي دلم زدم به دريا ورفتم طبقه بالا دايي مهدي در باز كرد اومد طرفم و بغلم كرد و بوسم كرد بعد گفت خوبي دايي چرا انقدر رنگت پريده گفتم چيزي نيست يكم سرم درد ميكنه دايي احسان و دايي پارسا هم اومدن وتا بغلم كردن فهميدن مريضم و به روي خودم نميارم اول چيزي نگفتن ولي واقعا حالم بد بود از دل درد داشتم ميمردم رفتم تو اتاق دراز كشيدم دايي احسان اومد تو اتاق گفت خوبي دايي اومد دستش گذاشت رو پيشونيم بعد رفت بيرون وبعد 3تاايشون اومدن تو اتاق دايي احسان شروع كرد به معاينه شكمم كه دست زد گفت درد ميكنه نه گفت آخه از دست تو چند روزه كه حالت بده گفتم 2 روزه دايي پارسام گفت از دست تو همين جوري داري درد تحمل ميكني وچيزي نميگي بعد گفت دفترچه ات كجاست من گريه ام گرفت گفتم پايين دايي مهدي گفت الان ميرم ميارمش به دايي گفتم ميخواي آمپول بنوسي چيزي نگفت فقط گفت آروم باش عزيزم بيشتر گريه ام گرفت دايي مهدي وقتي دفترچه آورد دايي احسان رفت بيرون تا نسخه بنويسه دلم داشت مي اومد تو دهنم بعد از 15 مين دايي مهدي كه داروها رو گرفته بود برگشت باورتون نميشه 7 تا آمپول بود دايي احسان آمادشون كرد بعد اومد تو اتاق من تا داييم ديدم گريه ام بيشتر شد دايي احسان 4تاش آماده كرده بود دايي پارسا گفت عزيزم درد نداره منم گفتم خواهش ميكنم نميخوام درد داره بعد دايي مهدي برم گردوند 2تايي محكم نگهم داشتن دايي احسانم شلوار و شورتم كشيد پايين گفت اصلا درد نداره نفس عميق بكش منم همش گريه ميكردم تا پنبه كشيد داد و بيدادم بيشتر شد همش ميگفتم نميخوام درد داره نميتونستم تكون بخورم كلا هر وقت داييام بمن آمپول ميزنن من نميتونم تكون بخورم آخه 2تاشون محكم منو ميگيرن سرتون درد نيارم 4 تاش زد و گفت برنگرد يكم پشتم ماساژ داد وپاهام خيلي درد ميكردن انقدر داد زده بودم كه نفهميدم كي خوابم برد شبم 3تاي ديگه زدم فردا صبح حالم خيلي بهتر شده بود ولي پشتم تا يك هفته همش درد ميكرد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون فاطمه خانوم گل:

سلام من فاطمه 28 سالمه از امپول عضلانی از این پودریها وحشت دارم تا حالا 2 امپول معمولی رو باهم تو یه روز نزدم پنی سیلین که 14 ساله نزدم خاطرم مرببوط به چند سال پیشه تب و لرز شدید داشتم بالاخره مجبوری رفتم دکتر شروع کرد به نوشتن دارو ازم پرسید که امپوت میزنی ابروهامو بردم بالا یه ذره فک کرد گفت حاتت بده حداقل یکی بقییشو کپسوت و قرص میدم کسی نبود بهش بگه پس واسه چی میپرسی داشتم سکته میگردم امپولو که دیدم جنتامایسین بود یه سرنگ گنده ای هم داشت با دوستم رفتیم تزریقات خانمه امپولو که دید گفت قویه باید بری درمونگاه خودم کم میترسیدم دیگه کم مونده بود همون جا گریه کنم خلاصه برد نشون دکتر داد گفت بزن با هم رفتیم تو اتاق داشت امادش میکرد دراز نکشیدم گنت بخواب درم بست همیشه این صحنه عذابم میده از ترس اماده نشده بودم خودش کشید پایین پنبه رو کشید فقط شل گرفتم که دردش کمتر شه قلبم اومد تو دهنم سوزنو تو کرد دردم نیومد کم کم دردش شروع شد دیگه تحملم تموم شد خیلی درد میکرد یواش اخ اخ میکردم بهش گفتم خیلی درد داره گفت تموم شد تموم شد هنوز سوزن تو برگشتم دوباره پرسیدم که دیگه درش اورد گفت جاشو بمال نامرد همین کارم نکرد ولی جرات نداشتم بهش دست بزنم چه برسه به مالیدن با یه مکافاتی پا شدم خونه که رسیدم رو شکم خوابیدم فرداشم جاش درد میکرد ببخشید اگه طولانی بود دوستتون دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون خواهر صدف :)         

سلام صدف هستم و چاكر شما كاراته كار خاطره اي كه مي نويسم مربوط به چند ماه قبل يه روز وقتي داشتم از باشگاه برميگشتم يه پسره رو به خاطر اين كه به من چپ نگاه كرد لت و پار كردم چندماه پيش كه حالم خيلي بد بود و پسر دايي فضولم هم خونمون بود منو لو داد و مجبورم كرد كه باهاش برم دكتر حالم اصلا خوب نبود از يه طرف سرما خورده بودم و از طرف ديگه توي باشگاه مچم ضرب ديده بود حالا توي اين گيرودار يه چاقو هم رفته بود دستم كه خونش بند نميومد خلاصه همه ي اينها و بهمراه پسردايي محترم دست به دست هم دادن تا منو آمپول بارون كنن بعد از اين كه از مطب امديم بيرون پارسا رفت دارو هارو بگيره داشتم نقشه ي فرار و طرح مي كردم كه يهو چشمم به اون پسره افتاد و خدا برخرمگس معركه لعنت كنه كه پارسا هم سر رسيد هر چه قدر هم من اصرار كردم كه آمپولا رونزنم راضي نشد و به زور بردتم تو تزريقات واي اگه ميگفتن هزار بار ميمردم اون پسره اي كه كتكش زده بودم آمپولزن اونجا بود دوباره پارسا در بهت من دخالت كرد و خوابوندم رو تخت با هزار مكافات و دوتايي منو برگردوندن ومنم كه شل نمي كردم و بالاخره مجبور شد همونجوري بزنه و البته منم مضايقه نكردم و هرچي دلم خواست داد زدم همه ي كسايي كه اون جا بودن دم اتاق تزريقات جمع شده بودن پسره رفت همشون رو فرستاد رفتن پسر دايي هم كه يه جوري پاهام رو گرفته بود كه انگار دزد گرفته نوبت آمپول دوم شد و منم باز همون كارارو كردم توي آمپول سوم دست به يه نو آوري زدم كه هنوز اختراع نشده وقتي پارسا رفت يه كم استراحت كنه منم از وقت استفاده كردم و الفرار رفتم توي دستشويي قايم شدم بعد 15 دقيقه بيرون اومدم كه برم
ديدم هر دوتاشون وايسادن دم در و دارن منو نگاه میکنن دوباره مارفتيم توي تزريقات توي آمپول سوم ديگه داد نزدم ولي گريه كردم آخه خيلي درد داشت ديگه نمي خواستم آمپول چهارم رو بزنم كه دوتا خانم كه اومده بودن آمپولشون رو بزنن وباهمراهي پارسا منو گرفتنو اون پسره هم با تمام قوا يه آمپولي به من زد كه فك كنم داشت ازم انتقام اون كتكي رو كه بهش زده بودم رو مي گرفت ومن بالاخره با پاي لنگان از تخت پس از آمپول چهارم پايين اومدم وبا يه كيسه كه حاوي سه آمپول ديگه بود به خونه برگشتم البته با همراهي فضول خان


ÇÏÇãå ãØáÈ
[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 20:54 ] [ حسین ]

 به روی ماه همه ممنون بابت نظرای خوشگلتون در اولین فرصت بقیه نظرا رو هم ج میدم :

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یه دوست دارم زهرا5ساله باهم دوستیم20سالشه همیشه چون ازمن بزرگتره به من زورمیگه منم جرعت دارم چیزی بگم عصبانی بشه واویلاس کاش اونروزپاش میشکستونمیومدخونمون خداذلیلش کنه هی هی نمیدونی این چندروزچی بهم گذشت همین که اومدمنودیدگفت دکتررفتی گفتم اره چون اگه میگفتم اره یه راست رفت پیش مامانم گفت مینارودکتربردیدمامانم دهنش قرصه قرصه یه راست گذاشت کفه دستش گفت نه هرچی گفتم نیومدیه چیزبدم هست که بیشورخودش امپول زدن بلده تواین مدت من داشتم خودمو می کشتم که مامانم چیزی نگه ولی افاقه نکردخلاصه منوباکتک وزوربردم دکترادامشوالان میگم زیادمیشهتوراه به التماس افتادم که توروخدابگوامپول نده جون بااون وضی که من داشتم 3و4تاکمه کمش روشاخم بودبرای این که زرزرمنونشنوه گفت باشه ولی نامردهمین که رفتیم تومطب گفت اقای دکترتزریقی بدیدزودخوب شه منم داشتم ازترس میمردم دوست داشتم اون لحظه خفش کنم دکتره هم ازخداخاسته نوشت اومدیم بیرون گفت تواین جابشین من برم داروهاتو بگیرم منم فقط توفکرفراربودم همین که زهرارفت توداروخونه منم فلنگوبستم گوله کردم سمت خونه رسیدم خونه وخیالم راحت شدکه دیگه ازامپول خبری نی مامانمم رفته بودخریدبعدنیم ساعت یکی دروزدفکرکردم مامانه دربازکردم که به جای مامانکم یه کوره اتیش دیدم فاتحمو خوندم زهرابود..... ازتعجب شاخ دراوردموپاهام ازترس لرزیدچشمت روزبدنبینه اول اومدیه فص کتکم زدوگفت بدبخت داری میمیری حالابمیری هم بایدامپولاتو بزنی دوتاشوخودم برات میزنم وشروع کردبه اماده کردن امپولاکه گریه منم شروع شدمیدونستم هرکاری کنم کوتانمیادولی بازافتادم به التماسوگریه بلکه دلش به رحم بیادولی انگارنه انگاراصلاانگارصدای گریمونمیشنید یک گریه ای میکردم اگه زل جوشنم بوددلش به رحم میومداگه میدونستم انقدبی رحمه باهاش دوست نمیشدم به زورخوابوندمونشست روپاهام که تکون نخورم وشلوارموکشیدپایینوپنبه روکشیداون لحظه واقعادلم میخاست یه نفرنجاتم بده خیلی حس غریبی داشت مامانمم چه موقعی ای رفته بودبیرون همیشه وردله منه هاگفت فک کردی اگه خودتوسفت کنی سوزن نمیره توپات میره ولی دردت100برابرمیشه ابجی خوشگلم یه خورده شل کن دردت نگیره منم گفتم خدانکنه ابجیم بشی دست خودم نیس خیلی میترسم گفت باشه هرجورمیلته یک جیغای بنفشی کشیدم که دیگه انگارتوگلوم فلفل ریختن خیلی میسوخت انقدرگریه کردم که دیگه نفسم بالانمیومدامپولاروکه میزدفوشش میدادم التماسش میکردم ولم کنه خیلی درد گرفت اخ بعدشم که تموم شدیه عالمه گریه کردم زهرااومدپیشم گفت عزیزم گریه نکن دیگه تموم شدبه خاطرخودت بوداگه نزنی خوب نمیشی به حرفاش توجهی نمیکردم چرت میگفت اخرشم گفت فردامیام دنبالت باهم بریم دوتای دیگرم بزن دیگه خوبه خوب شی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنون سما خانوم گل:

من سما هستم که خودم تزریقاتی هستم. دیروز اول وقت بود تازه رفته بودم تزریقات که یه پسر و دختر اومدن که دختره بی ‏حال بود پسره هم یه ب کمپلکس دستش بود می خواست به دختره تزریق کنم. آمپولو گرفتم و گفتم دختره رو آماده ش کنه. آمپولو ‏آماده کردم رفتم بالاسرش دیدم آماده است و شلوارشم تا زیر باسنش داده پایینو پسره هم وایستاده. گفتم می شه بیرون باشید من ‏تزریقو انجام بدم گفت نه من باید بالا سرش باشم دختره هم گفت بذارید باشه قبول کردم و شروع کردم. پنبه رو کشیدم و سرنگو ‏برو کردم یه جیغ کوچیک کشید شروع به تزریق کردم هنوز یه سی سی تزریق نکرده بودم که جیغش رفت هوا که بسه پسره هم ‏داد میزد بسه مگه نمی بینی درد می کشه منم با دیدن اوضاع سرنگو کشیدم بیرون و رفتم دیدم یه مشتری دارم آمپولشو گرفتم و ‏تزریق کردم. پسره بعد از چند دقیقه اومد گفت میشه بقیه آمپول دوستمو بزنید. رفتم و سر سرنگو عوض کردم و طرف دیگه ‏باسنش شروع کردم تزریق که دوباره بعد از تزریق یه سی سی جیغش شروع شد و کشیدم سرنگو بیرون. و رفتم پشت میزم. یه ده ‏دقیقه ای گذشت دیدم مشتری ندارم رفتم به پسره گفتم می خواد بقیشو تزریق کنم؟ گفت آره ولی چون درد داره بقیشو تو دو تکه ‏تزریق کن. منم همین کارو کردم اول نصفشو تزریق کردم و بعد از ده دقیقه بعد از راه انداختن یه مشتری دیگه نصف آخرشو ‏تزریق کردم براش. خلاصه ب کمپلکس که من برا همه توی 10 ثانیه یکباره تزریق می کنم برا این دختره نیم ساعت طول کشید ‏البته در 4 قسمت. خیلی لوس بود. آخرش پسره اومد حساب کنه باهام پول 4 تا آمپول ازش گرفتم. ‏



[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 22:16 ] [ حسین ]
 سلاااااااااام به همه خواهراوبرادرای نازی که تو این مدت تنهام نزاشتن خوبین؟منم خوبم از شنبه دانشگاهم شروع میشه آموزشگاه علاوه بر تدریس کارای دفتریشم بهم داده امروز زنگ زد گفت من به نیروی فعالی مثل شما احتاج دارم اگه موافق باشی کارای دفتریمونو به عهده شما بزاریم   نتیجه این میشه که هر روز صبح و عصر باید برم آموزشگاه البته به غیر از 3شنبه و5 شنبه ای که دانشگاه دارم حالا این وسط کلاسمو که شنبه و 1شنبه ست نمیدونم چیکار کنم البته بهش گفتم گفت این دو روزی که کلاس داری صبح نیا ولی عصر حتما بیاوباز هم به این نتیجه میرسیم که هفته های من کاملا پره جان؟کی بود گفت به من چه؟این همه پر حرفی کردم که بگم ممکنه دیر به دیر آپ کنم آخه یکی نیست بگه مرد مومن از این دیرتر؟خلاصه گفتم که در جریان باشین حالا بریم سراغ خاطره:

سلام من سایه ام، 25 سالمه و در حد مرگ از آمپول می ترسم. چند وقتی می شد که احساس ضعف شدید و از حال رفتن داشتم تا بالاخره پاشدم رفتم دکتر. اونم معاینه ام کرد و گفت اول باید آزمایش بدی. داداش حسین می دونه با چه بد بختی و استرسی رفتم آزمایش خون بدم. وقتی صبح رفتم برای آزمایش، خانومی که مسئول نمونه گیری بود گفت چرا این قدر یخ کردی؟؟!!! منم که آب دهنم رو نمی تونستم قورت بدم به زور گفتم: تا صبح بشه و بیام برای آزمایش 100 بار پشیمون شدم ... اونم خندید و گفت نگران نباش بعدش گارو بست دستم و گفت روت رو بکن اونور. فقط یه لحظه سوزش ورود سوزنو احساس کردم و درد نداشت ولی از بس می ترسیدم نفسم بالا نمی اومد. خداروشکر من رگام کاملا معلومه و مشکلی پیش نیومد. هفته بعد جوابش آماده شد و رفتم دکتر، اونم چک کرد و گفت هیچ مشکلی نداری فقط باید تقویت بشی!!! اونم با 7 تا آمپول منم گفتم آمپول ندید اما قبول نکرد گفت برات لازمه!!! منم که شجاع کلا بی خیال شدم و سعی کردم خودم رو با قرص و میوه و اینا تقویت کنم. 2 هفته گذشت و من حالم بد تر شده بود طوری که قیافه ام نشون می داد حال ندارم. به قول مامانم اگه دماغم رو می گرفتی جونم در می اومد. در همین چند هفته من با دوست عزیزی به نام امیر آشنا شدم وقتی حال منو دید گفت باید حتما بریم دکتر، منم برای اینکه منصرفش کنم گفتم قبلا رفتم و ماجرا براش تعریف کردم.... اولش فکر کرد شوخی می کنم که می ترسم بعد که باور کرد از هر طریقی سعی کرد منو مجبور کنه که آمپولا رو بزنم. خلاصه بعد از چند روز اصرار و قسم و آیه به جون خودش و بقیه قبول کردم فقط یه دونه اشون رو امتحانی بزنم. روز موعود رسید، تو راه که داشتیم می رفتیم از هر گونه اصرار و التماسی برای بی خیال شدنش فروگذار نکردم. اما اصلا ول کن نبود که نبود. از در درمانگاه که رفتیم تو گفتم امیر جون مادرت بیا برگردیم اما گوش نکرد که نکرد. چون سر ظهر بود، خیلی خلوت بود. خانومی که تو پذیرش اونجا بود و التماس کردنای منو دیده بود همون مسئول تزریقات بود و از همون اول خنده اش گرفته بود. من داشتم سکته می کردم اونوقت امیرم داشت می خندید و می گفت یه لحظه است، زود تموم می شه. هیچی دیگه آمپول رو داد به خانومه و فیش گرفت و منو فرستاد تو اتاق تزریقات. از ترس داشتم می مردم، ضعف هم که از قبل داشتم، دیگه پاک داشتم ولو می شدم. خانومه اومد تو و مشغول حاضر کردن آمپوله شد. گفتم آمپولش درد داره؟ گفت این ویتامینای مخلوط معمولا یه کمی درد دارن اما من خوب میزنم نگران نباش. خانوم جوون و مهربونی بود داشتم می گفتم که همش تقصیره اونه (امیر) که منو مجبور کرده، بیام آمپول بزنم. خندید و گفت این آقایون آدم رو مجبور می کنند دیگه!!! حالا بخواب تا بزنم. اول شلوارمو باز کردم و بعدش با بد بختی خوابیدم. یه کمی شورت و شلوارم رو دادم پایین. از ترس خودمو جمع کرده بودم. پنبه رو کشید و یه کمی باهام صحبت کرد تا خودمو شل کنم و آروم دراز بکشم ... خیلی تلاش کردم تا خودم رو شل کنم بعدش پنبه رو کشید و سوزنو فرو کرد. اگه صادقانه بگم با اون وحشتی که من داشتم، خیلی خوب زد و من ورود سوزنو حس نکردم اما تزریق موادش درد داشت که من خیلی آروم آیییییییییییییییییییییی می گفتم و سعی می کردم صدام در نیاد. خانومه گفت تموم شد دیگه. فکر کردم جدی می گه که دیدم دردم شدید تر شد. گفتم کو پس؟!!! گفتش الآن تموم می شه تا 10 بشمر تمومه. ازم پرسید درد داری؟ گفتم می سوزه. گفت این آمپولش خیلی درد داره من نگفتم که نترسی اگه می سوزه یعنی خیلی خوبه!!! این آخرای آمپوله واقعا درد داشت. تا سوزنو کشید بیرون من مردم و زنده شدم. یه چند لحظه دراز موندم بعدش پاشدم شلوارمو درست کردم. امیرم با لب خندون اومد تو و گفت دیدی بی خودی می ترسیدی!!! منم یه چشم غره بهش رفتم و از خانومه تشکر کردیم و رفتیم بیرون. بعدشم از بس من ترسیده بودم هنوز سرم گیج می رفت، تازه سوزش آمپوله هم شروع شده بود. منو برد کافی شاپ و یه چیزی خوردیم. تا 2 روز بعدشم جاش درد می کرد. حالا آقا گیر داده که دیدی درد نداشت!!! باید بقیه رو هم هفته ای یه دونه که دکتر گفته بزنی!!! خدا به دادم برسه ....

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 20:39 ] [ حسین ]
سلاااااااااااااااااااااااااااام چقدر تلاش کردم که بگم سلام و چقدر رو خودم کار کردم که خجالت نکشم بماند خوبین؟تو این هفته 3 روز مهمونی بودم 3 روز مهمون داشتم جمعه هم که از صبح رفتیم خرید دیگه خونه نبودیم تا 8 و30 شب 5 شنبه شب خواستم آپ کنم که تلفن قطع بود رفتم مخابرات گفتم پرداخت کردم چرا قطع شده اونام لطف کردن گفتن از این به بعد یه قانون تو کشور عزیزمون گذاشتن که اگه مکالمه بیشتر از 50000 بشه از اون تاریخ تا وقتی قبض بعدی بیاد روزی هزار میره رو قبض تلفن به غیر از پول تلفنی که میاد سرتونو به درد نیارم به غیر از قبضی که پرداخت کردم هزینه میان دوره هم 97000شد که اونم پرداخت کردم نتیجه اینکه دیگه ساعتای 3 نمیام چون نزدیگ 50000فقط پول اینترنت بود حالا نه واسه پولش واسه اینکه زورم میگیره پول مفت به د.و.ل.ت بدم یه همچین دولتی داریم ما ولی هر وقت بتونم آپ میکنم و نظرارو میخونمو ج میدم و اینکه داداش مهران گلم ممنون بابت خاطره ایشالا دیگه هیچوقت احتیاجت به آمپول نیفته نفسم :

سلام.مهران هستم 19 سالمه. خاطره مربوط به هفته قبل میشه که من حالم بدبودسرماخوردگی,عفونت گلووتهوع داشتم وچندروزی ازخوابگاه رفتم خونه خواهرم که بهتراستراحت کنم چون خواهرم وهمسرش که پزشکه میدونستن آمپول نمیزنم خیالم راحت بودکه اصرارنمیکنن برای آمپول.وقتی رسیدم علی خونه نبودوخواهرم چندتاقرص داد خوردم وخوابیدم.غروب علی اومدوخبرداشت مریضم معاینه کردوگفت اوضاعت خرابه میدونم میترسی ولی بایدآمپول بزنی,گفتم علی من ازدست بچه های خوابگاه اومدم اینجاکه آمپول نزنم,خودم خوب میشم منو بیخیال شو . قبول کردوگفت باشه میرم دارو بگیرم. منم خوشحال بودم به خیرگذشته . شب دوستای علی اومدن وهمه نشسته بودیم حرف میزدیم که علی گفت مهران تابچه ها هستن درازبکش آمپولاتوبزنم.به خواهرم گفت مریم جان پنبه والکل وآمپولا بیار داشتم سکته میکردم ترسم ازچشام مشخص بود, گفتم بعدامیزنم علی جان مزاحم دوستان نمیشم یه اشاره بهش کردم ملتمسانه که دوستش گفت حالتون خوب نیست بهتره الان بزنی. خواستم برم تواتاق شایداونجافرجی میشدکه علی گفت مهران روکاناپه درازبکش خجالت میکشیدم جلوی دوستاش بگم میترسم بابدبختی درازکشیدم و علی آمپولاروجداکرد دیدم چهههههههههههههارتا آمپوله حس کردم فشارم افتادخجالت وکنارگذاشتم خودموبرای یدونه آماده کرده بودم بهش گفتم علی شوخی میکنی من خیلی بخوام بزنم یدونه میزنم سریع نشستم گفت دوتاش اصلادردنداره دوتادیگه خیلی کم درددارن زشته بچه که نیستی آمپولاروآماده کرد گفت راه فرارنداری بهتره درازبکشی, اومدبالاسرم گفت آماده شو دوستش هم گفت دردندارن زودخوب میشی . چاره ای نبوددرازکشیدم دست و پام گرفتن نمی تونستم تکون بخورم. شلوارم دادپایین پنبه روکشیدخودموسفت کردم گفت شل کن نمیتونستم چندضربه زددوباره گفت شل کن میزنم دردت میگیره یکم شل کردم دوباره پنبه کشیدوسریع فروکردمنم بلنددادمیزدم نمی تونستم به خودم مسلط بشم اولی تموم شدکشیدبیرون فوری پنبه کشیدسمت دیگه سوزنوفروکردداشت تزریق میکردخیلی دردداشت دادمیزدم گفتم توروخدا درش بیار آیییییییییییییییییییییی هرچی قسمش دادم درنیورد خودموسفت کردم دادزدبسه دیگه آروم باش شل کن شل کن یکم شل شدسریع زدوکشیدبیرون گفتم علی جون مریم (خواهرم) نزن دیگه تحمل ندارم داداش نزن به خدادیگه پاموخونتون نمیزارم رابطه ما باهم خوب بودقبل ازاینکه دامادخانواده باشه دوست وهمکلاسی برادربزرگم بود و باهم صمیمی بودیم حرفام اثرکردگفت خیلی خوب من نمیزنم خوشحال شدم به دوستش گفت رضا من پاشومیگیرم توبزن ازچاله به چاه افتادم قیافم کش اومده بود میخواستم حرف بزنم که رضاپنبه روکشید خودموسفت سفت کردم که مثلاتلافی کنم ضربه زدشل نشدگفت تا3 میشمارم شل کن و شل نکنی میزنم منم لج کردم شل نکردم سوزنومثل دارت فروکرد دادمیزدم سرم و میزدم به کاناپه اصلایه اوضاعی بود هرچی گفتم درش بیار گفت صداتونشنوم من علی نیستما ساکت شو ببینم به تزریق ادامه داد به اندازه یک سال گذشت پام داغون بود بالاخره کشیدبیرون و پنبه کشید ودیدسفت کردم چیزی نگفت مثل قبلی فروکرد دیگه نمی تونستم دادبزنم اشکم دراومدچندضربه به باسن زدیکم شل شدوباسرعت نور موادوخالی کردوکشیدبیرون. ولم کردن کلافه شده بودم خواستم برگردم رضاگفت برنگردجای آمپولو یکم ماساژدادوشلوارم کشیدبالا منم برگشتم جاشون خیلی دردمیکرد خجالت میکشیدم سرموبالاکنم خیلی آبروریزی کرده بودم اونموقع حواسم نبوددارم چکارمیکنم فقط میخواستم هرطورشده خلاص شم. رضاگفت اشکال نداره پیش میاد اگه شل میکردی ایناآمپولایی نبودن که به خاطرشون کبودبشی ومعذرت خواهی کردبابت دادی که زد وآمپول زدن مثل دارتش . من اینجاازهمه آقایونی که این خاطره رومیخونن پوزش میخوام میدونم آبروی مردابردم. به بزرگواری خودتون ببخشید.این خاطره روبه اصرارخواهرم نوشتم  

ÇÏÇãå ãØáÈ
[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 15:7 ] [ حسین ]

سلام به میوه های باغ بهشتم:

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

سلام احسانم 26 سالمه این خاطره مربوط به 2سال پیشه امتحان داشتم هیچی هم نخوند ه بودم یه فکر به سرم زد که خودمو به بی حالی بزنم که فردا نرم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم پتو هم کشیدم روم و واسه شام هم نرفتم پایین  پسر عمه م دکتره  اومد معاینه کرد گفت چیزیش نیست فقط بی حاله شاید فشارش افتاده یا ضعیف شده به بابام گفت ب کمپلکس و ب 12 دارین تو خونه ؟یعنی داشتم سکته میکردم بابا هم گفت آره الان میارم رفتن و پسر عمه م تنها با دو تا آمپول اومد طبقه بالا و نشست کنارم  قبل از اینکه حرفی بزنم گفت احسان برمیگردی حرفم نمیزنی گفتم جدا درد داره حداقل قاطیش میکردی که هم یه آمپول شه هم دردش کمتر شه گفت بحث نکن برگرد به جای این همه حرف اگه برمیگشتی الان زده بودیش  خودشم میدونه من عادت داد زدن دارم گفت هرچقدرم میخوای داد بزن ولیاین امپولو باید بزنی لازمه نفع نداشته باشه ضرر هم نداره خواستم حرف بزنم گفت برمیگردی یا....به اجبار برگشتم ولی اماده نشدم خودش پتو رو زد کنار شرت و شلوارمو کشید پایین گفت خوهشا شل بگیر دردت نیاد اول ب 12 رو میزنم استرس داشت خفه م میکرد هززززززززاااااااااااارتا فحش به خودم دادم واسه این فکر مضخرفی که به ذهنم رسید صحیح و سالم باید آمپول میزدم پنبه رو کشید خییییییلی سعی کردم شل بگیرم ولی به محض اینکه آمپولو فرو کرد خودمو سفت کردم گفت شل کن من که تزریقمو انجام میدم خودت درد میکشی  گوشم بدهکار نبود خلاصه به هر بدبختی بود شل کردم  آمپول اولم تموم شد هر چی خواهش کردم یه خورده فرصت بده واسه دوم گوش نداد گفت به تو فرصت بدم واسه امپول دوم باید به پات بیفتم که بزاری بزنم دقیقا همون طرف و چند میل اونور تر پنبه رو کشید آمپولو بلافاصله فرو کرد نه گذاشتم نه برداشتم یه دادی زدم فکر کنم طبقه پایین شنید گفت نفس عمیق بکش دردت کمتر میشه ولی من تو اون شرایط نفس عادی هم نمیتونستم بکشم چه برسه به عمیق گفتم حامد تورو خدا درش بیار نمیخوام نمیتونم دردشو تحمل کنم  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاییییییییییییی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییییییی آی  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای خدا بکشتت احسان با این فکر کردنت حامدم تو این حرف مونده بود هنوزم که هنوزه میگه اون حرفی که زدی منظورت چی بود؟درد خیلی بدی تو پام پیچیده بود احساس میکردم دارم فلج میشم از بس داد و بیداد کردم گفت احسان ساکت میشی یا درش بیارم دوباره بزنم؟منم دیگه داد نزدم ولی بدبخت به اون بالشت از بس فشارش دادم خلاصه درش آورد گفت خجالتم خوب چیزیه جالبه بگم من و حامد 2 روزی میشد با هم قهر بودیم انصافا عالی تلافی کرد بدبختی آمپولای تقویتی اینه که بعد از تزریق تازهدردش شروع میشه نمتونستم تکون بخورم  دردش واقعا افتضاح بود بعد از اینکه  از اتاق رفت  بیرون خیلی درد داشتم  اولین بارم بود که سر آمپول گریه میکردم بابا اومد کلی حوله داغ و از این چیزا گذاشت تا یه خورده آروم شدم و جالب تر از همه این که فردا صبحم رفتم امتحان دادم

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 14:45 ] [ حسین ]

سلام اجیاااااااااااااا سلام داداشیااااااااااا 

 

سلام من اسمم نگاره و خیلی دوس دارم خاطرمو واستون تعریف کنم.این خاطره مربوط میشه بهیک هفته پیش که خانوادم واسه سر زدن به یکی از بستگان میخواستن برن مسافرت و منم اصلا دوس نداشتم باهاشون برم چون حالم زیاد خوب نبود(2روز بود احساس میکردم دارم سرما میخورم).
به خاطر همین بهشون گفتم من میرم خونه دایی محمد.دایی محمد 36سالشه و پزشکه و من خیلییییییییییییییییییییییییییییطی زیاد دوسش دارم.
خانوادمم قبول کردن و من رفتم خونه دایی.
شب که رفتم دایی نبود فقط زنداییم بودش و منم اصلا به روی خودم نیوردم که حالم خوب نیست و یکم که گذشت رفتم که بخوابم که زنداییم اومد بالا سرم گفت نگار عزیزم چیزی شده؟خوبی؟
منم با ترس جواب دادم آره زندایی خوبم یکم خسته ام
اونم گفت باشه خوب بخواب منم تا زندایی رفت بیرون یه قرص سرماخوردگی خوردم که تا فردا خوب شم دایی نفهمه.
البته زندایی چون پرستاره و خیلیییییییییی خوب میدونه که من از امپول میترسم فهمیده بود که مریض شدم ولی چیزی نگفت.
ب دایی اومد و منم که اصلا نخوابیده بودم از بس که حالم بد بود که دایی گفت نگار اومد زندایمم گفت اره ولی شام نخورده.
داییم اومد تو اتاق و منم خودمو زدم به خواب.اومد بالا سرم صدام زد گفت نگار دایییییییی چرا شام نخوردیییی؟پاشو پاشو دایی شامتو بخور بعدا بخواب منم الکی گفتم خونه غذا خوردمو اومدم اونم گفت باشه پس بخواب.
منم تا صبح که زنداییم رفت بیمارستان خوابم نبرد و البته بیشتر از ترس بود که داییم نفهمه سرما خوردم.
صبح دایی اومد بالا سرم منم تازه خوابم برده بود اومد بالا سرم و گفت عزیز دل دایی پاشو اینقدر نخواب تنبل خانووووووم زشته تو الان باید بیدار شده باشی واسه داییتم صبحانه اماده کرده باشی ولی اشکال نداره حالا پاشو صبحانه بخور.
دستمو گرفت خواست بیگفت نگاااااااااااااااار چرا اینقدر تب داری دایییییییی؟حالت خوبهههههههههههه؟
منم با ترس گفتم اره دایی خوبم الان بیدار میشم شما برو گفت نه نمیشه بذار ببینم چرا اینقدر تب داری.
این همهههههههههههه زحمت کشیدم که دایی نفهمه اینهمه جلوی سرفه هام گرفتم که دایی نفهمه سرما خوردم فایده نداشت دایی فهمیییییییید

از اتاق رفت بیرون و چند دیقه بعد با وسایلش اومد و شروع کرد به معاینه من منم که کم مونده بود از ترس گریه کنم بعد از معاینه شروع کرد به دارو نوشتن و قبلشم گفت دایی زود تر میگفتی حالت خوب نییییییییییییییییییییست
منم گفتم میشه آمپول ننویس دایی گفت حالت خوب نیست نگار جان گفتم دایی خواهش میکنم جواب نداد گفت میرم داروهاتو بگیرم زود برمیگردم داشتم ازترس سکته میکردم
بعد از تقریبا نیم ساعت برگشت و اومد تو اتاق
وااااااااااای 4تا امپول تو کیسه داروها بود
گفت دایی اماده شو امپولاتو بزنم که زود خوب شی منم شروع کردم به گریههههههههههه که دایی خودم خوب میشم قرص میخورم خوب میشم امپول نمیزنم خواهش میکنم . دایی میدونست من از امپول میترسم ولی نمیدونست تا این اندازه میترسم.بی هیچ حرفی کیسه داروهارو برداشت بعد چنددقیقه با 1قرص سرماخوردگی و 1کپسول اموکسی سیلین اومد گفت دایی اینا رو بخور منم خوشحال از اینکه امپول نزدم داروهارئ خوردم و دوباره خوابم برن تا اخر شب که زندایی برگشت دارو هارو دید گفت محمد این داروها مال کین؟؟دایی گفت واسه نگاره زنداییم گفت امپولاشو نزد نه(اینو با خنده گفت طوری که خودمم که شنیدم خندم گرفت)دایی گفت نه طوری گریه کرد که دلم نیمد امپولاشو واسش بزنم.
زنداییمم گفت تو نمیخواد واسش بزنی من میزنم
امپولارو اماده کرد و با دایمم اومدن تو اتاق منم شروع کردم به گریه کردن ولی شدید تر از صبح
دایمم اومد پیشم دستامو گرفت سرمو بوسید گفت دایی اگه پاتو شل کنی دردت نمیاد باور کن ما میخواایم خودت زودتر خوب شی عزیز دل دایی منم که میدونستم راه فرار ندارم گفتم باشه ولی خودت بزن
داییمم گفت باشو برگرد امادهشو خودم میزنم منم برگشتم داییم یه کوچولو شلوارمو داد پایین پنبه کشید سردیو که حس کرم دوباره زدم زیر گریه و پامو سفت کردم و مدامم پامو تکون میدادم دایی امپولو گذاشت زمین یکم سرمو گذاشت رو پاش گفت دایی 2تاشو فقط الان میزنی 2تا دیگش فردا باید بزنی یکم که اروم شدم دوباره پنبه کشید و ارو اروم حرف میزد و از بچگیام خاطره میگفت که مثلا حواسمو پرت کنه البته واقعا چندلحظه حواسم پرت شد تا زمانی که سوزنو فرو کرد یه جیغ کشیدمو پام تکون دادم گذاشت تا یکم اروم شدم بعدشم به زنداییم گفت بیادو پاهامو بگیره زنداییم محکککککککککم پاهامو گرفت
بعدشم داییم اروم اروم امپولو بهم زد منم فقط جیغ میزدم و گریه میکردم
امپول اول تموم شد منم کلی التماس کردم که دایی جونه نگار خواهش میکنم میترسم امپول نزن دیگه اما گوش نکرد دوباره پنبه کشید و یهو سوزنو فرو کرد که دردش از درد امپول اول بیشتر بود
دیگه از بس جیغ زده بودم گلوم درد گرفته بود و دایمم میگفت نگار جان یکم دیگه مونده دایی یذره دیگه الان دیگه تموم میشه شل کن دردت نیاد دایی
امپول دومم تموم شد منم از بس که گریه کرده بودم بیحال شده بودم داییم سرمو گذاشت رو پاش و سرمو بوسید و گفت دایی قربونت فقط واسه خودت بهت امپول زدم و پیشم موند تا خوابم برد و 2تا امپول دیگه هم همینطوری تزریق کردم
ولی خب واقعا خیلی سریع خوب شدماااااا


[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 15:16 ] [ حسین ]

س ♥ل♥ا♥م:

سلام من اسمم فهیمست و کلی از امپول میترسم امروز بابام و امیر(امیر شوهرمه تقریبا 1سالی میشه که عقد کردیم)از سفر برگشتن و امیر که دید مریضم سری منو اماده کرد گفت پاشو بریم بیمارستان منم باش شرط کردم که میام ولی امپول نمیزنم امیرم گفت تو بیا حالا
رفتیمو دکتر منو معاینه کرد و گفت باید همین حالا 4تا امپول بزنم و فردا هم 3تااااااااا وایییی کلی گریه کردم و التماس امیر کردم ولی گوش نکرد گفت بخواب رو تخت خانمم شل کن پاتو دردت نیاد
منم که همش گریه میکردم به زور خوابیدم رو تخت امیر شلوارمو داد پایین دستامو گرفت تو دستاشو در گوشم ارو حرف میزد که شل کنی پاتو درد نداره من که کاری نمیکنم که تو اذیت شی که پس نگران نباش شل کن خودتو پررستاره هم یهو با 4تا امپوووووول اومد بالا سرم شلوارمو بیشتر داد پایین کلی با انگشت رو پام فشار میداد
منم فقط گریه میکردمو میگفتم امیر نذار بهم امپول بزنن امیرم میگت اروم باش خانمم شل کن پاتو
ولی من از ترسم پامو تمکون میدامو نیتونستم شل کنم
اون امپو زنم بدون هماهنگی امپولو فرو کردددددددددد
اااااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
جیغ زدم و خواستم پاشم که امیر پامو گرفت و یه دستشو گذاشت رو پام اون یکیو هم رو کمرم گذاشت
من تا حالا سفتریاکسون نزده بودم و اصن فک نمیکردم اینقد درد داشته باشههههههههههههههه
کلی جیغ زدم که درش اورد و دومیو دوباره بدونه هماهنگی زد دیگه داشتم دیوونه میشدم از صدای جیغ و داد و گریه خودم خسته شده بودم
کلی التماس کردم که امیر گفت تموم شد این یکیم فقط 2تا دیگه مونده خانمم منم خواستم پا شم که نذاشت
سومیو زد یه دردی پیچید تو پاااااااااااام که فقط التماس میکردم میگفتم بسه دیگههههههههه درش بیارید این امپولو امیر بیچاره هم کلی خسته شده بود از صدای جیغم دستمو فشار داد گفت خانمی عزیزم فقط 1کی دیگه مونده تحمل کن واااایییییییی دوباره سردی امپول و دوباره صدای جیغ و گریه من خسنه شده بودم بس ک رو شکم خوابیده بودم تا امپولو زد برگشتم خوابیدم رو کمر و کلی گریه کردم امیرم منو برگردوند کلی جای امپولارو ماساژ داد و کمکم کرد شلوارمو درس کنم و از تخت بیام ژایین تو راهه خونه هم همش میگفتم امیر من اون 3تارو نمیزم خواهش میکنم
سرمو بوسید گفت اگه تا فردا بهتر شدی باشه بقیه رو نزن
شبم موند پیشم کلی ئاسم یخ گذاشت جای امپولامو همش میگفت کلی اذیت شدم جیغ میزدی چنبار خواستم بلندت کنم از رو تخت که امپول نزنی ولی ئیدم واسه خودت بهتره که امپول بزنی خانمم
حالا هم اگه تا فردا بهتر شدی نمیخواد اون 3تارو بزنی و کلی واسم لیمو شیرین و پرتغال اب گرفت گفت اینارو بخور تا فردا بهتر شینخوایی امپول بزنب منم از ترس امپول هرچی گفت گوش کردم الانم یکمی بهتم امیرم گفت اگه تا فردا از این بهتر شدم نمیخواد اون 3تارو بزنم
ببخشید اگه طولانی بود ولی دوست داشتم واستو تعریف کنم
[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 16:25 ] [ حسین ]

سلامشکلَکایـــ رمینــــــــآ

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
سلام.مریم هستم .25 سالمه .چندماهه که ازدواج کردم.شوهرم پزشکه. خاطره مربوط میشه به چندهفته قبل که سرمابدی خورده بودم گلو و گوشم عفونت کرده بودن تاقبل ازازدواج باباچون می دید ازآمپول می ترسم به دکترمی گفت آمپول ننویسه ومن آمپول نمی زدم.شوهرم وقتی ازدانشگاه اومددیدحالم بده معاینه کرد وبهش گفتم آمپول ننویس میدونی که نمیزنم اونم گفت باشه رفت داروخانه و داروها رواوردپلاستیک واورددیدم چندتاآمپول توشه.بهش گفتم من بمیرم آمپول نمیزنم فکرشم نکن بتونی آمپول بزنی,بهم گفت مریم زشته این بچه بازیاچیه حالت خیلی بده اصلاسرآمپولابحث نکن همش برای امروزنیست 3 تاالان بزن بهتربشی.شب سرکارم وآمپولاتوبزنی خیالم راحت تره, دیدم حرف زدن فایده نداره شروع کردم گریه کردن وخواهش توروخداتافردااگه خوب نشدم فردابزن قول میدم فرداچونه نزنم.وقتی دیدترسیدم وواقعادارم گریه می کنم قبول کردوزنگ زدبرادرش امین که بیادپیشم بمونه وبهش سپردمریم حالش بدترشدحتماخبرم میکنی وکلی سفارش کردورفت.امین 21 سالشه وازآمپول شدید میترسه اومدخونمون وبرام چندتاجوشونده اوردودرست کردکه بهتربشم واونشب همه راههاروتست کردیم ولی بهترنشدم.شب ازترس روزبعدخوابم نمیبردخودم وبااینترنت سرگرم کردم که بااین وبلاگ آشناشدم.امین هم دیدازترس خوابم نمیبره پیشنهاددادآمپولاروبندازم,چون شوهرم صبح که می یومدخونه تاظهرمی خوابیدبعدشم کلاس داشت تا شب واینجوری من تا شب وقت داشتم خوب بشم, آمپولاروانداختم انگاریه بارسنگین ازرودوشم برداشته باشن تونستم بخوابم. متوجه اومدن علی نشدم ساعت 11 بودکه بیدارم کردصبحونه خوردم ودوباره معاینم کردوگفت حالت بهترنشده هیچ بدترهم شده حالابه قول دیروزت عمل کن بدون چونه زدن آماده شوتاآمپولاروبیارم وپرسیدآمپولاروکجاگذاشتی؟من حرف نمیزدم اومدپیشم گفت مریم جونه من اذیت نکن اگه حالت بدنبودنمیزدم عزیزم حالابگوآمپولاکجان؟ من هم گفتم انداختمشون باورش نمی شد,امین وصدازدازش پرسیداونم گفت انداختیمشون عصبانی شدکلی دعوامون کردانگارداره بچه دعوامی کنه وگفت شماچه فکری کردین مگه قحطی آمپول اومده الان میرم میگیرم منم بهش گفتم ولی توکلاس داری دیرت میشه یه جوری نگام کردوگفت اصلاانتظارنداشتم همچین کاری بکنی, کلاسم دیربشه مهم نیست سلامتیت مهم تره.رفت و بعدازنیم ساعت برگشت وگفت بروتواتاق آمده شو الان میام. دیگه راهی نداشتم رفتم تواتاق وعلی هم اومدخواست پنی سیلین وتست کنه که گریه های من شروع شدولی حرف نمیزدم خواست بزنه که دستم وکشیدم چیزی نگفت امین وصداکردگفت دستش وبگیروگفت مریم آروم باش دردنداره عزیزم خلاصه زدوگفت چنددقیقه درازبکش, من هم دعامیکردم حساسیت داشته باشم اومدپیشم وسعی کردآرومم کنه ویاام حرف زدکه آمپولات درد نداره الان 3 تاشومیزنم شب 2 تارومیزنم فقط توخودتوشل کن وتکون نخورقول میدم آروم بزنم دردت نیادزودتموم میشه خانمم .دستم ونگاه کردوگفت دعات مستجاب نشدحساسیت نداری برگردکه دیدگریه من شدیدترشددوباره آرومم کردوکمک کردبرگشتم شلواروشورتمو اوردپایین وقتی خیسی پنبه روحس کردم یه جیغ زدم وخودموسفت کردم و به علی گفتم توروخدانزن گفت مریم آروم باش خودتوشل کن دردنداره یکم خودموشل کردم دوباره پنبه کشیدوبلافاصله سوزنو فروکرد من م جیغ میزدم و خودموسفت کردم وپام ودستام تکون میدادم هرچی می گفت مریم شل کن تکون نخورفایده نداشت آمپول اول وسریع موادشوخالی کردو کشیدبیرون سرمن دادزد و به امین گفت دستا و کمرشوبگیر خودشم طوری نشست که بتونه پاهاموبگیره و گفت خودتوشل کن این پنیسیلین شل نکنی میزنم دردت می گیره تاحالااینقدربدجنس نشده بوداینبارنمی تونستم تکون بخورم وسعی کردم شل کنم پنبه روکشیدوآمپولوفروکرد دردش وحشتناک بودنمی تونستم تحمل کنم خودموسفت کردم وجیغ میزدموگریه میکردم وازعلی خواهش می کردم درش بیاراونم می گفت آروم باش الان تموم میشه آخراش خودموسفت سفت کردم که درش بیاره دادزدمریم شل کن شل کن این کاراچیه می کنی آمپولوزدوکشید بیرون وخواهش کردم سومی رونزن گفت نمیشه حالت بده اگه لج نکنی وخودتوشل کنی دردنداره ولی به حرف گوش نمیدی این آخری رومیزنم تموم میشه بقیش شب چندمین تحمل کن زودترخوب بشی ازدرسات عقب نیفتی,امین بهش گفت داداش نزن میبینی دردداره منو درک میکرد شوهرم بهش گفت شمابهتره حرف نزنی ایده هاتوقبلادادی.گفت اینم پنسیلینه خودتوشل کن عزیزم پنبه روکشید وسوزن فروکرد داشتم می مردم شروع کردبه خالی کردن مواد که باجیغ زدن وگریه من همراه بودازبس جیغ زدم گلوم بیشتردردگرفت علی دادمیزدمریم شل کن دیگه داره تموم میشه ولی دردش بیشترمیشد وتموم نمیشد وقتی کشیدبیرون نمی تونستم حرف بزنم فقط گریه میکردم شلوارم وکشیدبالا وامین رفت بیرون. علی اومدپیشم وگفت عزیزم, مریم جان میدونم اذیت شدی ودردداشت ولی ب خدافقط به خاطرخودت زدم اینجوری زودخوب میشی ومی تونی درس بخونی ازبقیه عقب نیفتی.میدونم حاضرنیستی زحمات یک سالتوبه خاطرچندمین دردآمپول هدربدی.گریه های من هم تموم شده بود وگفت امروزبه کلاس نمیرسم خونه می مونم یکم استراحت کن برات سوپ درست میکنم که بخوری خوب شی.
[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 10:52 ] [ حسین ]

leila-diyako

سلام من پریم و 21 سالمه .یه روز که داشتم از دانشگاه برمی گشتم و سرما هم داشتم یهو تمام بدنم شل شد افتادم زمین .شانس اوردم دوستم با هام بود منو برد یه درمانگاه نزدیکی دانشگاهمون بعد رفتیم خدمت اقای دکتر که فرمودند باید چهار تا امپول بزنم .وقتی رفته بودم تو اتاق دوستم باهام نیومده بود به زور ازم نسخه رو گرفت اما با یه نفر دیگه برگشت. چشمام چهارتا شده بود وای خدای من احسان!احسان دوستمه و قراره با هم ازدواج کنیم .اومد جلو به از من پرسید که چرا بهش نگفته بودم سرما دارم منم که از اتاق دکتر تا اون موقع داشتم گریه می کردم با هق هق گفتم من از امپول میترسم!!! احسان خندش گرفت بعد گفت با پرستار هماهنگ میکنم اروم بزنه تو هم باید هر چی من میگم گوش کنی منم که فهمیدم واقعا بهد از 10 سال قراره چهارتا امپول بزنم گریم رو شدیدتر کردم تو نوبت وایستاده بودیم که دوستم گفت که کار داره و باید بره منم همین جوری داشتم گریه میکردم دیگه صف تموم شده بود و بعد از یه خانم مسن من باید میرفتم تو از شدت استرس حالت تهوع داشتم ولی به احسان چیزی نگفتم امپول خانم تموم شد و ما وارد تزریقات شدیم یهو دیدم همچین احسان با طرف گرم گرفته که نگو. من اونو ندیده بودم و کنار وایستاده بود و فکر کردم احسان با خانم تزریقاتی انقدر گرم گرفته که یکدفعه دیدم یه اقای اومد طرفم و شروع کرد به احوال پرسی بعد احسان گفت که دوستشه بعد اون اقا به من گفت برم رو تخت اخر و اصلا نگران نباشم احسان امپولارو داد بهش وبه من گفت که برم رو تخت اخر بخوابم منم بهش گفتم که عمرا اجازه بدم یه مرد امپولمو بزنه گفتش که اینجا تزریقاتی زنش مرخصی گرفته و منم میدونستم که حالم شدید بده ولی مقاومت میکردم تا این که خلاصه احسان منو خوابوند رو تخت و امادم کرد بعدم شروع کرد به حرف زدن بهم گفت هر موقع که بهت گفتم یه نفس عمیق بلند میکشی بعدش هر موقع که گفتم میدی بیرون نفستو اون پات رو هم میندازی رو اون یکی باسنتم شل میکنی منم کمرتو مالش میدم درد نداشته باشه بعد دوستش کم کم نزدیک شد و اومد کنار ما و پرده رو کشید نمی دونم چرا ولی نباید اون کارو میکردم همین که دیدمش پاشدم گفتم نمیزنم احسان کلی خواهش کرد من خوابیدم تا اومد از توی قوطی فلزی پنبه اغشته به الکل رو بگیره دوباره پاشدم احسان که معلوم بود خیلی عصبیه با یه حرکت ناگهانی من کوبوند رو تخت و کمرم رو سفت گرفت بعد دوستش اومد و گفت که شل کن که بزنم احسانم میگفت اون کارایی رو که بهت گفتم بکن منم گفتم نمی تونم پامو بذارم رو اون یکی و خودمو شل کنم و به خاطر بوی الکل نمی تونم نفس عمیق بکشم و از استرس که هر لحظه ممکنه امپول رو فرو کنه پامو تکون میدادم احسان گفت به جهنم هیچ کاری نکن فقط این پاتو تکون نده منم واقعا وقتی استرس می گیرم نمی تونم خودمو کنترل کنم هی تکون می خوردم احسان که دیگه اگه بهش کارد میزدی خونش در نمیومد اومد و هم کمرمو گرفت و هم پامو و در گوشم اروم گفت عین این بچه های لوس شدی ابروم رو بردی یه دفعه احساس کردم پنبه رو داره رو باسنم میکشه خودمو خیلی سفت کردم و روی باسنم چندتا ضربه زد ولی من شل نکردم احسان گفت خواهش میکنم عزیزم الان تموم میشه و هی باهام حرف زد تا راضی شدم حالا خوب شد دیگه کسی بعد از ما با تزریقات کار نداشت وگرنه میمرد بالاخره شل کردم و اونم دوباره پنبه رو کشید و امپول رو خیلی سریع فرو برد انگار داشت با چکش می زد منو منم با حرکت سریع اون خودمو سفت کردم و احسان داد زد نکن دیوونه الان سوزن میشکنه منم هم ترسیده بودم هم گریه میکردم و به حرف هیچ کدومشون ادامه ندادم و شروع کردم به داد و بیداد کردن که یهو دیدم اقاهه گفت تموم شد یه وای هم اخرش گفت من همین طوری گریه میکردم و احسان در حالی که پنبه رو هی این ور اون ور میکرد گفت چرا این جوری میکنی خانم کوچولو منم اصلا به حرف کسی گوش نمی دادم و مشغول به گریه بودم یهو پاشدم گفتم من دیگه نمیزنم و یه طوری که دوستش نشنوه گفتم این جانی دیوانست !و شلوارمو کشیدم بالا اومدم پرده رو بزنم کنار یهو احسان دستمو کشید گفتم ولم کن تو مگه نگفتی میگم اروم بزنه ؟احسان گفت باشه نمیذارم دیگه این بزنه گفتهم خب پس بیا بریم گفت جا بریم ؟ گفتم مگه نمیگی این دیگه نمی زنه اینجاکه دیگه کسی نیست بیا بریم گفت خودم برات میزنم ؟ گفتم چی؟گفت من برات میزنم گفتم مگه تو بلدی گفت اره بلدم گفتم دروغ میگی گفت از این دوستم بپرس ما با هم توی کلاسای تزریقات شرکت میکردیم و از دوستش خواهش کرد و بعد از کلی التماس از دوستش اومد طرفم تا اومدم دهنمو وا کنم گفت هیچی نگو که کلی ازش خواهش کردم تا اجازه بده بدو بخواب رفتم خوابیدم خودش شلوارمو کشید پایین پاهامو انداخت رو هم و گفت خواهش میکنم شل کن اصلا درد نداره امپولت راستم میگفت خودمو شل کردم و سوزن رو فرو کرد بعد از چند ثانیه درش اورد بعد گفت درد داشت گفتم نه گفت حالا بعدی دردش از این هم کمتره خوشحال شدم وکاملا خودمو شل کردم اما نمی دونستم این دو تای اخری شدید درد داره منو گولم زده بود که خودمو شل کنم پنبه رو کشید و امپول رو فرو کرد و هی ثانیه به ثانیه دردش بیشتر می شد که منم دستمو گاز میگرفتم خجالت می کشیدم بازم داد بزنم بعد دیدم نه نمیشه شروع کردم که اخ و ای و بعد احسان گفت تا ده بشمر تموم شد الان درش میارم بعدش که در اورد گفت ببخشید مجبور بودم دروغ بگم و بدون اینکه من حرفی بزنم چهارمی رو زد منم دوباره شروع کردم ای و وای که درش اورد و گفت تموم شد حالا یکم بخواب بعد پاشو رفت پیش دوستش و منم که خیلی از دستش عصبی بودم چون دروغ گفته بود و من از دروغ متنفرم اگه راستشو گفته بود فکر میکردم خیلی بهتر بود چون امادگی داشتم و به طور خیلی عصبی از پشتش رد شدم لنگان از در خارج شدم که یهو از پشت منو گرفت و گفت کجا میری چرا به من نگفتی و این حرفا و من تصمیم گرفته بودم باهاش شدید قهر کنم تا بفهمه چقدر من از دروغ بدم میاد
[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 23:38 ] [ حسین ]

سلام به همه جوجوهای ناز خودمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


سلام مسعود هستم 29 سالمه و 2ساله ازدو.اج کردم یه روز سخت سرما خورده بودم گلو و سرم به شدت درد میکرد آبریزش بینی و صد البته سینه درد خانومم با داداشش رفته بود بیرون که واسه سه روز دیگه که تولدم بود کادو بخره و سورپرایزم کنه که وقتی برگشت با این حال من سورپرایز شد تا منو دید انگار جن دیده سریع داداششو صدا زد از شانس گند من داداشش دکتره نیست من خوشم از دکترا میاد خیلی هم باهم صمیمی هستیم اومد رو سرم نبضمو گرفت و چون میدونه ترسو تشریف دارم گفت هر چی ازت میپرسم عین بچه آدم جواب بده منم ابرومو به نشونه نه بالا بردم گفت وقتی اومدی زیر دست منو پدرت صلوات شد متوجه میشی خلاصه کلی علایم پرسید و معاینه کرد و رفت بیرون آقا چشمتون روز بد نبینه سه تا آمپول دستش بودبا کپسول و قرص و شربت به خانومم گفت بره پنبه و الکل رو بیاره خودشم بره بیرون آخه ژانیا خیلی رو من حساسه سروشم در رو ازپشت بست داشتم قبض روح میشدم اونم در حالیکه داشت آمپولو حاضر میکرد گفت منو اذیت میکنی آره؟سر به سر من میزاری نه؟دارم واست نامرد هر سه تاشو حاضر کرد رو تخت نشست و گفت برگرد هرچقدرم دوست داری کولی بازی دربیار هیچکی به دادات نمیرسه خلاصه برگشتم آماده م کرد گفت هر کاری میکنی فقط شل بگیر پنبه رو کشید وآمپولو گذاشت رو پوستم و با یه فشار کوچیک فرو کرد وقتی زد خیلی دردم نگرفت و امپول اول به خیر گذشت واسه امپول دوم خودش گفت که درد داره اما نگفت تا این حد امپولو که زد یه آخ گفتم و سعی کردم تحمل کنم ولی هر کاری کردم نمیشد یهو شروع کردم دادو بیداد کردن و داد زدن که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاییییییییییییی آخ تورو خدات درش بیار تورو قران درش بیار دارم از کمر نصف میشم سروش خواهش میکنم درش بیار آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دستت بشکنه خدا بکشتت و از این کولی بازیا خلاصه درش آورد و گفت دارم واست این یکی امپولو بد میزنم تا متوجه شی آمپول بد و خوب زدن فرقی باهم داره میدونستم اینکار رو میکنه شروع کردم به داد و بیداد و ژانیا رو صدا زدن یعنی سروش تو کف این کولی بازی من مونده بود فقط نگاه میکرد منم داد و بیداد که زانیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ژانیییییییییییییییییییییییییییییییی تورو خدا منو از دست این داداش روانیت نجات بده کمممممممممممممممممک ژانیا بنده خدا هم هراسون میزد به این در و خواهش که در رو بازکنه در آخرم گفت داداش ارواح خاک بابا باز کن که موثر واقع شد و باز کرد اومد نشست کنارم منم که از بس داد و بیداد کرده بودم نا نداشتم صدام بدتر گرفت کلی دلداریم داد منم تا اونجایی که ممکن بود لوس بازی دراوردمو خودمو لوس کردم بگفت که بست میشینه رو سرم تا آمپولمو بزنم و اروم بزنه واسم امپول سوم رو که زد فقط موقع فرو رفتن امپول درد داشت که یه آخ بلند گفتم که با درد ولی خلی بهتر از امپول قبلیم بود هنوزم سروش سر این کولی بازیا بهم میخنده
[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 14:39 ] [ حسین ]

سلاااااااااااام

سلام سیما هستم خاطره ای که امروز مخوام واستون نعریف کنم مربوط به 2سال پیشه زمانی که رفته بودم به یکی از دوستام تو تزریقات سر بزنم وقتی داشتم میرفتم سمت تزریقات قلبم داشت میومد تو دهنم خیلی هم استرس داشتم خصوصا بوی الکل که بهم میخورد دیوونه م میکرد خلاصه رفتم تو بعد از حال و احوال با دوستم دیدم به خانومه دراز کشیده رو تخت و سر م دستشه شانس منه ترسو یهو چند نفر امپول به دست اومدن تو و امپولارو دادن به دوستم یکیشون رفت رو تخت دراز کشید یه خورده شرت و شلوارشو داد پایین و هنوز هیچی نشده از بس استرس داشت و میترسید دستشو گاز میگرفت دوستم امپولشو حاضر کرد و رفت رو سرش با دستش امتحان کرد ببینه شله یا نه که نبود باهاش حرف زد که شل کنه و در ظاهر شل کرد اما وقتی پنبه رو کشید بازم خودشو سفت گرفت الهامم هر کاری کرد و با هر زبونی حرف زد که شل کنه فایده نداشت خلاصه پنبه رو کشید و همونجوری که سفت بود با یه خورده فشار شوزنو فرو کرد دختره یه جیغی کشید از اون بنفشا و به خاطر اینکه سفت کرده بود و مواد هم داشت تزریق میشد یه خورده از مایع داخل سرنگ بیرون زد دختره هم هی التماس میکرد که تو رو خدا درش بیار میسوزه و...تا اینکه تموم شد و درش اورد نفر بعدی یه دختر 7 ساله بود که با دیدن این صحنه ترسیده بود و بغض کرده بود مامانش بردش رو تخت و درازش کرد شلوارشو از دو طرف تانصفه باسنش پایین کشید بنده خدا دختره از یه طرف روش نمیشد از یه طرفم خیلی میترسید تو این مدتی هم که الهام داشت لمپولشو اماده میکرد مامانش گفت نترس به خانومه میگم اروم بزنه دردت نیاد اما به محض اینکه الهام رفت و پنبه رو کشید خودشو سفت کرد الی هم گفت که شل کن اگه خودتو سفت بگیری مثل اون خانومه میشی خلاصه اینکه شل کرد ولی به محض اینکه امپولو زد یه دادو بیدادو سر و صدایی راه انداخت که نگو جیغ میزد گریه میکرد و خودشو تکون میداد حتی با اینکه من پاشو گرفته بودمو مادرشم کمرشو اما باز تکون میخورد هر چی هم مادرش میگفت الان سوزنه میشکنه اینکارارو نکن تو گوشش نمیرفت الی هم از ترس شکستن سوزن سرع همه موادشو با هم خالی کرد منم این وسط زهره ترک شده بودم و خدارو شکر میکردم که جای این دختره نیستمو سالمم به محض اینکه اونا رفتن منم دممو گذاشتم رو کولمو الفرارر
[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 14:1 ] [ حسین ]

سلام به عزیزای دل خودم خوبین؟زیاد نمیحرفم امروز یه خاطره از امیرمیزارم فقط خواستم یه عذر خواهی بکنم از دوستای گلی که واسم خاطره نوشتن ایشالا تو پست بعدی حتما از خاطره هاتون استفاده میکنم:

سلام حسین هستم معرف حضورتون که هست؟خاطره هم مربوط به دیروز عصره که امیر خان دستش به قول دکتر از جاش در رفته حالا کجا نمیدونم امیر میگه دستم به خودش مغرور شده و از جا در رفته بگذریم دیروز عصر که آموزشگاه بودم یک ربع مونده بود کلاسم تموم شه یه اقایی با شماره امیر بهم زنگ زد که سلام حال شما؟آقا حسین شمایی؟گفتم بله خودم هستم شما؟گفت داداشتون تصادف کرده اینو که گفت داشتم سکته میکردم یکی میخواست بیاد منو جمع کنه خلاصه ادرس رو گرفتم چه جوری حاضر شدم خدا میدونه به هر حال رفتم دیدم بله امیر خان لبه جدول نشسته چند نفر هم کنارش وایسادن که اقا خوبی چیزیت نشده و ... رفتم کنارش نشستم رو زمین گفتم چته؟خوبی؟گفت نه دستم خیلی درد میکنه راننده هم تو این گیرو دار اومده میگه آقا به خدا ندارم خم شد دستمو ببوسه چنان زدم بهش گفتم دو دندونش پرید خلاصه کلی تهدیدش کردم ولی بعدا خودم دلم سوخت وقتی دیدم از دهنش خون میاد رفتم یه دستمال کاغذی انداختم جلوش امیر رو بلند کردمو رفتیم بیمارستان بعد از عکس برداری و معاینه گفت که مچش ضرب دیده یه خورده باهاش بازی کرد یهو کشیدش چشمتون روز بد نبینه چنان دادی زد منشی دکتره اومد تو خلاصه اینکه دستشو آتل بست و گفت چون مچ دستته و حساسه تا 2 هفته اصلا باهاش کار نمیکنی و تو آتل باید باشه فقط استراحت کن 10 جلسه فیزیوتراپی هم واسش نوشت باااااااااااااااا چند تا امپول که 2 تاش شیری بود اما گفت یه دونه شو بزنه چشمش 4 تا شد عین عزادار از مطب اومد بیرون و اصرار که خودت بزن منم عمرا از این امپولا و پنی سیلین بزنم پامو کردم تو یه کفش که باید اینجا بزنی کلی دلداریش دادم برگشته میگه تو دیگه چرا ؟یکی رو دلداری بده که ندونه چقدر از امپول میترسی اون وبلاگو واسه عمه م زدی؟خلاصه با بدبختی قبول کرد منم رفتم قبض گرفتمو تشریف بردیم تو امپولشو دادم و رفتم کمکش کنم خو با یه دست که نمیتونست دراز کشید سرشو گذاشت رو دستش گفتم امیر؟گفتم مرض گفتم اون یکی تخت رو ببین رو اون تخت به پیرمرده بود حدودا 75 یا 80 داشت پرستاره رفت رو سرش پنبه رو کشید هر کاری کرد که این سوزن فرو بره نرفت که نرفت هی این سوزنو رو باسن این بنده خدا فشار میداد و میچرخوندسر سوزنه کل بود نمیدونم چرا عوضش نمیکرد دوباره برمیداشتو با فشار بیشتری میچرخوندپیرمرده هم هیچی نمیگفت اگه من بودم که... تا اینکه بالاخره امپولشو زد نمیدونین بنده خدا چه تکانی خورد منوامیر یه نگاه بهم انداختیم فقط کاش یه عکس از قیافه اون لحظه امیر مینداختم خیییییلی خنده دار شده بود یهو زدم زیر خنده گفت خدا لعنتت کنه حسین پرستاره تشریف اورد امیرم خیلی اروم طوری که من بشنوم گفت یا ابوالفضل خودت رحم کن داشتم میترکیدم از خنده خواستم برم بیرون امیر نذاشت خلاصه پنبه رو کشید و با یه فشار کوچیک آمپولو فرو کردفقط یه آخ کوشورو گفت دستشومحکم مشت کرد حالا مگه باز میکرد این مشتشو بعدشم که امپولو دراورد یه آی بلند گفت انگار همین الان آمپولو واسش زده بود خداروشکر بیرون بودیمو امیر مراعات کرد اگه خونه بودیم که واویلابعدشم کمکش کردم لاباساشو مرتب کرد و اومدیم خونه دیگه ببخشین اگه کم بودچون بیرون بودیم امیرخیلی کولی بازی درنیاورد که بینویسمش

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 13:16 ] [ حسین ]

 سلام به آجیای از برگ گل نازترم و همینطور داداشیای گلم از سلام و احوال پرسی بگذریم که سخن دوست خوش تر است: 

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام من کیارش هستم 24 سالمه این خاطره هم مربوط به داداشم کیا هستش که 21 سالشه یه روز نمیدونم چش شده که از صبح که بیدار شد حال تهوع داشت و دل درد شدید گلاب روتون یه 3 یا 4 باری هم بالا اورد من از اول که این حالشو دیدم گفتم بریم دکتر اما گوش نمیداد تا اینکه دل دردش بیشتر شد و خیلی بیحال شد دیدم فایده نداره خودم دست به کار شدم به هزار زور و مکافات حاضرش کردم آژانس گرفتم و رفتیم دکتر 3 نفر جلومون بدون تا اینا رفتن تو و اومدن 1 بار دیگه هم بالا اورد بالاخره رفتیم تو دکتر یه آقای 36 یا 7 ساله بود بعد از حال و احوال واسش توضیح دادم که چی شده کیا هم همش نگاش به من بود که چرا اینقدر دقیق و با جزییات واسه دکتر توضیح میدم خنده م گرفته بود از نگاهش اما به روی خودم نیاوردم نسخه رو گرفتیم اومدیم کیا نشست منم رفتم داروهاشو گرفتم که دیدم 2 تا اموپوله و یه دونه سرم بردم به دکتر نشون دادم که گفت همه رو امروز باید بزنه اومدم به کیا گفتم پاشو که کارت درومده همه ش واسه امروزه یعنی اگه اون وسط خبر مرگ منو بهش میدادن تا این حد شوکه نمیشد کلی بهش خندیدم کارد میزدی خونش در نمیومد رفتیم تو تزریقات امپولا و سرم رو دادم و خودم با کیا رفتم اون پشت که اماده ش کنم بعد از اینکه اماده ش کنم گفتم میخوای وایسم؟گفت لازم نکرده منم رفتم بیرون پرده نشستم دو تا امپولشو حاضر کرد و رفت رو سرش هرچی باهاش حرف زد که شل کن نکرد از اونجایی که حریفش نمیشد منو صدا زد که باهاش حرف بزنم کلی باهاش حرف زدمو خواهش تمنا که منت بزار و اجازه بده آمپولو واست بزنه خلاصه با هزار بدبختی راضی شد خودمم وایسادم رو سرش که زیر آبی نره پنبه رو کشید و بلافاصله امپولو زد صدای کیا هم درومد و یه آخ گفت که فکر کنم بیرون درمانگاه هم شنیدن وای به حال کسای که تو درمانگاه بودن و شروع کرد به کولی بازی صدا هم که صدا نبود هر چی گفتم کیا زشته آبرومونو بردی انگار نه انگار خداروشکر امپول اولش تمو م شد منم تهدیدش کردم که اگه واسه امپول دوم اینجوری بکنی من میدونم با تو جرات داری کارایی رو که واسه امپول اول کردی واسه این امپولم انجان بده اون یکی امپولو اون طرفش زد پنبه رو کشید یهو افتاد گریه بمیرم واسه داداشم این از اول که من گفتم کارت درومده بغض کرده بود و منتظر یه بهونه واسه گریه کردن بود گفتم کیاااا؟داداشم چته؟یعنی طوری چپ چپ نگام کرد که از صد تا خفه شو بد تر بود امپولو که زد با تهدیدی که کردم یه ای کوچولو گفت اما تا آخرش خیلی ارومو بی صدا گریه کرد داشتم کباب میشدم واسش درش که اورد اخماش 4در6 رفت تو هم شلئارشو درست کردم برگشت که سرموشو بزنه استینشو دادم بالا موقع زدن سرم هم فقط چشماشو رو هم فشار داد دستش میشوخت ولی از لجی که داشت اصلا به روی خودش نمیاورد وسطای سرم هم خوابش برد منم عین داداش ندیده ها بهش زل زده بودم خونه هم که رفتیم 1 ساعتی حتی نگامم نکرد اما اینقدر رفتم دور برش باهاش شوخی کردمو سر به سرش گذاشتم همه چی از سرش پرید

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 14:54 ] [ حسین ]

  سلام به شما نه نه شما نه اون یکی ای بابا اون یکی رو میگم آره همونجا که همه خواهر برادرای خوشگلم اونجان سلام به همه شما ناز نازیای این وب:

EmoticonEmoticonEmoticonEmoticon

سلام من 12 سالمه دو روز پیش سرمای شدیدی خوردم با مامانم رفتیم دکتر دکتر پس از معاینه گفت چند تا آمپول برات نوشتم همینجا بزن اومدیم دارو ها مو گرفتیم و دوباره رفتیم پیش دکتر که دارو ها رو بهش نشون بدم دکتره خانوم بود من چون خیلی عصبانی بودم بهش گفتم خانم دکتر اشکال نداره یه دو سه تای دیگه هم بنویسین دکتره بهم گفت آمپولات آنتی بیو تیک هست باید خودم تزریق کنم تو اتاقش یه دونه تخت بود دکتره دارو ها رو جدا کرد و 6 تا آمپول رو آماده کرد بهم گفت برو رو تخت دراز بکش تا من بیام با ترس رفتم رو تخت زیپ شلوارمو باز کردم و دراز کشیدم به مامانم گفت بره بیرون درو بست و به من گفت نمیترسی که من گفتم نه فقط دارم از ترس میمیرم و اومد بالا سرم چشامو بستم شلوارمو کشید پایین تر بهم گفت اول کدوم ها رو بزنم من گفتم نمیدونم اونم بهم گفت اول اونایی رو که زیاد درد داره رو میزنم خودتو شل بگیر خیلی مهربون بود آروم پنبه رو کشید طرف راست باسنم و آمپولو گذاشت رو پوستم گفتم تو رو خدا آروم بزنید گفت حتما و با یه فشار کوچک آمپول اولو زد خیلی درد داشت ولی خجالت میکشیدم گریه کنم دندو نام رو فشار میدادم پنبه رو گذاشت کنارش و کشید بیرون دوباره همون طرف رو پنبه کشید گفتم حداقل اینو اون ور بزنید گفت اون یکی رو اون ور میزنم و آمپولو زد دوباره پنبه گذاشت و آمپولو کشید بیرو ن گفت فقط یکی مونده که بیشتر درد داره تکون نخور اون طرفو پنبه کشید و امپولو فرو کرد من داشتم از درد میمردم وقتی کشید بیرون انگار یه بار سنگین رو از رو دوشم بر داشتن گفتم نمیشه بقیه رو بعدا بزنم گفت یه کم استراحت کن بقیه درد نداره خودشم بالا سرم وایستاد و شروع کرد به حرف زدن بعد پنج دقیقه دوباره شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید سمت چپم و آمپولو زد دردش کم بود زود تموم شد آمپول بعدی رو برداشت و گفت اینو بزنی فقط یکی مونده باسنم بی حس شده بود طرف راستو پنبه کشید آمپولو زد و کشید بیرون و گفت این دیگه آخریه اینو بزنی تمومه دوباره سمت چپم خیس شدو درد آمپول تو باسنم پیچید وقتی کشید بیرون گفت تموووووم شد ولی من نمیتونستم تکون بخورم گفت یه کم دراز بکش من بودم و خانم دکتر و 6 تا پنبه رو باسنم بعد پنج دقیقه کمکم کرد پا شدم شلوارمو درست کردم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون و جای آمپولام هم حسابی کبود شده بای بای

EmoticonEmoticonEmoticonEmoticon

ممنون فطمه بانو:

سلام من فاطمه 15 سالمه . از این خاطره هام زیاد دارم که همین آخری رو براتون تعریف میکنم .
دو روز قبل از تاسوعا تو مدرسه زنگ اول زبان داشتیم که داشتم از سر درد می مردم که معلممون متوجه شد و گفت برم بیرون و یه هوایی بخورم .
بعد از این که برگشتم تو کلاس فهمیدم که دوستم (که تو سرویس با همیم )جریان سرما خوردگیمو برا معلممون تعریف کرده .معلممون یه قرص بهم داد و بعد به مدیرمون گفت که به مامانم زنگ بزنتا بیان دنبالم و ببرنم دکتر .
وقتی رسیدیم هیچکس نبود و ما رفتیم تو مطب .وقتی رفتیم چیزی از سردردم نگفتم .بعد شروع کرد به معاینه کردن .گغت چه گلوت چرکی شده .من که هیچی نمی گفتم . بعدش رفتیم تو سالن و بابام رفت دارو هارو گرفت و برگشت تو سالن .من از ترس نگاه پلاستیک دارو ها نمی کردم .مامانم گفت که من برم و آماده شم .آماده شده بودم که ژرستاره با دو تا آمپول تو دستش اومد بالا سرم . یهو شکه شدم و خودمو سفت کردم . پرستاره گفت خودتو شل کن وگرنه 1200000خیلی درد داره.سر آمپول اولیه که خیلی کولی بازی در آوردم .
باز دومیه یکم بهتر بود .لجم از جایی گرفت که باز بعد از دو تا آمپول دوباره رفتم مدرسه . بین تک زنگ اول که زبان داشتیم تا تک بعدی زبان (علوم ) داشتیم به خاطر همین وقتی برگشتیم دوباره زبان داشتیم . رفتم سر کلاس چشمام اشکی بود .
معلممون گفت چی شده ؟
تو از آمپول می ترسی؟ منم می خواستم آبرو داری کنم گفتم نه فهمیدن سردردم ریشه در تار بودن چشام داره قطره ریختن تو چشمام به خاطر همین چشام باد کرده . دیگه معلممون دست از سرم برداشت . بر عکس اونروز با سرویس برنگشتم و مامانم اومد دنبالم و معلم زبانمون رو دید .معلممون قبلا معلم خواهرم بوده به خاطر همین مامانم رو میشناسه و وقتی مامانمو دید شروع کرد به احوال پرسی کردن و تمام دروغام فاش شد . از اونروز به بعد هر وقت معللمون رو می بینم خجالت می کشم . خیلی ممنون که وقت گذاشتین و خوندین.

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 15:28 ] [ حسین ]

سلام به عزیزای دلم خوبین؟خوشین؟سلامتین؟کیفتون کوکه؟رو به راهین؟خوش میگذره؟چیکار میکنین؟چه خبرا؟درس و مدرسه و امتحاناچی؟میخونین؟دیگه چه خبرا؟سلامتی؟سلامتی من؟نشد خبر که اه اه اینقدر بدم میاد از این احوال پرسیای طولانی دقت کردین از اون اول احوالپرسی تا اینجایی که دارین میخونین همش علامت سواله؟ راستی یادم رفت اینو بگم یکی از اجیای گلم یه وب زده تازه وبشو ساخته بهش سر بزنید و اگه میتونید حمایتش کنین ادرسش تو لینکام هست(عشق یه دونه من)

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام مریم هستم
چند روز قبل حالم خیلی بد بود گلو درد و کوفتگی شدید داشتم اون روز از صبح از گلو درد نتونستم هیچی بخورم بیحال افتاده بودم تا عصری که علیرضا از شرکت برگشت گفت بریم دکتر دیگه تا عزم رفتن کردیم شد 9و نیم شب علیرضا گفت این موقع دیگه باید بریم بیمارستان گفتم نه من از بیمارستان خوشم نمیاد بریم درمونگاه گفت نه بیمارستان بهتره اگه چیزی هم نیاز باشه همون جا هست. رفتیم داخل بیمارستان اورژانس خلوت بود قبض گرفتیم رفتیم داخل دکتر یه آقای خیلی جوون بود مطمئنم جوهر مدرکش هنوز خشک نشده بد خلاصه معاینه کرد و دماسنج گذاشت گفت تب داری بعدش برام دوتا آمپول و یه سرم نوشت. رفتیم بیرون علیرضا گفت بشین همین جا تا من برم داروهاتو بگیرم سرم رو سبوندم به دیوار چشامو بستم تا علیرضا اومد و رفتیم داخل تزریقات

یه سالن بزرگ بود با چند تا تخت علیرضا دارومو داد به خانم پرستاره گفت برو رو تخت بخواب تا بیام منم رفتم رو تخت آخری خوابیدم به علیرضا گفتم ببین همش تقصیر توه که منو آوردی این جا زود پرستاره اومد بالای سرم گفت حاضر شو با بغض علیرضا رو نگاه کردم گفت زود تموم میشه زیپ شلوارم رو باز کردم و برگشتم کمکم کرد تا شلوارم رو کشیدم پایین خیلی استرس داشتم البته ضعف هم بود پرستاره پنبه رو کشید رو پام منم خودمو حسابی جمع کردم قصد هم نداشتم شل کنم چون انگار این جوری ترسم کم میشد سریع آمپولو فرو کرد درد داشت دستای علیرضا رو گرفتم فشار دادم تا تموم شد دوباره پنبه کشید آمپول دومو هم زد این یکی درد کمتر بود بعدشم گفت یکم دراز بکش تا بیام سرمت رو بزنم و رفتش دلم نمی خواست اون جا بمونم ولی چاره ای نداشتم چشامو بستم خوابیدم یکم گیج بودم تا چند دقیقه بعد دیدم یکی داره رگامو لمس میکنه پرستاره رگو انتخاب کرد پنبه کشید وقتی داشتم سوزنو میزد تو رگ ناخودآگاه دستمو کشیدم عقب

پرستاره داد زد دستتو تکو نده رگت پاره میشه بعدشم گفت نه این رگه دیگه خراب شده و کلی غرغر کرد که دست بچه ها رو باید بگیریم دست شما رو هم باید بگیرم بهد گفت این رگه دیگه خراب شده و رفت سراغ اون یکی دستم به علیرضا گفت دستشو نگه دارف رگو پیدا کرد و پنبه رو کشید و سرمو زد چقدر حس بدیه وقتی سوزنو تو رگ فرو میکنن بعدش هم دستمو چسب کاری کرد و رفت. هی سرمو نگاه کردم ببینم کی تموم میشه دیگه آخراش که بود به علیرضا گفتم برو بگو بیاد تا بیاد تموم شده ف اومد و سرم رو درآورد علیرضا کمکم کرد تا از رو تخت بلند شدم و رفتیم. علیرضا گفت بریم شام بگیریک که خیلی گرسنمه من گفتم واسه من سوپ بگیر و کلی ادا و شکلک درآورد گفت وقتی رو تخت خوابیده بودی این شکلی بودی
ممنون که خوندید
ایشالا همگی سلامت باشید


[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 15:13 ] [ حسین ]

  با یه دنیا دلتنگی سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دلم واستون یه ذره شده بودبا کلی تاخییر این ایام رو بهتون تسلیت میگم ایشالا هر خواسته ای که دارید بهش برسید البته خواسته خوب و خیر هاSmilehaa اونجا که بودم واسه همه خواهرا و داداشای گلم تو این وب دعا کردم و خلاصه اینکه جای همه خالی بود یه دنیا تشکر واسه اینکه  تو این مدت که نبودم تنهام نزاشتین بووووووووووووس ترین بوس دنیا تقدیم به همه آجیاااااااااااااااااو داداشای نازم :

 

سلام من سیزده سالمه چند روز پیش خیلی بد سرما خورده بودم با مامانم رفتیم دکتر دکتره گفت برات امپول بنویسم که مامانم فوری گفت بله اقایه دکتر حتما برایش بنویسید دکتر هم دید که مشکلی نیست چهار تا امپول برایم نوشت. وقتی از اتاق دکتر بیرون امدیم مامانم را کلی دعوا کردم و بعد رفتیم در اتاق تزریقات مادرم گفت به خانوم پرستاره که اماده شه من دارو هارا می اورم.وقتی مامانم رفت خانم پرستاره به من گفت روی تخت دراز بکشم من هم رفتم روی تخت دراز کشیدم . دختر بچه ای هفت هشت ساله امد با مادرش و به خانمه گفت برای بچه اش بزند بچه خیلی گریه می کرد و پرستار گفت به مادرش که نگه اش دارد پرستار هم تا پنبه را کشید امپول را به صورت خیلی وحشیانه فشار داد داخل عضله های دختر بچه. دختره خیلی گریه کرد. مادرش دختره را بغل کرد و رفتند بیرون.بعد یک زن نسبتا پیری امد و به پرستاره گفت دوتا امپول داره تا براش بزنه پرستاره هم دو تاش را اماده کرد و رفت کنار زنه و بهش گفت خیلی درد دارن خیلی هم طولانی هستن لطفا تکان نخورید.
بعد پنبه را کشید و با پرتاب سوزن را داخل عضله زنه کرد (خانمه انگار داشت دارت بازی می کردخیلی بد امپول می زد) زنه یک اهی کشید ادم دلش می سوخت(در همین لحظه مامانم امد) دو تا امپول ان زنه را که زد رفت امپولای من رو از مامانم گرفت و رفت اماده شان کرد و امد کنار من و گفت تکان نمی خوری خیلی درد دارد و حجمش هم بسیار زیاد است (ممنون از دلداریشان) من هم که خیلی استرس گرفته بودم چون مال بقیه را دیده بودم خیلی می ترسیدم گفتم لطفا یواش بزنید و گفت تا جایی که بتوانم من یواش بلد نیستم!!! لباسم را پایین کشیدم و چشم هایم را بستم پنبه را که اغشته از الکل بود را کشید و ....

سوزن را با پرتابی به داخل عضله من کرد (باید بگم واقعا درد داشت مثل اینکه یکی داشت جایی از بدنم را تکه تکه می کرد) تموم نمی شد که داشت خیلی تند دارو را فشار می داد داخل عضله ام خیلی می سوخت واقعا درد داشت ولی تمام نمی شد.
فکر کنم حدود سه دقیقه طول کشید (ان هم با فشار) وقتی داشت سوزن را می کشید بیرون انگار مقداری دارو داخل سوزن بوده و بسیار سوخت (سوزنش هم خیلی کلفت بود)
پنبه الکلی را روی محل تزریق فشار داد (بد ترین کار ممکن).
یک دختر خیلی لوس (تقریبا بیست ساله) امد در اتاق و گفت دو تا امپول دارم اما یکیش رو بزنید، نمی دونم چرا خانمه دوتاش را اماده کرد رفت کنار دختره و امپول ها را برایش زد (خیلی زود تمام شد!!!) امد سر من و گفت این یه کم سوزش اش بیشتر است خودت را کنترل کن و من گفتم چی از قبلی بدتر و الکل را کشید و فشار داد داخل عضله ام (خیلی می سوخت چه طوری بگم؟؟؟) امپول را تند تزریق می کرد ولی چون حجمش خیلی زیاد بوده بسیار بسیار طول کشید (اما من مثل بچه های خوب بودم اصلا گریه نکردم ها فکر نکنید گریه یا دادی چیزی زدم) این دو دقیقه زمان برد اما برای من هزار سال طول کشید خیلی سوخت دوباره الکل را رویش خیلی محکم فشار داد داشتم گریه می کرد از درد.
دوباره پنبه را کشید و محکم فشار داد داخل و مواد داخلش را با فشار وارد عضله ام می کرد (سوزن تا ته داخل بود و ایشان امپول هم می خواست تا ته داخل کند انقدر فشار می داد) دست خانمه کمی لرزید و من جیغم رفت هوا خیلی در داشت این امپول هم تمام شد و دوباره پنبه را روی محل تزریق فشار داد و الکلش که روی زخم محل تزریق می خورد به شدت می سوخت، در همین زمان امپول چهارم را با فشار داخل کرد و انگار این کم بود چون زود تمام شد ولی دردش خیلی زیاد بود (فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه) تمام شد امپول هایم (روی باسنم چهارتا پنبه بود) نمی توانستم راه بروم خیلی درد داشت رفتنی پرستاره به من کلی خندید

با کمک مامانم رفتم سوار ماشین شدم و در راه مامانم را کلی دعوا کردم چون خیلی خندید درد داشت و اگر مامانم نمی گفت دکتره چهاااار تا امپول را یکجا نمی داد رفتم خانه جایش را که نگاه کردم کبود و سیاه بود خیلی هم درد می کرد حتی الان هم پس از دو روز وقتی می نشینم دردی کل بدنم را فرا می گیرد (ای) بعد رفتم و تا شب خوابیدم.
ممنونم که خاطره ی من را خواندید.
متشکرم . سایه
  



[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 12:8 ] [ حسین ]

سلام به روی ماه همه دو تا مطلب بگم و بریم سراغ خاطره :
1:غزل جان خواهری یه سوال از من پرسده بودی که باید بگم نه نمیتونم تو بهترینی شک نکن اما ...
2:من از این به بعد 2شنبه و 4 شنبه ساعت 3 نیستم چون شاگردام به اون حدی که باید میرسید رسید و کلاسای جدیدم شروع شده
3:واسه اونایی که تو خصوصی در مورد امیر پرسیده بودن که امیر چه جوری جواب خوبیهاتو میده و... اولا من کاری واسش نکردم و هیچ توقعی هم ازش ندارم دوما امیر امروز صبح یه اهنگ واسم دانلود کرده بود با یه نوشته که اگه کابل گوشیم پیدا شه عکس چیزی که واسم نوشته رو میزارم واستون
4:من از 4 شنبه نیستم تا 1 شنبه تهران تشریف میبرم البته شاید شنبه یه سر زدم
5:چقدر حرف زدم خوبه میخواستم 2 تا مطلب بگم

 
سلام اسمم سحره این خاطره هم مربوط میشه به 2 ماه پیش که داداشم سرما خورده بود سر ماخوردگیشم خیلی بد بود دایما ابریزش بینی داشت و اشک از چشماش میومد 2یا 3 روزی خود درمانی کرد اما فایده نداشت منم گفته بودم که اگه خوب نشه به بابا میگم وقتی دیدم حالش داره بدتر میشه یه روز که خواب بود رفتم به بابا گفتم که سهند سرماخورده 3 روزه داره خود درمانی میکنه اما حالش بدتر شده بابا هم نه گذاشت نه برداشت رفت تو اتاق سهند بیدارش کرد کلی هم دعواش کرد که چرا سرما خورده نگفته و خود درمانی کرده سهندم همش نگاه و حواسش به من بود تو چشماش میخوندم که یه نقشه واسم داره اما به رو خودم نیاوردم و یه چشمک تحویلش دادم بابا لباساشو داد وگفت حاضر شه برن درمانگاه رفتن وتقریبا 30 مین بعد اومدن سریع دست بابارو نگاه کردم دیدم تو کیسه داروها 3 تا امپوله سهند تا اومد رو کاناپه دراز کشید باباهم به من اشاره کرد تا دراز کشیده پنبه و الکل رو بیارم منم که بدو 1 ثانیه طول نکشید برگشتم 2 تا از امپولارو حاضر کرد گفت سهند جان برگرد سهندم تا چشمش به امپولا افتاد گفت بابا تعارف نمیکردی اون یکی هم حاضر میکردی بابا گفت اگه خیلی ناراحتی حاضر کنم اونم چشمش 4تا شد و با هزار بدبختی برگشت منم که رو سرش بودم به قول سهند وقتی خوب شد میگفت شده بودی عقربی که نیش میزنه و رو سر طرفش میمونه و نگاش میکنه J خلاصه برگشت بابا حاضرش کرد پنبه رو کشید پشت سرش سریع آمپولو زد سهندم کوسن رو بغل کرده بود و محکم فشارش میداد بیچاره کوسنLواسه امپوله دوم بابا خواست همون سمت بزنه که با اصرار سهند اون سمت زد منم رفتم اونور رو سرش نشستم بی خبر از اینکه چه بلایی میخواد سرم بیاد رو دسته کاناپه نشستم و بیخیال به محض اینکه بابا پنبه رو زد و امپولو فرو کرد سهند دست منو گرفت تو دستش و تا اونجایی که میتونست گاز گرقت چنان جیغی کشیدم که فکر کنم 7 خونه اینور و 7 خونه اونور شنیدن حالا هی بابا بخند هی سهند بخند منم با اینکه دستم درد میکرد از خنده این دو تا خندم گرفت بالاخره تموم شد اما تا شب جای دندون سهند رو دستم بودبه قول سهند تا من باشم دیگه فضولی نکنم

 
من خودم آمپولزنم. تا بخوای از این خاطره ها دارم. یه کوچولوشو الان می گم. ما یه خدمات پرستاری کوچیک داریم که تنها آمپولزنش منم. دیشپ ساعتای 10 که دیگه داشتم جم میکردم برم یه پسر سوسول اومد تو و یه نایلون گذاشت جلوم گفت دوتا آمپول دارم ولی خیلی میترسم. یه نگا به داروهاش انداختم یه ب کمپلکس بود و یه دگزا که هردوش دردناکه. گفتم عیب نداره اگه حرف منو گوش کنی دردت نمیگیره. رفت دراز کشید روی تخت و منم آمپولا رو آماده کردم اومدم. یادش رفته بود زیپ شلوارشو بازکنه. گفتم یکم شلوارتو بزن کنار. گفت ببخشید اینقد استرس دارم که یادم رفته شلوارمو باز کنم. پاشد که زیپشو باز کنه دیدم صورتش قرمزه و چشاش پر اشک. یه چن دقیقه دلداریش دادم و گفتم حالا دراز بکش. دمر که شد اینقد شلوارش تنگ بود که باسنشو سفت کرده بود برا همین مجبور شدم شلوارشو تا زیر باسنش بزنم پایین. پنبه رو که کشیدم رو باسنش دستشو گذاشت رو باسنش مجبور شدم دوباره صحبت کنم باهاش تا اروم شه. ایندفه که پنبه رو کشیدم سفت کرد دوباره آرومش کردم تا دفعه سوم دیگه تونستم سرنگو فرو کنم تو باسنش و برا اینکه کمتر دردش بگیره آروم آروم تزریق میکردم که یهو داد زد تمومش کن دیگه. جاخوردم از فریادشو زودی بقیشو تزریق کردم و پنبه رو جاش فشاردادم. خیلی لوس بود. اگه آمپول دومی رو آماده نکرده بودم نمیزدم بهش میگفتم بره جای دیگه بزنه. به هر حال بعد از یه ربع استراحت به من اجازه داد دومی رو بزنم. سر دومی هم همینقد مکافات کشیدم تا تموم شد. آخرشم سر اون یه قطره خونی که از جای آمپولش میومد مکافاتی داشتیم. اینقد لوس بازی درآورد که براش چسب زخم زدم
 

[ سه شنبه سی ام آبان 1391 ] [ 12:55 ] [ حسین ]

سلام به گلهای نازم خوبین؟منم تقریبا خوبم گلوم درد میکنه اما به امیر هیچی نگفتم البته دلیل دارم واسه این کارم بگذریم فدای سرتون بریم سراغ خاطره به قول دکتر ک.پ.ی دام دارا دام دارا دام:

  

سلام هانی هستم 18سالمه.خاطره ای که میخوام واسه اتون تعریف کنم مربوط میشه به وقتی که سال سوم راهنمایی بودم.زنگ دوم معلم زبانمون نیومده بودبادوستام رفتیم توحیاط یه صندلی توحیاط مدرسه بودخواستم روش بشینم ودرس بخونم واسه زنگ آخرکه کنفرانس علوم داشتم. نفهمیدم که یکی از پایه های صندلی شکسته همین که روصندلی نشستم ولوشدم رو زمین.همه ی بچه ها ومدیرومعاون مدرسه دورم جمع شدن یکی ازدوستام که شماره مامانم رو میدونست به مامانم زنگ زده بودکه بیادمدرسه .بعدنیم ساعت مامان بابام وبرادرم اومدن مدرسه بچه هاجریان رو واسشون تعریف کردن .من گفتم چیزیم نیست تا بریم خونه خوب میشم ولی بابام قبول نکردومستقیم ازمدرسه رفتیم بیمارستان. دستم خیلی درد میکردولی به رو خودم نمیاوردم. رفتیم پیش دکتر,دکتر معاینه ام کردوگفت باید سی تی اسکن وعکس بگیری. گرفتیم وبردیم پیش دکتر .دکتره گفت که ترقوه ت شکسته ونمیشه گچ هم گرفت باید استراحت کنی تااستخونت ترمیم بشه. 3تا آمپول هم نوشتم که باید هرسه رو باهم بزنی وااااااااااااااااااااااااااااای داشتم از ترس میمردم من خیلی ازآمپول میترسیدم وتو عمرم به جز واکسن های دوران بچگی هیچ آمپولی رونزده بودم.بابام داروها رو آوردباهام حرف زدوگفت به پرستار میگم آروم بزنه منم قبول کردم آمپول بزنم .رفتیم تزریقات .اتاق تزریقات خلوت بود و سه تا تخت داشت چون ترقوه سمت چپم شکسته بودنمیتونستم دمرو شم روسمت راستم خوابیدم مامانم شلوار وشرتم روکشید پایین پرستار یه پسر بودبا3 تا آمپول گنده اومدوبه مامانم گفت شلوارشو بیشتربکشیدپایین وخودتونم بریدبیرون .خیلی میترسیدم ودوست نداشتم مامانم بره بیرون ولی خجالت کشیدم چیزی بگم. پرستاره گفت از قیافت معلومه که میترسی منم گفتم آره خیلی میترسم میشه آروم بزنید گفت چشم شما شل کن من آروم میزنم .پنبه روکشید وسوزن رو تا اخرفروبردوموادش رو آروم آروم تزریق کرد وسطاش خودموسفت کردم وپامو تکون دادم پرستاره گفت شل کن سوزن میشکنه ها. ولی من گوش نکردم سریع موادرو خالی کردپنبه روگذاشت دورسوزن وکشیدش بیرون خیلی دردداشت.حالا نوبت دومی بوددوباره پنبه روکشیدهوای آمپول روگرفت وگفت این دردش کمتر ازقبلی نفس عمیق بکشی تموم شده.همین که خواستم نفس بکشم سوزن روتا اخر فرو بردوبه سرعت آمپولوتزریق کرد.پنبه رودورسوزن گذاشت وکشیدش بیرون.

یه دختر 6-5ساله هم بامامانش اومدتو که آمپول داشت وبه شدت گریه میکرد پرستار بهم گفت میرم آمپول اونوبزنم یه ذره استراحت کن تامن میام .رفت امپول دختره رو اماده کرد ولی مامانش رو نفرستادبیرون پرده روهم نکشید من قشنگ باسن دختره رو میدیدم پرستار به مامانش گفت کمردخترش روبگیره .دختره خیلی گریه میکردومیگفت نمیخوام.پرستار پنبه روکشیدروباسنش وسوزن رو تاانتها فروبرددختره پاش روتکون دادجیغ زدوباسنش رو سفت کردپرستاره چندتا ضربه زدرو باسنش و گفت شل کن پاتو. مامان دختره هم بهش گفت شل کن دخترم الان تموم میشه. پرستاردید دختره گوش نمیده مواد رو تاانتها خالی کرد وپنبه روگذاشت دورسوزن وکشید بیرون. مامان دختره هم لباساشو مرتب کردتشکر کرد ورفتن بیرون پرستار دوباره اومد سراغ من پنبه روکشید روباسنموگفت یه ذره شل کنی تموم شده .منم شل کردم سوزن رو فروبردوآروم آروم مواد رو خالی کرد انقدردرد داشت که دیگه تحمل نکردم وجیغ زدم .سوزن روکشیدبیرون وپنبه رو فشارداد روش وگفت ببخشید تقصیرمن نبود آمپولا روغنی بودن. شلوارمو با یه دستم کشیدم بالا و پرستار کمکم کرد بلند شم انقدر گریه کرده بودم چشام سیاهی میرفت ونمیتونستم راه برم دوباره برگشتم روتخت دراز کشیدم .پرستارمامانمو صدازد با برادروبابام اومدن پیشم و یه ذره اونجاموندم ودلداریم دادن تابهتر شدم .اینباربا کمک مامان بابام وبرادرم بلندشدم تشکرکردیم ورفتیم خونه .خیلی دردداشتم حتی نمیتونستم بخندم چون وقتی میخندیدم ترقوه ام درد میگرفت. مجبور بودم به پشت بخوابم وتکون نخورم جای آمپولاتا سه روز درد میکرد انگارآب داغ ریخته بودن روم .دوستام هم روز بعدش اومدن خونمون تادو هفته هم مدرسه نرفتم.ممنون که وقت گذاشتیدوخاطرمو خوندیدببخشیدکه چشمای نازتون رواذیت کردم
[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 12:0 ] [ حسین ]

سلام به شیرین دخملا و پسرا خوبین؟خیییییییییییییییییلی دلم واستون تنگ شده بود خوشحالم که باز کنارتونم و از خدا ممنونم بابت داشتن شماهاعاششششششششقتونمیه چیز بگمو بریم سراغ خاطره:

مخاطب خاص:اولا بیننده نه و خواننده های وب دوما به من مربوط نیست که مخاطب هام چند سالشونه از بچه 8 ساله تا پیرمرد 90 ساله مگه فرقی هم میکنه؟مهم اینه که میان تو وبم وقت میزارن میخونن و منت میزارن نظراشونو واسم مینویسن این واسه من یک دنیا ارزش داره و در اخر خیلی به نوشته هات خندیدم به قول داوود ممنون که موجبات خنده منو فراهم کردی

سلام اسم من نگین20ساله دانشجوی پزشکی این خاطره واسه تابستونه امساله دوست پسرم(آقای آینده)پرستاره!اون شب مادربزرگم فوت کرده بودومن خونه تنهاوناراحت حدودساعت3نصفه شب بودکه احساس کردم قفسه سینه ام دردمیکنه فشارموضربان قلبموگرفتم جفتش بالابودواقعأتحملش سخت بودومجبوربودم برم دکتر!دیگه نخواستم باباومامانمونگران کنم خودم رفتم بیمارستان اولش2بسته قرص نوشت گفت اگه خوب نشدی1ساعت دیگه دوباره بیااونشب هم پیمان(دوست پسرم) شیفت بودرفتم پیش اون بعد1ساعت دیدم اصلأخوب نشدم که هیچ بدترهم شدم پیمان گفت اینجوری نمیشه بایدخودمم باهات بیام منوبرد دکتر،رفت دارواموبگیره نگوبه به 4تاآمپول که بایدهمزمان میزدم گفت بیابریم تزریقات خودم میزنم ازیه طرف داشتم میمردم ازترس ازیه طرف روم نمیشدبگم نمیزنم امابالاخره غرورخودموشکستم وگفتم پیمان جان میشه نزنم گفت میترسی؟؟؟؟باهمه وجود گفتم نه اما....خب دردداره درک کن دیگه رسمأداشت گریه ام میگرفت کلی لوسم کرده فقط راضی شدم1دونه شوبزنه رفتیم توتزریقات چشمتون روزبدنبینه بوی الکل،قیافه ی خوابالوتزریقاتی خانم،آقای تزریقاتی هم که دوست صمیمی پیمان که منوزن داداش صدامیزنه بیچاره شده

ودم داشتم ازخجالت میمردم پیمان بادوستش احوال پرسی کردبعدگفت که خانم آمپول داره امااصرارداره خودم بزنم دوستشم گفت خدابدنده زن داداش چی شده؟پیمان به من گفت بروآماده شوبیام بزنم استرسم هرلحظه شدیدترمیشداوناداشتن آمپولوآماده میکردن که دوستش بهش گفت این که4تاآمپول داره چرایکی شوآماده میکنی؟پیمان که میخواست آبروداری کنه چیزی نگفت وهر4تاشوآماده کرداومدکه تزریق کنه!شلواروشورتمواز2طرف کشیدپایین وپنبه روکشیدکه من یه آخ گفتم وخودموسفت کردم گفت اینجوری که نمیشه1نفس عمیق بکش بعدآمپول اولی روتزریق کردانصافأدردنداشت.خواستم بلندشم گفت کجاخانومی فعلأ3تادیگه مونده منم به امیداینکه اوناهم دردنداره قبول کردم بزنه همینکه دومی روتزریق کردیخورده ازموادشوکه خالی کردآبروریزیاشروع شدگریه ام گرفته بوددائم هم پیمان میگفت خودتوشل بگیردیگه اینقدرگریه کرده بودم کل تخت خیس شده بودانصافأدردداشت واسه سومی هم اصلأنمیتونستم تکون بخورم که بگم خواهشأنزن یاگریه نکنم اماسردومی عذاب وجدان گرفته بودوچهارمی رونزدیخورده منتظرشدم حالم که بهترشدخداحافظی کردم رفتم خونه وخوابیدم صبح مامانم برگشت دیدآمپولمونزدم انگارقیامت شده

همون جاآمپولوآماده کردبایه پداومدروسرم گفت آماده شوبزنم کاردارم میخوام برم منم دیدم که دیگه هیچ راه چاره ای ندارم برگشتم خودم شلواروشورتموموکشیدم پایین پدوکه کشیدیه آی گفتم اماسوزنوکه فروکردیه سوزش احساس کردم بعدیه نفس عمیق کشیدم وموادوکه خالی میکردیه جیغ و دادی راه انداخته بودم وگریه میکردم که نگومطمئن بودم کسی نیست که آبروم بره بعدسریع پدوکشیدودرش آورد.آخرشم دستشوبردتومواموگفت ببخشیددخترم اگه دردداشت اماتودیگه بزرگ شدی بچه که نیستی نبایدبترسی درسته دردداره امازودخوب میشی!بعدعصرش به پیمان زنگ زدم وماجرای آمپول چهارم روباکلی آب وتاب واسش تعریف کردم اونم به شوخی گفت ما1نفروواسه تزریقات کم داریم بگومامانت بیاد!فکرشوبکنیدمامانتون بشه تزریقاتی چه شود!!



[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 14:31 ] [ حسین ]
ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام من حسین هستم امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد دوستتون دارم نظر یادتون نره ...
Çã˜ÇäÇÊ æÈ